به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 257

موضوع: خیلی تنهام

Threaded View

  1. #11
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 12 تیر 90 [ 15:16]
    تاریخ عضویت
    1387-6-09
    نوشته ها
    320
    امتیاز
    7,275
    سطح
    56
    Points: 7,275, Level: 56
    Level completed: 63%, Points required for next Level: 75
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran5000 Experience Points
    تشکرها
    627

    تشکرشده 673 در 178 پست

    Rep Power
    50
    Array

    RE: خیلی تنهام

    دوباره برگشتم بالای سر امید و باهاش حرف زدم، اما دوباره ساعت 8 شب شروع کردن به بیرون کردن ما، هر چقدر اصرار کردم فایده نداشت، امروز ساعت 8 صبح تماس گرفتن که بیمارتون به هوش اومده، واقعا دوست داشتم وقتی به هوش میاد منو کنار خودش ببینه امانشد، با پدر و مادرم رفتیم بیمارستان، به شاد هم خبر دادم، اورده بودنش توی بخش، وایسادم تا اتاقش خالی شد و با یه شاخه گل رفتم تو، میخواستم گریه نکنم اما نتونستم جلوی خودمو بگیرم، خودمو انداختم توی بغلش و گریه کردم، اونم می گفت مهسا چرا اومدی، من خیلی احمقم، دستمو گذاشتم روی دهنش که چیزی نگه، اونم اشکاش سرازیر شد، اشکاشو پاک کردم، پرسید همه فهمیدن؟ گفتم به همه چیکار داری، اصلا مهم نیست، مهم من و تو هستیم.. گفت باور کن این کار رو نکردم که منو ببخشی، واقعا فکر نمیکردم که نجات پیدا کنم، گفتم خیلی بی رحمی امید، من 5 شنبه اومده بودم که بهت بگم تو قوی ترین انسانی هستی که من دیدم و میخوام که تا آخر عمرم با تو باشم، چون بدون تو زندگی برام جهنمه، چی با خودت فکر کردی که منو تنها گذاشتی، توی شرایطی که بودنت می تونست بهم کمک کنه که از جا بلند بشم، چرا فقط به خودت فکر کردی ... دیگه شدت گریه نذاشت ادامه بدم، از جام بلند شدم و رفتم از اتاق بیرون، دیدم علی و شاد و همسرش هم اومده، بیچاره همسر اون هم به خاطر این قضیه سر کار نرفته بود، یه کم که گذشت اول علی رفت چون به هر حال با هم دوست بودن یه 10 دقیقه بعدش، اومد و به بقیه گفت برن تو، من مونده بودم بیرون..
    نگهبان اومد و گفت چون ساعت ملاقات نیست باید برید بیرون، اونا رفتن من موندم، رفتم پیش امید.

    دکترش اومد معاینه اش کرد و گفت که باید مرخص بشه، اینجا زیاد کسی رو نگه نمی دارن، دوباره زنگ زدم به پدرم که بیاد دنبالش اما گوشیش خاموش بود، خونه هم کسی برنمی داشت، ناچارا زنگ زدم به شاد، اونا هم برگشتن، دکتر هم براش یه سری دارو نوشت، یه تزریق هم انجام داد و گفت که احتمالا دوباره می خوابه اما نگرانش نشین، شاد و همسرش برای اینکه دست تنها نباشم ما رو آوردن خونه خودشون، الان هم امید خوابه، من هم واقعا خسته ام، اما حالا با این اتفاقی که افتاده، احساس می کنم کارم خیلی سخت تر شده، امید باید بره پیش مشاور اما نمی دونم چطور بهش بگم، اصلا خودم بگم یا بذارم کس دیگه ای بهش پیشنهاد بده؟؟

    من واقعا دارم بیهوش می شم، اگه میشه یه راهنمایی بکنید، تا من بدونم چطور باید باهاش برخورد کنم، تا نیم ساعت دیگه می مونم اما واقعا نمی تونم بیدار بمونم...

  2. 15 کاربر از پست مفید روزن تشکرکرده اند .

    khaleghezey (شنبه 17 خرداد 93), روزن (پنجشنبه 08 اردیبهشت 90)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 17:25 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.