به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

صفحه 3 از 6 نخستنخست 123456 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 21 تا 30 , از مجموع 59

موضوع: نفرت

  1. #21
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    دوشنبه 13 تیر 90 [ 14:12]
    تاریخ عضویت
    1389-11-05
    نوشته ها
    349
    امتیاز
    2,831
    سطح
    32
    Points: 2,831, Level: 32
    Level completed: 54%, Points required for next Level: 69
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    1,381

    تشکرشده 1,389 در 345 پست

    Rep Power
    50
    Array

    RE: نفرت

    با سلام
    اول از همه باید از سایت همدردی تشکر کنم چون از وقتی که وارد این سایت شدم و حرفهای دلم رو بازگو میکنم خیلی آرامش پیدا کردم و با تشکر از آقای آریکس بابت مطالبی که گفتید بخونم منم از فانتزی پردازی استفاده کردم و در روز اول جواب کوچولویی گرفتم حالا .
    برام دعا کنید که هم صبر من زیاد بشه هم اینکه شوهرم از خر شیطون بیاد پایین203


    خیلی خوشحالم غزاله عزیز.برایتان آرزوی موفقیت می کنم

  2. کاربر روبرو از پست مفید arix تشکرکرده است .

    arix (شنبه 07 اسفند 89)

  3. #22
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    سه شنبه 18 مرداد 90 [ 10:03]
    تاریخ عضویت
    1389-11-30
    نوشته ها
    132
    امتیاز
    2,424
    سطح
    29
    Points: 2,424, Level: 29
    Level completed: 83%, Points required for next Level: 26
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    198

    تشکرشده 198 در 76 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: نفرت

    سلام

    می خواستم بهت بگم تا همین چند وقت پیش من هم مرتب گریه می کردم و عصبی شده بودم تا جایی که با خانواده خودم، همسایه ها و همکارانم هم دعوا می کردم. خیلی حساس و غمگین شده بوم.

    همسر من هم با لجبازی و غرور زندگی رو شروع کرد ولی من ذاتا آدم لجبازی نبودم. بنابراین بدون اینکه بدونم روی همسرم تاثیر گذاشتم و روز به روز زدگیم بهتر شد.

    البته کاملا حق با شماست، در ابتدا من هم به دلیل تحقیر شدن، امر و نهی شدن و محدود شدن مرتب گریه می کردم و به قول شما داشتم افسرده می شدم، مدام به فکر جدایی و یا مرگ بودم. البته از آنجایی که قدرت جدایی را نداشتم بیشتر به مورد دوم فکر می کردم تا اینکه مادر بزرگ ام فوت شد و با دیدن مرگ بسیار ترسیدم و کلا این فکر از سرم خارج شد. در همین مراسم که من بیش از همه به همسرم نیاز داشتم او مرا تنها می گذاشت و بعد از این بود که با خود فکر کردم باید خودم اول به روحیه خودم برسم.

    سعی کردم کارهایی را که دوست دارم انجام دهم و از همه مهم تر کار درست را انجام دهم به شکلی که هر کس ببیند در دل خود حق را به من بدهد.

    به این شکل هم روحیه خودم بهتر شد و هم حامیان زیادی پیدا کردم. یک روز شنیدم که با وجودی که مادر همسرم هیچگاه در حضور من از من حمایت نمی کند ولی در غیاب من به همسرم گوشزد می کند که رفتارش را درست کند.

    پس غزاله عزیز، اول به روحیه خودت رسیدگی کن و سعی کن رفتارهای بد همسرت روحیه ات رو خراب نکنه. بعدش قدم به قدم زندگیت درست می شه...

    می دونم پر حرفیه ولی بذار یه مثال دیگه برات بزنم: من برادر شوهری دارم که تمام عالم و آدم از دستش شاکی هستند، با خانواده اش و همسرش مدام درگیر هستند. شاید باورت نشه ولی با صبوری و محبت تونستم روش تاثیر بذارم. باید رگ خوابش دستت بیاد.

