ستایش عزیز سلام
اول از همه ببخشید که دیر تو تاپیک پستی میزنم چون بعد از هر بار پست گذاشتن شما باید فکر کنم و ریز به ریز صحبت هات رو متوجه بشم برا خودم:)
خیلی خلاصه راجع به دسته دوم یعنی:مشکلاتی که یا خودشون یا اثرشون هنوز باقی هست بگم که،راجع به خاطرات اینچنینی من هنوز میتونستم کاری کنم برا همین انرژیم رو صرف حل مساله واقعی میکردم،هر راهی که در توانم بود و منطقی هم بود رو امتحان میکردم تا مساله حل بشه.اگر حل میشد که خیلی هم خوب و اگه نمیتونستم باز هم حل اش کنم به شاه کلید های ذهنم پناه میبردم.منظورم از شاه کلید یکسری جملاتی هست که تو خیلی موارد حکم کاتالیزور رو برا من داره و برا مشکلاتم همیشه این جمله رو با خودم تکرار میکردم که نباید بخاطر مسائلی که هیچ کنترلی روشون ندارم خودم رو آزار بدم...حتما شما هم برا خودت از این جمله ها داری نه؟:)اگه دوست داری برام بگو...
راجع به بدبینی ام،خوب من خیلی مستعد بودم و اطرافم همیشه مسائلی میدیدم که به بدبینی ام دامن میزد،نو جوان که بودم فکر میکردم عشق مردها دروغه اما اتفاقی که همیشه این تفکر من رو کنار زد دیدن یکی از پسر های اقواممون بود که به شدت عاشق بود و بعد از شکست عشقی تا چند سال لباساش همه مشکی بود!کارش رو تائید نمیکردم اتفاقا فکر میکردم ضعیفه اما همون بود که یادم داد زن و مرد نداره و "همه"میتونن عاشق بشن و من تو نوجوانی اولین بدبینی ام رو برطرف کردم و بعد از اون تصمیم گرفتم از محدوده خانواده و فامیل بیام بیرون و به آدمهای دیگه نگاه کنم.هر کسی رو که میدیدم ازدواج موفقی داشته ازش میخواستم تا جایی که امکان داره برام از محاسن ازدواج بگه،تو خیابون سعی میکردم به زوج هایی که حداقل در ظاهر خوبن توجه کنم نه اونهایی که تو خیابون هم معلوم بود مشکل دارن،خوندن صفحه حوادث روزنامه ها رو برا همیشه برای خودم ممنوع کردم،لنز دوربین ذهنم رو تمیز کردم و به خودم قول دادم فقط رو خوبیها و خوشی ها زوم کنم و از روی ناخوشی ها با ابراز همدردی سریع عبور کنم.بار ها از مادرم خواستم خاطرات خوش و عاشقانه ی زندگیش با پدرم رو به یاد بیاره و بعد دیدم خدایا چقدر زیاد بوده...خوشبختانه مادرم کسی نیست که فقط بدی ها رو ببینه اون برام تعریف میکرد که پدرم چه خوبی هایی داشته و هنوزم داره:)خلاصه اینکه عزیز من، اینجا هم در مرحله ای من تصمیم گرفتم مسائل رو تو ذهنم عوض کنم و بعد به قول پائولو کوئیلو تو کتاب کیمیاگر دنبال نشونه ها رفتم و ستایش ،معجزه وار،معجزه وار نشونه ها می اومد سر راهم...!!
خوب یادمه اولین شبی که این تصمیم رو گرفتم رفتم سراغ کتاب سهراب،همینجوری یه صفحه اش رو باز کردم و این جمله برا سالها از اون شب به بعد شد ملکه ذهن من:"بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم..."این رو بارها خونده بودم ولی اون شب برا من یه نشونه بود...
با اطلاعات کمی که دارم فکر میکنم بدبینی شما هم از نوع دسته اوله یعنی برا همیشه اون مساله تمام شده و فقط خاطراتش برات مونده و نظر من اینه که روش از بین بردن این بدبینی اینه که تو ذهن ات اون مساله رو کمرنگ کنی اگر حتی نمیتونی پاکش کنی یواش یواش اون رو کمرنگ کن تا روزی که ببینی خود به خود محو شده و بعد جاش رو با مسائل جدید پر کنی.این به نظرم خیلی مهمه که جاش خالی نباشه چون احتمال داره برگرده،منظورم اینه که از بین بردن بدبینی خیلی خوبه،خیلی...ولی ناقصه!چون تازه بعدش باید به سمت خوش بینی بریم:)و تازه ترین نشونه ای که من رو به این سمت هدایت کرد خوندن داستان زندگی سارا بانو بود وپست های آویژه
ستایش جان دوباره سعی کن افکارت رو بنویسی،هر چی به ذهن ات میرسه رو بنویس،هیچ کس قرار نیست اونها رو بخونه.یه جا خوندم ارتباط شگفت انگیزی بین ذهن و قلم هست...!سخنرانی دکترآزمندیان روی من هم خیلی تاثیر داشت،زمانی به دستم رسید که خسته بودم و اشتیاقم کم شده بود و شوق رو دوباره بهم برگردوند...
هر چی میخوام طولانی نشه،نمیشه!:)راستی برات ایمیل گذاشتم لطف کن و چک کن.
راجع به اقدامات جدید ات برام میگی؟![]()
















علاقه مندی ها (Bookmarks)