به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

صفحه 9 از 11 نخستنخست 1234567891011 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 81 تا 90 , از مجموع 104
  1. #81
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    شنبه 23 اردیبهشت 91 [ 13:01]
    تاریخ عضویت
    1387-1-25
    نوشته ها
    58
    امتیاز
    4,116
    سطح
    40
    Points: 4,116, Level: 40
    Level completed: 83%, Points required for next Level: 34
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran1000 Experience Points
    تشکرها
    140

    تشکرشده 214 در 48 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: ادامه نميخوام از دستش بدم( سال دوم)

    سلام احمدآقا
    برادر صبور و منطقی
    واقعا خوشحالم و با خوندن پست هاتون اشک شوق از دیدگانم سرازیر شد
    شما با همت عالی و صبر فوق العاده و البته گوش جان سپردن به راهنمائیهای دوستان خوب تونستید خودتون رو تغییر بدید و زندگیتون رو پیش ببرید
    به نظرم شما و خانم بالهای صداقت و چکامه عزیز و.... نمونه هایی از انسانهائی هستید که واقعا در جهت تغییر زندگیتون تلاش کردید و صدالبته به نتیجه خوبی هم رسیدید
    امیدوارم خانم سبکتکین هم شما رو الگوی خودش قرار بده و بدونه نشد و نمیشه و اگر و اما رو باید حذف کرد تا بهترین نتیجه عایدش بشه باید ایمان داشت و توکل کرد و ضعفها رو شناخت و سعی در از بین بردنش کرد
    بازهم از صمیم قلبم بهتون تبریک میگم
    [size=large]حتي اگر تنهاترين تنهايان هم شوم باز هم خدا هست او جانشين تمام نداشته هاي من است .[align=center][/align][/size]

  2. 7 کاربر از پست مفید رهايي تشکرکرده اند .

    رهايي (سه شنبه 13 اردیبهشت 90)

  3. #82
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    شنبه 29 بهمن 90 [ 10:06]
    تاریخ عضویت
    1389-10-15
    نوشته ها
    79
    امتیاز
    2,335
    سطح
    29
    Points: 2,335, Level: 29
    Level completed: 24%, Points required for next Level: 115
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    270

    تشکرشده 276 در 51 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: ادامه نميخوام از دستش بدم( سال دوم)

    منم نتونستم ساكت بشينم و خوشحاليم رو ابراز نكنم

    به نظر من شما داري مزد صبر و حوصله و همچنين تلاش در جهت بهبود خودت و زندگيت رو مگيري

    اميدوارم بعد از اين هم هميشه با توكل به خدا و با توجه به توانايي هاتون تو مشكلات زندگي سربلند بيرون بيايد


    قدر لحظه لحظه زندگيتون رو بدونيد و با محبت و عشق نهال زندگيتون رو آبياري كنيد

  4. 3 کاربر از پست مفید niyaz-62 تشکرکرده اند .

    niyaz-62 (چهارشنبه 27 بهمن 89)

  5. #83
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 16 مرداد 92 [ 00:03]
    تاریخ عضویت
    1389-10-15
    نوشته ها
    600
    امتیاز
    6,453
    سطح
    52
    Points: 6,453, Level: 52
    Level completed: 52%, Points required for next Level: 97
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registeredTagger Second Class5000 Experience Points1000 Experience Points
    تشکرها
    1,919

    تشکرشده 1,958 در 415 پست

    Rep Power
    77
    Array

    RE: ادامه نميخوام از دستش بدم( سال دوم)

    من هميشه تاپيكتون رو دنبال مي كنم . من چجوري مي تون مثل شما با صبر و حوصله باشم . حس مي كنم آقايون صبرشون تو اين موردا بيشتره . ما خانوما خيلي زود احساساتي مي شيم و كنترل اوضاع از دستمون در مي ره . البته همه نه بعضيا مثل خودمو گفتم . به هر حال دارم سعيمو مي كنم مثل شما بشم . با صبر و حوصله و اميدوارم خدا هم كمكم كنه .