    مثلا برادر شوهر من زمانی که داشت کف زمین رو طی می کشید، طی کثیف و لجن رو مالید به پای من، هر کس دیگه ای بود داد و بیداد راه مینداخت، ولی چون من اخلاقش رو می دونستم سریعا خندیدم و گفتم "زیر پام رو هم بکش" اونم خندید و با ناباوری زیر پام رو هم کشید. کمی بعد خودش خجالت کشید و معذرت خواهی کرد... باورت می شه؟ کسی که یک دنده، لجباز، بداخلاق و مغرور بود حاضر شد از من عذر خواهی کنه...

    حالا تصور کن من داد و بیداد می کردم: اول برادر شوهرم از دستم ناراحت می شد و شروع به لجبازی می کرد، بعد به خانواده اش می گفت و اونها باهام سرسنگین می شدن، بعد همسرم منو بخاطر اینکه به برادرش توهین کردم سرزنش می کرد و غر می زد و بهم توهین می کرد بعد اگر من جوابش رو می دادم هیچی دیگه دعوا شروع می شد.


  4. #23
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    جمعه 01 اردیبهشت 91 [ 16:02]
    تاریخ عضویت
    1389-11-15
    نوشته ها
    31
    امتیاز
    1,826
    سطح
    25
    Points: 1,826, Level: 25
    Level completed: 26%, Points required for next Level: 74
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    19

    تشکرشده 20 در 12 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: نفرت

    سلام
    نگار جان منم از اول جواب توهینات و بدو بیراها رو نمی دادم ولی وقتی میدیدم هرچه ساکت تر باشم بد تره شروع کردم مقابل به مثل شایدم بدتر ، الآنم از ناراحتی هایی که گفتم واقعا" تحمل دیدن خانوادش شوهرم ندارم وبدی من اینه که کوچکترین ناراحتی تو صورتم پیداست و همه زود متوجه میشن که از موضوع یا شخص خاصی ناراحتم
    وقتی هم مادر شوهرم میاد خونه ما اصلا" بهم میریزم به اونم حق میدم آخه خوننه پسرشه و اونم حق داره که بیاد ولی اگر میشد که خونه ما از هم دور تر باشه ودر روز مجبور نباشم 5-6 بار ببینمش بهتر بود وشاید اون موقع خودم دلم میخواست برم به دیدنش چون خونه ما2طبقه است ومادر شوهرم طبقه بالاست ولی در ورودی جداست
    یکدفه فقیر اومده بود درخونه ما و من پول بردم بهش بدم از بالا سرشو کرد تو حیاط وبا داد گفت غزاله غزاله درو ببند مگه با تو نیستم که من دم در چندتا از همسایه هارو دیدم وکلی خجالت کشیدم دروبستم وبدن اینکه سرمو بالا کنم که ببینمش رفتم توخونه و درو محکم بستم وبه خواهر شوهرم گفتم که با مامانش صحبت کرد وتا مدت ها کارش تکرار نشد ولی حالا دوباره شروع کرده به اینکه تا صدای در خونه ما میاد اون تو بالکنه وسوالاتش که کجا با کی و.... که از این رفتار متنفرم اگه به شوهرمم بگم دعوامون میشه دوستشون ندارم و ازشون متنفرمممممممم

  5. #24
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    جمعه 01 اردیبهشت 91 [ 16:02]
    تاریخ عضویت
    1389-11-15
    نوشته ها
    31
    امتیاز
    1,826
    سطح
    25
    Points: 1,826, Level: 25
    Level completed: 26%, Points required for next Level: 74
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    19

