دوباره برگشتم بالای سر امید و باهاش حرف زدم، اما دوباره ساعت 8 شب شروع کردن به بیرون کردن ما، هر چقدر اصرار کردم فایده نداشت، امروز ساعت 8 صبح تماس گرفتن که بیمارتون به هوش اومده، واقعا دوست داشتم وقتی به هوش میاد منو کنار خودش ببینه امانشد، با پدر و مادرم رفتیم بیمارستان، به شاد هم خبر دادم، اورده بودنش توی بخش، وایسادم تا اتاقش خالی شد و با یه شاخه گل رفتم تو، میخواستم گریه نکنم اما نتونستم جلوی خودمو بگیرم، خودمو انداختم توی بغلش و گریه کردم، اونم می گفت مهسا چرا اومدی، من خیلی احمقم، دستمو گذاشتم روی دهنش که چیزی نگه، اونم اشکاش سرازیر شد، اشکاشو پاک کردم، پرسید همه فهمیدن؟ گفتم به همه چیکار داری، اصلا مهم نیست، مهم من و تو هستیم.. گفت باور کن این کار رو نکردم که منو ببخشی، واقعا فکر نمیکردم که نجات پیدا کنم، گفتم خیلی بی رحمی امید، من 5 شنبه اومده بودم که بهت بگم تو قوی ترین انسانی هستی که من دیدم و میخوام که تا آخر عمرم با تو باشم، چون بدون تو زندگی برام جهنمه، چی با خودت فکر کردی که منو تنها گذاشتی، توی شرایطی که بودنت می تونست بهم کمک کنه که از جا بلند بشم، چرا فقط به خودت فکر کردی ... دیگه شدت گریه نذاشت ادامه بدم، از جام بلند شدم و رفتم از اتاق بیرون، دیدم علی و شاد و همسرش هم اومده، بیچاره همسر اون هم به خاطر این قضیه سر کار نرفته بود، یه کم که گذشت اول علی رفت چون به هر حال با هم دوست بودن یه 10 دقیقه بعدش، اومد و به بقیه گفت برن تو، من مونده بودم بیرون..
نگهبان اومد و گفت چون ساعت ملاقات نیست باید برید بیرون، اونا رفتن من موندم، رفتم پیش امید.
دکترش اومد معاینه اش کرد و گفت که باید مرخص بشه، اینجا زیاد کسی رو نگه نمی دارن، دوباره زنگ زدم به پدرم که بیاد دنبالش اما گوشیش خاموش بود، خونه هم کسی برنمی داشت، ناچارا زنگ زدم به شاد، اونا هم برگشتن، دکتر هم براش یه سری دارو نوشت، یه تزریق هم انجام داد و گفت که احتمالا دوباره می خوابه اما نگرانش نشین، شاد و همسرش برای اینکه دست تنها نباشم ما رو آوردن خونه خودشون، الان هم امید خوابه، من هم واقعا خسته ام، اما حالا با این اتفاقی که افتاده، احساس می کنم کارم خیلی سخت تر شده، امید باید بره پیش مشاور اما نمی دونم چطور بهش بگم، اصلا خودم بگم یا بذارم کس دیگه ای بهش پیشنهاد بده؟؟
من واقعا دارم بیهوش می شم، اگه میشه یه راهنمایی بکنید، تا من بدونم چطور باید باهاش برخورد کنم، تا نیم ساعت دیگه می مونم اما واقعا نمی تونم بیدار بمونم...









علاقه مندی ها (Bookmarks)