می خواهم اینجا حس و هواهای جواد رو از دلتنگی براتون بگویم. نمی دونم جواد را
http://www.hamdardi.net/showthread.php?tid=766
می شناسید یا نه، اما مهم نیست ، فقط بگذارید حال و هوای جواد را در دلتنگی براتون تصویر کنم:
وقتی خیلی دلم تنگ میشه...
می فهمم که دورها آوایی است که مرا می خواند
می فهمم که دلبر عشوه گری باز صدایم می زند.
می فهمم که دوباره بی وفایی کردم
می فهمم یارم برام پیام داده که برم به نزدش
می فهمم که از خودم دور شدم...
می فهمم آژیر دلتنگی که خودش در درونم قرار داده فعال شده. تا متوجه فاصله گرفتنم بشوم.
می فهمم که باید شرمنده آن خوبرو شوم.
می فهمم که نباید بهانه های دلتنگی را با اصل دلتنگی اشتباه بگیرم.
می فهمم که آن نازنین با وسیله ای ، با پیکی، فقط به من علامت داده. و نباید اسیر آن وسیله ها بشوم. باید بروم پیش خودش
وقتی دلتنگ می شوم سریع دوباره می بینمش که به رویم می خنده
و مشتاقانه تر از من بی وفا آغوش گشوده که نوازشم کنه.
دلربایانه نگاهم می کنه! که بسه گل بازی، بسه اشتغال، بلند شو بیا در کنارم.
با چشمونش بهم می فهمونه که این همه غصه بی حاصل بسه. اونها را دادم باهاش بازی کنی، سرگرم بشی. نه اینقدر که بی وفا منو فراموش کنی.
در این زمان است که هر دلتنگی جایش عوض میشه...
با یک عشقبازی جاوادنه
با یک راز و نیاز شبانه
با یک معشوق پرستی عاشقانه
با یک نوازش ناباورانه
با یک اشک شادمانه
با یک حس ناگفتنی
با یک اوج نادیدنی
وای که چقدر خوشحال می شوم وقتی صدایم می کنی
وای که چقدر هیجان زده می گردم وقتی می خوانی مرا
وای که چه حالی است .
حالتی رفت که محراب به فریاد آمد
خوشا به حال جواد..... با این حال همیشه شکوفا و شادش...







پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)