    تشکرشده 20 در 12 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: نفرت

    سلام دوستان عزیز
    من دوباره با یک مشکل جدید روبرو شدم واینکه عید نوروز نزدیکه و بقیه خانوادم دارن از شهرستان میان خونه پدر ومادر من ومنم دوست دارم در این ایام کنار اونها باشم و خیلی وقته که ندیدمشون اما شوهرم از زمانی که فهمیده خانوادم دارن میان مدام قر میزنه وتهدید میکنه که حق نداری بری پیششون ویا اینکه خونه منو شلوغ کنی و با کسی نمیری بیرون خدددددددددددددداااااااااا ااااااااااااااااااااا من چی کار کنمممم از دست این مرد بی انصاف وای کمکم کنید دیگه خسته شدم حاضرم بمیرم و این عیدو نبینم که زجر بکشم و کارم شده فکر کردن به این موضوع واینکه به خودم وشانسم سرکوفت بزنم خداخداخداخداخداخدا وای دوستان کمکم کنید چیککار کنم
    [/align]

    سلام دوستان عزیز
    من دوباره با یک مشکل جدید روبرو شدم واینکه عید نوروز نزدیکه و بقیه خانوادم دارن از شهرستان میان خونه پدر ومادر من ومنم دوست دارم در این ایام کنار اونها باشم و خیلی وقته که ندیدمشون اما شوهرم از زمانی که فهمیده خانوادم دارن میان مدام قر میزنه وتهدید میکنه که حق نداری بری پیششون ویا اینکه خونه منو شلوغ کنی و با کسی نمیری بیرون خدددددددددددددداااااااااا ااااااااااااااااااااا من چی کار کنمممم از دست این مرد بی انصاف وای کمکم کنید دیگه خسته شدم حاضرم بمیرم و این عیدو نبینم که زجر بکشم و کارم شده فکر کردن به این موضوع واینکه به خودم وشانسم سرکوفت بزنم خداخداخداخداخداخدا وای دوستان کمکم کنید چیککار کنم

  6. #25
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    جمعه 01 اردیبهشت 91 [ 16:02]
    تاریخ عضویت
    1389-11-15
    نوشته ها
    31
    امتیاز
    1,826
    سطح
    25
    Points: 1,826, Level: 25
    Level completed: 26%, Points required for next Level: 74
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    19

    تشکرشده 20 در 12 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: نفرت

    سلام
    چرا جوابم رو نمیدید من باید چیکار کنم خواهش می کنم راهکارهایی که فکر میکنید درسته پیشنهاد بدید

  7. #26
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    سه شنبه 18 مرداد 90 [ 10:03]
    تاریخ عضویت
    1389-11-30
    نوشته ها
    132
    امتیاز
    2,424
    سطح
    29
    Points: 2,424, Level: 29
    Level completed: 83%, Points required for next Level: 26
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    198

    تشکرشده 198 در 76 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: نفرت

    سلام

    غزاله عزیز می دونم که شرایط خیلی خسته تون کرده و دیگه طاقتتون داره تموم می شه، ولی این مشکل با عجله حل نمی شه. شما باید صبور باشید و طاقتتون رو زیاد کنید. شاید باورتون نشه ولی اکثر ازدواج ها با این مشکلات روبرو هستند. من مشاور نیستم ولی می تونم از تجربیات خودم براتون بگم.
    در دوران عقد من و همسرم با خانواده من زندگی می کردیم، مادرم خیلی به همسرم احترام می گذاشت و اسباب آسایش رو براش فراهم می کرد ولی فردای عروسیمون همسرم دیگه حاضر نبود به خونه خانواده ام بیاد!
    من هم دلتنگی خانواده ام رو می کردم. ولی اینقدر صبر کردم تا دو هفته بعد خودش گفت اگه می خوای برو خونه مامانت اینها. من که از عروسیم مامانم رو ندیده بودم داشتم برای دیدنش لحظه شماری می کردم ولی در جوابش گفتم خیلی دلم برای مامانم تنگ شده ولی صبر می کنم یه روز که تو هم وقت داشتی با هم می ریم. خلاصه یک ماه بعد از عروسیمون یه شب گفت حاضر شو میام بریم خونه مامانت اینها. باورت نمی شه این یک ماه به من چی گذشت، دلم برای خانواده ام تنگ شد، وقتی همه دور هم بودند من تنها بودم، همه سراغم رو می گرفتن، حرف و حدیث پشت سرم بود... ولی طاقت آوردم و نگذاشتم حتی خانواده ام از مشکل ام با خبر بشن.
    شاید این راه حل مشکل تو نباشه، ولی فقط می خواستم بگم که هر مشکلی یک راه حلی داره

