نفسم بالا نمی اومد، هنوز قلبش می زد اما خیلی ضعیف، می گفتن قرص خورده اما نمیدونستن چه قرصی، علی هم می گفت که قرص خاصی توی خونه نداره، یه کم که گذشت شاد و همسرش به همراه مادرم اومدن، دوباره با دیدن اونها داغم تازه شد و زدم زیر گریه، از بس گریه می کردم هر چی پرستار بود دور تخت امید جمع شده بودن..
همسر شاد منو کشوند کنار رو شروع کرد باهام حرف زدن، واقعا حرفاش آرومم کرد، یه خورده به خودم اومدم، رفتم روی یه صندلی نشستم و منتظر موندم. گفتن باید تحت مراقبت های ویژه باشه، امید رو بردن یه بخش دیگه و فقط از یه پنجره می تونستم ببینمش، شب نمی زاشتن کسی توی بیمارستان بمونه، به اصرار پدر و مادرم رفتم خونه اونها، اما کل شب رو نتونستم بخوابم، دیروز از اول صبح رفتیم بیمارستان اما نمی زاشتن بریم داخل، تا ساعت 10 صبح، دکترش می گفت که اگه یک ساعت دیرتر به دادش می رسیدن قلبش ایستاده بود،
خوب هنوز جای امیدواری بود، اینم یه فرصت دیگه بود که نباید از دستش می دادیم، هنوز ضربان قلبش عادی نشده بود و به هوش نبود. با کمک کارت پرستاریم، رفتم توی اتاق و کنارش نشستم، نمی دونستم می شنوه یا نه اما باهاش حرف می زدم، یکی از پرستارها اومد توی اتاق و گفت برو اتاق مشاوره، اونجا راهنماییت می کنن که بعد از به هوش اومدنش چی کار کنی، منم امیدو بوسیدم و رفتم اتاق مشاوره، براشون تعریف کردم که جریان چی بوده و علت خودکشیش چی بوده، اونا هم گفتن اصلا به روش نیارید که خودکشی کرده، چون اینطوری احساس می کنه که شما به خاطر این قضیه میخواین که اون برگرده، بهش گفتم نمی شه که نفهمه، مگه بچه اس، خلاصه نتونست زیاد کمکم کنه








علاقه مندی ها (Bookmarks)