تمام این حرفها رو میدونم ، این اولین دختری نیست که میاد تو زندگی من و آخریشم نیست ، ولی یه حس عجیبی نسبت بهش دارم نمیدونم شاید به قول شما خودشو از من دور نگهداشته و یا ... ولی آخه بهش نمیاد اهل این بازیها باشه که بخواد با این شگردها من بدست بیاره.
گفت خواستگار دارم گفتم برو با اون من فقط بعنوان دوستم برات قبول نکرد
گفت موندم بین تو و اون کدوم انتخاب کنم
خواستم تموم کنم گفت من که هنوز جواب مثبت به اون ندادم تو هم مثل همه
گفتش برو با یکی دیگه دوست بشو گفتم نمیرم تو میخوای بری برو به من کاری نداشته باش
گفت خواستگارم دیدت که اومدی با ماشین دنبالم بهش گفتم داداشمی بعدش بهش گفتم دوستت دارم نمیتونم بدون اون
گفت اگه ازدواج کنم میام میبینمت حتی 5 دقیقه
گفت جوابم بله شد ولی بعد از چند روز باز زنگید
گفت میخوام تمام کارهام با تو بکنم
گفت تنها راه تو ازدواج
گفت از بقیه یاد بگیر نه مثل تو که به من بگی برو
گفتم رابطه ما آخرش ازدواج نیست گفت میدونم منم بور نمیگم که بیا من بگیر
گفت تو ازدواج کن تا منم ازدواج کنم
تلفناش جواب ندادم بعدش بهم گفت تو اصلاً از همون اول هم من نمیخواستی و نمیخوای
بهش گفتم خواستگاری میرم گفت پس من چی ؟ بعدش گفت برو حتماً برو ، بعدش پیگيری کرد که رفتم یا نه








علاقه مندی ها (Bookmarks)