ممنونم blue sky از توجهت
اول به سوالاتت جواب می دم و بعد هم یکم در مورد خودمون می نویسم می دونی من اینقدر مغرورم که تا حالا با هیچکس درددل نکرده بودم و سعی می کردم همه مشکلات رو خودم حل کنم و نمای زندگیمون از بیرون زیبا به نظر برسه ولی حالا به جایی رسیدم که دلیل برای ادامه زندگی کم آوردم...
من 28 سالمه و شوهرم 33 سالشه، 5 سال پیش آشنا شدیم به شکل سنتی خواستگاری قبل از اون شب اصلا ندیده بودمش، تقریبا 6 ماه بعدش عقد کردیم بدون اینکه به شناخت کافی از هم برسیم بعد از یک سال هم ازدواج کردیم. توی تمام مدت آشنایی و عقد نشانه های اختلاف رو می دیدم و خودم رو گول می زدم، به خودم می گفتم بعد از ازدواج درست می شه ولی نشد، می ترسیدم که به همه بگم اشتباه کردم، ادامه دادم تا کسی ضعفم رو نبینه!!
الان تقریبا 3 سال و نیمه که زیر یک سقف زندگی می کنیم. بچه نداریم با وجود اینکه خیلی بچه دوست داریم (هم من و هم اون) نه شرایط اجازه داده و نه من دوست دارم یک موجود معصوم رو درگیر یک محیط بی عاطفه کنم. راستش گاهی فکر می کنم اصلا دوست ندارم یه بچه شبیه همسرم داشته باشم با همین خصوصیات.
از رابطه جنسی مون هم که دیگه چیزی نمونده، علاقه ای ندارم، نمی تونست من رو راضی کنه، من هم دیدم دارم خودم رو گول می زنم، احساس می کردم یه وظیفه ست و فقط به خاطر اینکه زن و شوهریم باید ادامه بدیم ولی این وضعیت عصبی ام می کرد، به همین خاطر دیگه ادامه ندادم، فاصله ها زیاد و زیادتر شد و حالا یک ماهی هست که رابطه نداشتیم. اون رابطه رو دوست داره اصلا یکی از دلایل ازدواجش همین بود، یکی از دلایل ازدواج خیلی ها همینه، آرامش جنسی....
نفر سومی هم توی زندگی من که نیست توی زندگی اون هم فکر نمی کنم کسی باشه، یعنی مطمئنم که کسی نیست.
می دونی blue sky جون، گاهی فکر می کنم من فقط براش یه اسباب بازی توی تختم، همین!! بارها به خودش هم گفتم ولی انکار می کنه و تغییری ایجاد نمی شه.
توی این چند سال فهمیدیم که هیچ حرف مشترکی نداریم که با هم بزنیم!! از همون روز اول من و اون حرف مشترک نداشتیم... تمام حرفهای مشترک ما مربوط به مسائل ساده زندگی بود، غذا، خونه و امور مربوط به اون و کار... همین شاید هم گاهی سریال ویکتوریا یا سالوادور...
اینها تمام حرفهای مشترک ما بودند...
سعی می کردم که به علاقمندیهای اون علاقمند بشم ولی با اینکار خودم رو فراموش کردم چون اون هرگز نمی دونه من به چی علاقه دارم و چی شادم می کنه!
من و اون دیگه با هم زندگی نمی کنیم فقط همزیستی مسالمت آمیز داریم درست مثل تمساح و پرنده ای که بین دندونهاش رو تمیز می کنه و خودش هم غذا می خوره. ولی من همزیستی نمی خوام، من یه زندگی عاشقانه رو می خواستم. خیال واهی داشتم که مردها رو می شه بعد از ازدواج تغییر داد...
زندگی من از همون اولش با رنجش شروع شد، خوشیهایی هم داشته ولی من رنجش ها رو بیشتر یادم مونده، ماه عسلی داشتم بیا و ببین... به خودم نفرین می کردم و می خواستم فرار کنم، جواب تمام دعواهای شب عروسی رو من توی ماه عسل پس دادم میدونی شوهرم خیلی گوشی ا، (البته الان بهتر شده شاید دلیلش اینه که دور از خانواده اش زندگی می کنیم.)
شب عروسی هر کی هر چی گفته بود و هر کاری کرده بود من باید جواب می دادم!!! اونم توی ماه عسل!!!
گاهی فکر می کنم همه عروسها مثل من هستند؟؟ نمی دونم
یادمه که دعوای بدی با هم کردیم و سرم داد کشید، من توی دعوا خیلی ضعیفم و زود کم میارم و گریه ام می گیره، رفتم یه گوشه هتل تا نصفه شب گریه می کردم. خیلی وقتها بعد از دعوا سعی نکرد از دل من در بیاره و من برای آشتی پا پیش می ذاشتم.
از این دعواها زیاد داشتیم، هنوز هم داریم...








علاقه مندی ها (Bookmarks)