    بقیه خانوادم دارن از شهرستان میان خونه پدر ومادر من ومنم دوست دارم در این ایام کنار اونها باشم
    امسال نگاه جدیدی به عید داشته باش و سعی کن این دیدگاه ات رو هم به همسرت منتقل کنی. با خودت این طور فکر کن که اتفاقا این تعطیلات فرصت خوبی است که کنار همسرم که عشق زندگی ام است باشم و سعی کن با عشق کنار همسرت باشی.

    دیگه خسته شدم حاضرم بمیرم و این عیدو نبینم که زجر بکشم
    می دونم خسته ای و نیاز به روحیه داری ولی سعی کن موقتا برای خودت سرگرمی ها و دلخوشی های دیگری پیدا کنی. به این ترتیب هم کمی از خستگی ات کاسته می شود و هم شور و شوق به وجودات بر می گردد. اگر بتوانی به گونه ای همسرت را هم در این سرگرمی و دلخوشی ات شریک کنی خیلی خوب خواهد بود. مثلا می توانی به آشپزی حرفه ای بپردازی. از همسرت بپرسی که به چه غذایی علاقه دارد و آن غذا را به صورت حرفه ای و با تزئینات زیبا و سرگرم کننده درست کنی و نظر همسرت را در مورد آن بپرسی تا دفعه بعد اشکالات غذا را با کمک هم برطرف کنید. البته انجام این کار به صبر و حوصله نیاز دارد و نباید از ایراداتی که می گیرد دلسرد شوید و سعی کنید این سرگرمی جدید را محوری برای شوخی و ایجاد فضای صمیمی بدانید. یا مثلا خیاطی کنید و لباس هایی که او دوست دارد بدوزید و پیشرفت کار را به او نشان دهید و نظراش را بپرسید. یا مثلا به بازی کامپیوتری بپردازید....

    و کارم شده فکر کردن به این موضوع
    با فکر کردن و مرور کردن بدی ها چیزی درست نمی شود. سعی کن خوبی های زندیگیت را هم مرور کنی.

    واینکه به خودم وشانسم سرکوفت بزنم خداخداخداخداخداخدا
    این مشکل شما نیاز به زمان دارد و قابل حل است. هیچ زندگی ای بدون مشکل نیست و هر زندگی ای مشکلات خاص خوداش را دارد و باید با تلاش و کوشش آنها را مرتفع کنیم. همچنین باید ببینید همسر شما چه مشکلاتی را در زندگی اش می بینید که اینگونه عکس العمل نشان می دهد، مطمئنا او هم برای خوداش دلایلی دارد که شاید یا این دلایل برایش روشن و واضح نیستند و یا نمی خواهد به آنها اعتراف کند. شما باید با صبر و مهربانی سعی کنید حرف دل او را نیز بشنوید.

    غزاله عزیز، ایمان دارم که زندگی تو روز به روز بهتر خواهد شد و با کمک هم شادی و نشاط را به زندگیتان بر میگردانید. اگه می شه نظر همسرت رو هم بنویس و اینکه چه دلایلی رو برای این رفتارهاش داره...