  6. کاربر روبرو از پست مفید saboktakin تشکرکرده است .

    saboktakin (چهارشنبه 27 بهمن 89)

  7. #84
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    دوشنبه 05 تیر 91 [ 18:24]
    تاریخ عضویت
    1388-11-09
    نوشته ها
    198
    امتیاز
    3,644
    سطح
    37
    Points: 3,644, Level: 37
    Level completed: 96%, Points required for next Level: 6
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran1000 Experience Points
    تشکرها
    472

    تشکرشده 490 در 114 پست

    Rep Power
    36
    Array

    RE: ادامه نميخوام از دستش بدم( سال دوم)

    با سلام من هم تبريك ميگم الان قدر هم رو بيشتر از قبل ميدونيد انگاري كه تازه همديگه رو پيدا كرده باشين درسته اين يه سال و نيم بهتون سخت گذشته ولي شايد لازم بود تا اين تلنگر بهتون وارد بشه و خودتونو پيدا كنيد از صميم قلب خوشحالم و آرزوي روزهاي شاد رو واستون دارم

  8. 4 کاربر از پست مفید saint mary تشکرکرده اند .

    saint mary (سه شنبه 03 اسفند 89)

  9. #85
    عضو پیشرو

    آخرین بازدید
    پنجشنبه 23 آذر 91 [ 09:19]
    تاریخ عضویت
    1387-10-07
    نوشته ها
    4,075
    امتیاز
    23,640
    سطح
    94
    Points: 23,640, Level: 94
    Level completed: 29%, Points required for next Level: 710
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran10000 Experience Points
    تشکرها
    16,488

    تشکرشده 16,568 در 3,447 پست

    Rep Power
    428
    Array

    RE: ادامه نميخوام از دستش بدم( سال دوم)

    m25teh

    اين پست را با دقت بخوان و در مرحله ي بعدي كتاب را بگير و با دقت بخوان

    هفت عادت مردمان موثر

    http://www.hamdardi.net/thread-11340.html





  10. 6 کاربر از پست مفید ani تشکرکرده اند .

    ani (سه شنبه 13 اردیبهشت 90)

  11. #86
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    جمعه 26 اسفند 90 [ 01:46]
    تاریخ عضویت
    1388-9-01
    نوشته ها
    262
    امتیاز
    4,329
    سطح
    41
    Points: 4,329, Level: 41
    Level completed: 90%, Points required for next Level: 21
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran1000 Experience Points
    تشکرها
    876

    تشکرشده 872 در 206 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: ادامه نميخوام از دستش بدم( سال دوم)

    به نام خدا
    سلام
    دیشب ساعت 12 شب خانمم رو برگردوندم خانه
    خیلی دردناک بود و سنگین ولی خب تموم شد بالاخره
    چقدر گریه و زاری کردن
    آنی بزرگوار امیدوارم توی این شرایط بحران من رو کمک بفرمائید

    به کمکتون خیلی احتیاج دارم

    آماده نبردی عدالت وار و زندگی هستم .

    مرد بودن رو میخوام یاد بگیرم

    مینویسم که چه مسائلی هست و در جریان باشید فعلا باید برم

    خدانگهدار
    یامولاعلی

  12. 8 کاربر از پست مفید m25teh تشکرکرده اند .

    m25teh (سه شنبه 03 اسفند 89)

  13. #87
    عضو پیشرو

    آخرین بازدید
    پنجشنبه 23 آذر 91 [ 09:19]
    تاریخ عضویت
    1387-10-07
    نوشته ها
    4,075
    امتیاز
    23,640
    سطح
    94
    Points: 23,640, Level: 94
    Level completed: 29%, Points required for next Level: 710
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran10000 Experience Points
    تشکرها
    16,488

    تشکرشده 16,568 در 3,447 پست

    Rep Power
    428
    Array

    RE: ادامه نميخوام از دستش بدم( سال دوم)

    سلام


    خوشحالم .

    براي خانمت هم خوشحالم . براي هر دو شما خوشحالم . براي خانواده هايتان هم كه در اين مدت تحت فشار بودند و...نيز خوشحالم . و باور كن كه من هم اشك مي ريزيم از خوشحالي و.....

    بعضي از خوشحالي ها را بايد با درد كه دارد تجربه كرد . اين را هم تجربه كردي . بزرگ تر شدنت مبارك .


    چه خوب كه خودت مي داني كه اين تازه اول راه است .

    همه ي ما در كنارت هستيم و در حمايت كامل تو و زندگي ات و....




