سلام فرانک عزیزم واسه دیر گفتن تسلیت عذرخواهی منو بپذیر اول که تاپیک و باز کردی خواستم بنویسم واست شاید بتونم باهات همدردی کنم اما همسرم منتظرم بود نشد
عزیزم کاملا درکت میکنم من هم 9سالم بود پدرمو از دست دادم اونم به خاطر مریضی منم دوسش داشتم عاشقش بودم اما رفت اوایل ازش گله میکردم که چرا تنهام گذاشته چرا وقتی میدونه من پشتم به اونه من و گذاشت و رفت چرا واسش اهمیت نداشتم اما بعد فهمیدم این بزرگترین خودخواهی چون اون الان ارامش داره اونجا سالمه دیگه نمیبینم که درد میکشه همین واسم کافیه و اما خدا همیشه بهترین تکیه گاه بوده امروز که به گذشته نگاه میکنم میفهمم که خدا هم منو دوست داشته هم پدرمو.......منو چون همیشه همراهم بود تکیه گاهم بود و من محکم بزرگ شدم.....پدرم و چون نمیخواست اون بیشتر از این عذاب و سختی و درد بکشه و این واسم یه تجربه تلخ اما با ارزش بود چون اموختم به چیزهایی که متعلق به دیگریست دل نبندم
فرانک عزیزم شاید تو بییشتر از من وابسته باشی چرا که بیشتر از من کنار پدرت بودی و وجودشو حس کردی پس باید سخت تر باشه اینجاست که باز هم می اموزیم صبر را......میدانم تو مثل من خودخواه نیستی چرا که من فقط 9سالم بود تو دختر قوی و عاقلی هستی که با این مسئله زود کنار اومدی از صمیم قلبم بهت تسلیت میگم و صبر وعمر با عزت برای تو و خونوادت از خدا میخوام در پناه حق باشی![]()








علاقه مندی ها (Bookmarks)