توی این یکی دوروزه که نتیجه آزمون اومد اولش ناراحت نشدم فقط شوکه شدم که چرا قبول نشدم اما بعد از یکی دو ساعت سکوتم شکست و تبدیل به یه بغض شد و بعد گریه
تا دیشب داشتم گریه میکردم
آخه امتحانم رو واقعا عالی دادم و منتظر جواب مثبت بودم یعنی مطمئن بودم که قبول میشم اما !
صحنه امتحان دادنم رو به یاد میارم که با چه اطمینانی جواب سوالها رو میدادم و چقدر خدا رو شکر میکردم که آنچه خوندم به دردم می خوره
اگر امتحان رو خراب کرده بودم ناراحت نمیشدم
از دیروز هم پیگیر اعتراض به نتیجه هستم
دعا کنید جواب بده
فهمیدم که هنوز هم ضعیفم و احساسم بر بسیاری از چیزها غلبه میکنه
همش از خدا میپرسم که چرا انقدر امتحانم میکنه؟! هدفش چیه؟؟ انقدر احساس خستگی میکردم
در این جور مواقع هزار جور فکر به سر آدم میزنه
به خودم میگفتم شاید چون موضوع کار انقدر برات مهمه باید قضیه رهایی رو برای این هم به کار بگیری تا راحت شی
شاید خدا منتظره که من موضوع کار رو که انقدر بهش چسبیدم رو رها کنم تا به جاش چیز بهتری در اختیارم بزاره؟!!
مثل همون قضیه گردنبند
نظر شما چیه؟
از طرفی هم میگفتم نکنه یه جی کار از طرف من گیر داره ؟! میگشتم پیداش نمیکردم
نمیدونم
فرشته مهربونم
به سفارش شیدای عزیز خواستم عنوان تاپیک من رو تغییر بدید
به این نام :
تحلیل ابعاد شخصیتی من جهت رفع نقاط ضعف آن








علاقه مندی ها (Bookmarks)