    تا اينجاي بازي را برنده اي همه برنده هستيد .


    به اميد روزهاي بهتر از ديروز براي تو و همسر نازنين محترم و زندگي ات و خانواده هايتان .






    خدايا تو را شكر مي كنم براي چنين روزي ............................خدايا شكرت .خدايا بزرگواري و كرم و رحمتت را شكر . خدايا ازت ممنونم . واقعا ممنون خداي مهربون

  14. 9 کاربر از پست مفید ani تشکرکرده اند .

    ani (دوشنبه 02 اسفند 89)

  15. #88
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    جمعه 26 اسفند 90 [ 01:46]
    تاریخ عضویت
    1388-9-01
    نوشته ها
    262
    امتیاز
    4,329
    سطح
    41
    Points: 4,329, Level: 41
    Level completed: 90%, Points required for next Level: 21
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran1000 Experience Points
    تشکرها
    876

    تشکرشده 872 در 206 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: ادامه نميخوام از دستش بدم( سال دوم)

    به نام خدا
    سلام
    ani بزرگوار از تك تك كلمه هاتون متشكرم . از همه دوستاني كه محبت دارند به اين حقير .

    ديروز صبح طبق قرار با خانمم رفتيم مشاور و اونجا رو هم به خوبي گذرونديم . ناهار با هم بيرون بوديم و البته قبل از ناهار ميخواستيم بريم زيارتگاه كه خب باز با توافق رفتيم گلذار شهدا .

    خانمم خيلي عوض شده ، بزرگتر و فهميده تر شده ، واكنش هاي منطقي خوبي داره ،‌انتظاراتش رو هم مطرح ميكنه و منتظر نظر ميمونه ، به گفته خودش در اين مدت چند ماه اخير از حضرت آدم تا حضرت خاتم (ص) رو مطالعه كرده و به خيلي ويژگي هاي زندگي پي برده .
    لبخند رو حتي اگه تلخي براش وجود داشته باشه براي اينكه من ناراحت نشم ميگه ولي خب بنده تا الان سعي كردم هيچ نكته ريزي از دستم در نره تا ايجاد ناراحتي كنه ، خيلي علاقه داره تا براي من گريه كنه موقع صحبت كردن .
    البته تونسته من رو هم علاقه مند كنه به اينكار ولي خب دائم به خودم ميگم احمد اجازه نده اين رابطه دائمي بشه و به گريه كردن عادت كنه ، اينطوري كنترل زندگي سخت تر ميشه . ( نميدونم شايد اشتباه ميكنم )

    خلاصه عصر برگشتيم خانه .
    گفتم كه شب ميام دنبالت و با هم برگرديم سر زندگي ، گفت : لحظه شماري ميكنم كه برگردم .

    غروب سعيد زنگ زد به پدرخانمم و گفت كه ميخوايم بيايم ببريم .
    پدرخانمم به سعيد گفته بود كه مادر پدرش رو هم بيار .اشكال نداره فوقش چندتا فحش ميدم و راهي ميكنمشون .

    سعيد به من زنگ زد گفت احمد ، پدرخانمت ميگه بايد حاج خانم و حاج آقا رو هم ببريم .

    نميدونم درست يا غلط اما ياد بازي ها افتادم . گفتم احمد بازي نخور ،‌ يه تيري هست كه انداخته و تو لازم نيست كه با گل يا پوچ فريب بخوري ، ايشون ميخواهد همه رشته ها رو پنبه كنه .

    به سعيد گفتم : نميدونم تو چي ميگي ، گفت من توي اين موضوع دخالت نميكنم خودت بايد تصميم بگيري ، گفتم بريم يه تيري هست انداخته ، گفت با خانمت به توافق رسيدي ؟ گفتم اره گفته هر اتفاقي بيفته من امشب با تو برميگردم .
    اس ام اس زدم به خانمم كه پدرت اينطوري گفته اولش گفت گفته باشه من ميام باهات ، بعدش گفت اگه من رو ميخواي بايد پدرت رو بياري ، همه چيز به تو بستگي داره ، من ديگه جواب ندادم ولي به شدت ناراحت شدم .
    گفتم انگار نه انگار كه با هم عهد بستيم توي اين يه هفته . انقدر ناراحت شده بودم كه صورتم حرارت ميزد بيرون و قرمز شده بود پوستم اما با همه اينا انگشتان خودم رو به هم ميماليدم و ميگفتم آروم باش ، از آينده هيچ كس خبر نداره ، توكل كن به خدا .