  8. 3 کاربر از پست مفید negar_a تشکرکرده اند .

    negar_a (دوشنبه 29 فروردین 90)

  9. #27
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    سه شنبه 02 شهریور 95 [ 14:20]
    تاریخ عضویت
    1388-4-11
    نوشته ها
    174
    امتیاز
    6,901
    سطح
    54
    Points: 6,901, Level: 54
    Level completed: 76%, Points required for next Level: 49
    Overall activity: 4.0%
    دستاوردها:
    Veteran5000 Experience PointsTagger Second Class
    تشکرها
    372

    تشکرشده 369 در 128 پست

    Rep Power
    36
    Array

    RE: نفرت

    سلام خانومی
    ببین عزیزم تا زمانی که اسم تاپیک شما نفرت باشه شما از زمین و زمان و هر چی اتفاقه متنفری و گلایه داری؟!
    موضوع بعدی : خانومم شما و ما تا عید حداقل 12 و 13 روز زمان داریم و یه سیب که بندازی هوا تا بیاد پایین هزارتا چرخ میخوره!پس عزیزم بجای اینکه زندگی خودتو به جهنم تبدیل کنی اونم با رسیدن بهار صبر کن ببین عید چی میشه ؟آیا اصلا خانواده میان؟ تا اون موقع روی رفتار خودت کار کن و صددرصد رفتار شوهرتم تغییر میکنه
    خوشبختانه شما مشکلات بزرگی توی زندگی ندارید ولی فوق العاده حساس هستید.
    در ضمن مگه قراره 15 روز شما برید خونه پدرتون برای دیدن خانواده؟؟؟؟؟؟؟؟/!!!!!!!!!!!!!!
    خانومی برو به دیدنشون ولی نه همه ایام عید!تو خودتم زندگی داری !خانواده شوهرت فامیلهای خودت .میان خونت عید دیدنی میخوای نباشی!؟
    توروخدا یه کم به مسائل با دید بهتری نگاه کنید .یه کم خودتونو بجای طرف مقابل بذارید.
    آخه مردی که با اون ذوق و شوق برای شما خونه سرامیک کرده رنگ کرده .حالا دوست داره عید خونه خودش از خانواده خودش و دوستان وآشنایان پذیرایی کنه نه اینکه تمام وقت خونه پدر خانومش باشه.
    من درک نمیکنم شما که میخوای تمام وقت با خانواده خودت باشی چرا ازدواج کردی؟
    خانواده خوبن محترمن ولی شوهرت واجبتره.خواهشا درک کنید.
    الان هم سعی کن آروم باشی . به شوهرت هم عزیزم تا تو دوست نداشته باشی من جایی نمیرم و بدون تو هرگز نمیتون جایی باشم. من شوهر نکردم که تنهایی جایی باشم و اگر تو دوست داشتی باه میریم پیش خانواده ام.
    با هم هم برمیگردیم.

  10. 3 کاربر از پست مفید پرناز تشکرکرده اند .

    پرناز (چهارشنبه 18 اسفند 89)

  11. #28
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    جمعه 01 اردیبهشت 91 [ 16:02]
    تاریخ عضویت
    1389-11-15
    نوشته ها
    31
    امتیاز
    1,826
    سطح
    25
    Points: 1,826, Level: 25
    Level completed: 26%, Points required for next Level: 74
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    19

    تشکرشده 20 در 12 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: نفرت

    سلام
    ببین دوست عزیز من که نمیگم میخوام شوهرم ول کنم برم 15 روز خونه پدرم نه ولی اون چیزی که حقمه هم اون از حالا داره سرش دادو فریاد میکنه که توی عید من خونه شما نمیام وتو هم حق نداری بدون من جایی بری
    اگرم رفتی نیم ساعت و زود بر میگردی وگرنه آبرو ریزی راه میندازم اصلا" خوشش میاد رو اعصاب من راه بره واشکمو در بیاره آدمه بیتربیتیه تا باش حرف میزنم میگه زر نزن آخه این چه مردیه که به زنش میگه زر نزن یا حرف زیادی نزن حالا این خوبشه بدم میاد ازششششششششششششش دیشب سر یک تلفن که با یکی از دوستام حرف میزدم اگه بدونید چیکار کرد وچه حرفهایی که بهمزد بیتربیت بیتربیت بیتربیت تازه بعدشم انگار که نه انگار این حرفارو اون زده اومده پیشم با خنده وخوشحالی حرف میزنه و در خواست شام میکنه و هزار خواسته دیگه که در اون شرایط من حتی دلم نمیخواد ببینمش که دیگه براش کاری انجام بدم منو فقط برای کاراش میخواد و بعدش دوباره از نو دعوا خود خواه دوستش ندارم

