آره اون پسره از لحاظ مالي و تحصيلي بالاتر از همسرم بود ولي من هيچوقت بهش اينو نگفتم . خودشم مي دونست هميشه كه من از اون پسره بدم مي يومد . اصلا حاضر نبودم يه لحظه هم با اون پسره كه فقط بابت باج گيري مي خواست با من باشه زندگي كنم . ولي چه كنم نادوني كردم و اين اتفاق افتاد به قول شما ديگه بايد تاوانشم پس بدم . ديروز دوباره شوهرم زنگ زد و گفت چيكار كردي چرا نمي ري باباتو تحت فشار بذاري من از اين بلاتكليفي خسته شدم . اوايل زنگ مي زد آرومتر بود و مي گفت عيبي نداره صبر مي كنم تا تو هم با خانوادت درگير نشي خودشون راضي مي شن . ولي ديروز خيلي توپش پر بود و آخرشم با ناراحتي گوشي رو كوبيد . نمي دونم ديگه چه خاكي تو سرم بريزم . با بابام كه حرف مي زنم حرفش يكيه اگه باهاش بحث كنم قاطي مي كنه با اينم كه از اون بدتر . دوست ندارم همه چي با ناراحتي تموم بشه . ولي نمي تونم ديگه صبر كنم شايد يكي دو روزه ديگه خودم با پدرم صحبت كردم و راضيش كردم . دوست دارم كه به قول شما صبر كنم چون من كه الان نمي خوام ازدواج كنم ولي هر روز زنگ مي زنه و مي فهمم كه چقدر اعصابش خورده . دلم براشم مي سوزه به قول شما تقصير خودم بوده پس حالا كه ديگه نمي تونه منو ببخشه چه فايده داره كه بدتر با اعصابش بازي كنم و آخرشم با ناراحتي از هم جدا شيم . بهتر نيست اگه قراره جدا شيم با خاطره خوب از هم جدا شيم ؟