    با سعيد رفتيم خونه پدرخانمم و نشستيم .
    پدر خانمم به شدت هي ميگفت اي نادان هست ، اين اينطوريه ، پسرش رو زد سرم ، خيلي سخت بود سكوت كردن اما نزديك به دو ساعت من ساكت نشستم و گاهي ميخنديدم و خونسرد خودم رو نشون دادم و همش بي احترامي پدر خانمم رو ميشنيدم .
    خانمم رفته بود اون اتاق نميدونستم قضيه چيه ، ايا خواهد اومد يا نخواهد اومد ؟ سر درد گرفته بودم ، افسرده شدم توي همون دو ساعت .
    بالاخره بعد از متلك هاش ، شروع شد چند خطي هم غصه من رو خوردن ، گفت من وقتي احمد رو توي كلانتري ديدم اومدم به خانمم گفتم احمد پير شده .
    گفت ميبينم اين هم بخاطر نفهمي خودش ، ضربه اش رو خورده .
    ديدم حتي توي حمايتش از من ، توهين ميكنه . اما دستور ميدادم احمد ، سكوت كن بايد از اين تونل وحشت راحت بشي حتي اگه يك كلمه بگي اين مرد همه زحمات تو رو خراب ميكنه . و احمد ساكت بود .

    سعيد هم از خدا و زندگي پيامبر ص و بخشندگيشون گفت .
    لحن پدرخانمم تند تر شده بود و همش تهديد ميكرد ، اگه اينطور بشه اونطور ميشه اينكارو ميكنم اونكارو ميكنم من نميخوام بندازمت زندان من اينطوريم من اونطوريم . منم به چيزهاي ديگه فكر ميكردم و گوش نميدادم چي ميگه .
    با خودم صحبت ميكردم ، احمد اگه بياد بايد بيشتر كار كني و يعني تو رو ميخواد .
    بقيه مهم نيست چي ميگن ، مهم اينه كه چطوري ميرم بيرون .
    لحظه اخر رسيد .
    سعيد گفت احمد اقا تو هم قول بده مثل اولاد باشي براشون ، منم فقط گفتم چشم .
    گفت بلند بشيد روبوسي كنيد . پدرخانمم گفت با من روبوسي كرده با مادر خانمش روبوسي كنه .
    من بلند شدم رفتم به طرف پدرخانمم ، مجبور شد بلند بشه . روبوسي كرديم .
    رفتم به طرف مادر خانمم روبوسي كرديم . گريه كرد .
    وقتي وارد فاز گريه شد . اينبار نوبت مادرخانمم بود . با احساسي كردن فضا دوباره من رو متهم كردن . متهم به شايعه هايي كه روح منم خبر نداشت اما بايد سكوت ميكردم تا تخليه بشن . حتي اگه بعدا اجرايي ميكردن مهم نبود پيش خودم گفتم جگرگوشه اينها هست . 20 سال زحمت كشيدن . بذار خالي بشن . حداقل اين حق رو بهشون بده .
    مادر خانمم رو بغل كردم . سعيد رفت پايين . پدرخانمم هم بعد از سعيد رفت براي بدرقه .
    در گوشش گفتم ببخشيد .
    جوابي نداد روشو كرد طرفي ديگه . من بودم و مادرخانمم و خانمم هم داشت حاضر ميشد .
    گفتم به من نگاه نميكني ؟ نگاه نكرد و گفت چاره ام چيه مجبورم مثل اولادم بهت برسم .
    ديگه ناراحت بودم . نميدونستم ايا موندم درسته يا رفتنم .
    سرم رو انداختم پايين و پله ها رو اروم اروم اومدم پايين . نه ميخواستم به ته پله ها برسم نه ميخواستم بالا بمونم .