  12. #29
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    دوشنبه 27 آذر 91 [ 18:02]
    تاریخ عضویت
    1389-8-28
    نوشته ها
    725
    امتیاز
    3,175
    سطح
    34
    Points: 3,175, Level: 34
    Level completed: 84%, Points required for next Level: 25
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    2,056

    تشکرشده 2,054 در 617 پست

    Rep Power
    88
    Array

    RE: نفرت

    اون دوستانی که از منطق آقایون و مغز طبقه بندی شدشون و ... حرف می زنند، می شه بگید یک آقا چطوری مساله ی دیشب نگار را در ذهنش حل و فصل می کنه که بعد از زدن حرفهای زشت و ... درخواست شام و خدمات بعد از شام دارند؟

    من می گم نگار مقصر. فرض که مساله تلفن را که تعریف نکرده که سر چی بوده و ... همه اش تقصیر نگار. حالا که این آقا اون همه فحش و حرف زشت زده، کجای مغزش بهش می گه که میشه یک ربع بعدش حرف عاشقانه زد؟


  13. #30
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    جمعه 01 اردیبهشت 91 [ 16:02]
    تاریخ عضویت
    1389-11-15
    نوشته ها
    31
    امتیاز
    1,826
    سطح
    25
    Points: 1,826, Level: 25
    Level completed: 26%, Points required for next Level: 74
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    19

    تشکرشده 20 در 12 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: نفرت

    وای مرسی منم میخوام همین رو بگم آخه من تاکی باید صبر کنم مگه بنده زر خریدم که هرجوری که دوست داره رفتار کنه و من حق شکایتم نداشته باشم تازه همین امروز صبح من باید میرفتم اسم آقا رو واسه امتحان آیین نامه رانندگی میدادم البته 10 بار رفتم اسمشه دادم ولی نرفته امتحان بده از اون ترفم باید میرفتم برای بچه های مدرسه که تو مسابقه برنده شده بودن جایزه می خریدم که یادم رفت بهش بگم من باید برم بازار ,منم گفتم سر راهم که می خوام برم آموزشگاه راهنمایی ورانندگی جایزه بچه هارو میگیرم همین که رفتم بارون گرفت وآقا هم زنگ زد وگفت که من کارم تعطیل شده وبرای ناهار میام خونه منم از اونجایی که همیشه ناهار سر کار میخوره و ظهر ها غذا درست نمیکنم و چون چند بار که همچین موردی پیش اومده بود و غذا نداشتیم خیلی دادو بیداد کرده بود حول کردم و رفتم غذای آماده گرفتم ویادم رفت که بر آموزشگاه ومستقیم اومدم خونه وای چشمتون روز بد نبینه که چی کار کرد چقدر بدو بیراه و حرفهای زشت میخواست زنگ بزنه به مدیر مدرسه و بدوبیراه بگه که چرا به زن من گفتید برو جایزه بخره منم التماس وگریه و فقط تونستم راضیش کنم که زنگ به مدیر نزنه وآبروی من نره خوب هر معلمی خودش میره برای شاگرداش جایزه میگیره تازه همین قدر که مدیر هزینه رو قبول کرد من باید ازش ممنون هم باشم خلاصه کلید ماشین و پولامو گرفته میگه حالا برو مدرسه منم زنگ زدم بابام بیاد دنبالم که ببرتم سر کار البته وسایلمم برداشتم وگفتم ایندفعه ولش میکنم ومیرم که با اومدن بابام ساکت شد ودل جویی و معذرت خواهی آشتی کردیم
    که من به زنگ اول مدرسه هم نرسیدم
    حالا شما قضاوت کنید میشه از همچین آدمی گذشت وخوش وخرم کنارش زندگی کرد


 
صفحه 3 از 6 نخستنخست 123456 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 19:56 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.