    فهميدم مادرخانمم متوجه ناراحتي من شده . اومد دنبالم كه از دلم در بياره . جلوي درب خونه اومد من رو كشيد گوشه اما باز هم تقصيرها رو انداخت گردن من . منم نگذاشتم ادامه بده و بغلش كردم و بوسيدمش .
    گريه كرد .
    دست دادم و با انگشتاي دستم باهاش حرف زدم . دستشو لمس ميكردم و اروم اروم دستمو كشيدم . ميفهميد چي ميخوام بگم . مطمئنم فهميد . ميخواستم بگم بسه انقدر خرد نكنيد منو .

    به پدر خانمم هم دست دادم . همينطور با دستهام صحبت كردم باهاش . بهش فهموندم كه له كردي منو . اما عيبي نداره .

    هم مادر خانمم هم پدرخانمم شروع كردن نصيحت كردن خانمم . مسخره بازي رو ترك كن ، ديگه بچه بازي در نيار . قشنگ بچسب به زندگيت . براش زن زندگي باش ، بهش برس و ...
    سوار ماشين شديم .
    من افسرده بودم . خيلي حالم گرفته بود .
    تا ميتونستن توي فضاي احساسي كه راه انداختن به من تاختن .

    اومديم خونه . ناراحت بودم اما اصلا نشون ندادم . صبوري رو لمس ميكردم . مرد بودن رو دوست داشتم . حس ميكردم كه مرد بودن يعني همين كه نه گريه كني نه عصبي بشي ، بلكه منطقي فقط برخورد كني .
    با خانمم نشستيم . صحبت كرديم . تا 3 بيدار بودم . در اول ورود گفتم ، گفته بودم اگه امشب بياي اولين كاري كه ميكنم دو ركعت نماز شكر بخونم ، من خوندم ، خانمم هم دو ركعت خوند .
    خيلي صحبت ها كرديم .
    خانمم گفت احمد ، ميترسم ، با خانواده ات چطور روبرو بشم ؟
    گفتم منم ميترسيدم ، ايا فكر ميكني واقعا لايق اون همه حرف بودم ؟ ساكت شد و گفت حق ميدم و معذرت خواست . و بعد گفت قبل اينكه تو بياي به آقا گفته بودم چه اجازه بدي چه اجازه ندي من امشب با احمد ميرم و ديگه طاقت دوريش رو ندارم .
    امروز عصر هم پرسيدم خب كمك ميخواستي ، از چه نظر كمك ميخواي ؟ گفت تا اينجاش هم خيلي كمك كردي . و گفت خيلي خوبه ، ترسي كه داشتم تا حالا كه الكي بوده . خيلي خوبه احمد . واقعا داري كمكم ميكني .

    دلم خيلي گرفته ، احساس ميكنم هنوز حرفاي ديشب توي گلمون هست و بغض كردم .

    ولي با اين حال ارومم و هيچ گونه علائمي بابت ايجاد ناراحتي ندارم . خونسرد هستم و بعد از ظهر اومدم سركار و الان هم محل كارم هستم .

    متشكرم كه برام دعا مي كنيد . 7 عادت مردمان موثر رو هم پرينت گرفتم و دارم ميخونم . يه خورده وسعت ذهني زيادي ميخواد واسه هضم كردنش و البته تمرين كردن و عمل كردن در اينده حتما جواب ميگيرم .

    باز هم اگر در رفتار من ايرادي ديدين بگيد تا به لطف خدا به سمت مثبت حركتش بدم .


    متشكرم
    يامولاعلي

  16. 15 کاربر از پست مفید m25teh تشکرکرده اند .

    m25teh (سه شنبه 03 اسفند 89)

  17. #89
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    سه شنبه 06 تیر 02 [ 18:30]
    تاریخ عضویت
    1389-10-26
    نوشته ها
    101
    امتیاز
    10,730
    سطح
    68
    Points: 10,730, Level: 68
    Level completed: 70%, Points required for next Level: 120
    Overall activity: 50.0%
    دستاوردها:
    Tagger Second ClassVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    197

    تشکرشده 342 در 91 پست

    Rep Power
    34
    Array

    RE: ادامه نميخوام از دستش بدم( سال دوم)

    آفرین احمد آقا
    آدم هایی که برای حفظ و بهبود زندگیشون تلاش میکنن واقعا انسانهای بزرگی هستن:rolleyes:
    ان شاالله که به زودی زندگیتون روی دور خودش میفته

  18. 6 کاربر از پست مفید محمد89 تشکرکرده اند .

    محمد89 (دوشنبه 02 اسفند 89)

  19. #90
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 30 مرداد 92 [ 13:58]
    تاریخ عضویت
    1388-5-24
    نوشته ها
    1,225
    امتیاز
    2,219
    سطح
    28
    Points: 2,219, Level: 28
    Level completed: 46%, Points required for next Level: 81
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    VeteranSocialTagger Second Class5000 Experience Points
    تشکرها
    7,577

    تشکرشده 8,601 در 1,498 پست

    Rep Power
    141
    Array

    RE: ادامه نميخوام از دستش بدم( سال دوم)

    آقا تبریک میگم
    خیلی خوشحالم که بالاخره به مقصود رسیدی: خانومت با عشق و علاقه و دلتنگی و ... برگشته و سعی در جبران داره.
    شما هم که همینطور. دیگه چی از این بهتر؟

    کاش امروز رو که روز تعطیله و تازه دیشب ایشون اومده، سر کار نمیرفتی. البته حق میدم چون به هر حال حالا دیگه باید سعی کنی درآمدت رو هم انشا الله با تلاش و کار و زحمت بالا ببری. اما این نباید رابطه شما رو تحت شعاع بذاره.

    شما هر دو از این دوران قهر استفاده کردید و الحمدالله پیشرفتهای خوبی هم به لحاظ کاری و تحصیلی و هم به لحاظ اخلاقی و بالا بردن سطح مهارتهاتون داشتین. و این خیلی عالیه

    الان هم دیگه اصلا به رفتارهای پدر همسرت فکر نکن! تموم شد اون دوران

    دیگه الان شما و فقط شما اختیار دار خانومت هستی و ایشون رو خلع اختیارش کردی رفت بنده خدا دیشب هم یکی به تعل زده یکی به میخ! در واقع ایشون گوش دخترش رو هم گرفته و توصیه های لازم رو به ایشون هم کرده

    حالا دیگه این شما هستی که نباید بذاری با تکرار اشتباهات گذشته، اختیار زندگیت از دستت خارج بشه.

    و اماااااااا به هر حال زندگی بالا پایین زیاد داره، و هر روزش یکجور نیست. و از این پس با سعه صدر (همون طور که داری تمرین میکنی) باید با مسائل برخورد کرد.

    خوب خدا رو شکر که مشکل شما هم ختم به خیر شد. و چه کار قشنگی کردی که نماز شکر خوندی و به خانومت هم این رو اطلاع دادی.

    گریه های خانومت هم طبیعیه. انشالله با نوازش های شما و همدلی و اینکه بهش اطمینان میدی که زندگیتون از این پس انشالله با حمایت خردمندانه شما و کمک ایشون بهترینها در انتظارشه، باعث میشه آزردگی ایشون هم ته نشین بشه.

    در این روز عزیز از خدا میخوام که شما و زندگیتون رو در پناه لطف و رحمت خودش بگیره و بهترینها رو نصیبتون کنه.

  20. 10 کاربر از پست مفید بی دل تشکرکرده اند .

    بی دل (سه شنبه 13 اردیبهشت 90)


 
صفحه 9 از 11 نخستنخست 1234567891011 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. ترس های مبهم و استرس
    توسط مدیرهمدردی در انجمن اضطراب و استرس
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: جمعه 31 خرداد 92, 12:37
  2. داستان غم زندگیه من
    توسط پدربزرگ در انجمن تجربه های فردی
    پاسخ ها: 6
    آخرين نوشته: جمعه 23 تیر 91, 11:05
  3. داستان زندگی کارافرین برتر کشور..احد عظیم زاده
    توسط بهار.زندگی در انجمن تجربه های فردی
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: سه شنبه 13 تیر 91, 14:49
  4. نقش ورزش در کاهش استرس(مدیریت استرس)
    توسط keyvan در انجمن تاثیر متقابل ورزش و روان
    پاسخ ها: 5
    آخرين نوشته: جمعه 21 فروردین 88, 10:57
  5. داستانی از عشق (داستان کوتاه)
    توسط هوشیار در انجمن سرگرمی و تفریح
    پاسخ ها: 1
    آخرين نوشته: سه شنبه 19 شهریور 87, 17:12

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 01:03 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.