ببینید دقیقا این سوال خود من.نوشته اصلی توسط ani
در تاپیک قبلی ام دوستان نظرشون این بود که فرض رو بر این بذارم که شکم به شوهرم غلطه، از جدایی صرفنظر کنم.
خوب من هم با توجه به راهنمایی های دوستان و هم پاره ای مسائل همین کار رو کردم.
الان بدون هیچ احساس علاقه ای و با کلی علامت سوال که تمام سعی ام رو می کنم که بهشون فکر نکنم، دارم با شوهرم زندگی می کنم.
نمی دونم باید چی کار کنم و چه رفتاری در مقابل خودش و خانوادش داشته باشم.
شوهر من آدم فوق العاده دهن بینه و خانوادش هم حسابی از این نقطه ضعفش استفاده می کنن.
بارها و بارها ازش کتک خوردم و بعدها فهمیدم که تحریک خانوادش بوده.
شوهر من فوق العاده حساسه که بهش بگن زن ذلیل! خواهرشوهره 16 17 ساله من، دلش بازی و سرگرمی و ... که بخواد، زنگ می زنه به شوهرم می گه برام بگیر و اگه شوهر بدبختم بگه ندارم یا فلان چیز به دردت نمی خوره، می گه از زنت می ترسی! آقا شوهر من هم سریع نقطه ضعف نشون می ده و یا به خواستش چشم می گه و یا منو جلوشون خرد می کنه که ثابت کنه زن ذلیل نیست.
اگه هزاری بهم بی احترامی کنن، دیگه جرات ندارم به شوهرم بگن چون می ترسم جلوی همه کتکم بزنه!
سوال من اینه؛
حالا که شوهرم از همون اوایل زندگی حرمت شکنی کرده و جلوی همه خردم کرده، حالا باید چی کار کنم که دخالتها و بی احترامی هاشون رو به حداقل برسونم؟
گفته بودی دوربین رو به سمت خودم بچرخونم. خوب این کارو کردم. دختری بودم که سرم به درس و بعد کارم گرم بود. ادب و شخصیت خودم و خانوادم توی فامیل زبانزد بود. هیچ وقت غیبت کسی رو نمی کردم. واقعا سرم تو لاک خودم بود و به کسی کاری نداشتم. بخدا قسم کلی خواستگار در و همسایه و فامیل برام می فرستادن. همین شوهرم رو یکی از فامیل ها منو بهش معرفی کرده بود و کلی ازم تعریف کرده بود.
حالا بعد از ازدواج چی شدم. یه آدم شکسته، خرد شده. سرچی؟ نمی دونم!
همه جا غیبت خودم و خانوادم رو می کنن. درصورتیکه خانواده من کوچکترین دخالتی تو زندگیمون ندارن و اصلا توقعی ندارن.
یه مثال می زنم؛ ما تو خونمون برای خودم اتاق شخصی داشتم و معمولا در رو می بستم که به کارام و یا مطالعه برسم. تو خونه ما برای همدیگه حریم شخصس قائلیم. فرضا اگه در بسته باشه و کسی بخواد بیاد تو، در می زد. و همین احترام به حریم شخصی و متعاقبش شخصیت همدیگه باعث شده که رومون بهم باز نشه و در عین حال تو زمانی که کسی مشورت بخواد یا کمک، دیگران دریغ نکنن. خوب این یه چیزی بود که هرکی وارد خونه ما می شد بعد از یه مدت می فهمید و حقیقتش من به این نوع روابط افتخار می کنم و اون رو حسن می دونم.
حالا شوهر من بعد از ازدواج این رو کرده بود پیرهن عثمون که شماها باهم صمیمی نیستن و از هم دورین و کسی جرات نداره بدون اجازه وارد اتاقت بشه و ...
آخه چقدر حرص خوردم که آقا جون اگه ارزشهای خانوادگی ما برای تو و خانوادت ضد ارزشه، خوب همون اول می رفتی. دختر مردم رو با زبون بازی گرفتی و بعد می خوای هویتشون رو عوض کنی!
از اینجور مثالها بینهایت تو زندگیمونه.
می بینی من وقتی دوربین رو به سمت خودم می چرخونم بدتر می شه. بیشتر حرص می خورم.
یادمه روز عروسی برادرم بود. مادرشوهرم هم اومده بود. بهم می گفت چرا مادر عروس مهمون ها رو کم تحویل می گیره. چرا نمی یاد دور میزا و ... . خلاصه بخدا قسم من که خواهر شوهر بودم حرف رو شنیدم و فقط بهش گفتم خانم ... خجالتیه و بخدا قسم به هیچ کس نگفتم. نه داداشم و نه مادرم. باور کنید یکبار نشده که از زن داداشم پیش داداشم غیبتی کنم حتی اگر رنجیده هم باشم.
اما خواهر شوهرام، مدام خاله زنک بازی در میارن و شوهرم رو یاد می دن که باهام دعوا بندازه!
بخدا تبدیل شدم به یه آدم غرور شکسته که اعتماد بنفسشو کامل از دست داده!
می دونم دارم پرچونگی می کنم ولی می خوام خودمو خالی کنم.
هنوزم سوالم اینه که؛
حالا که از طلاق منصرف شدم، باید چی کار کنم؟
بالاخره بین ما حرمت شکنی شده و پرد دری شده (!) می دونم پیدا کردن مقصر کاری رو درست نمی کنه. می دونم فرهنگ خانوادگی من و شوهرم باهم فرق داره و شاید عمده مشکلاتمون از این باشه (ولی دیر فهمیدم).
حالا باید چی کار کنم؟
اوضاع ساده ای نیست.
من چی کار کنم که بی حرمتی هاشون به حداقل برسه؟ خودم، روانم و زندگیم کمترین آسیب رو ببینه؟
من دارم بدون حس دوست داشتن زندگی می کنم و یه دنیا خاطرات آزار دهنده! خیلی سخنه!
اما حالا باید چی کار کنم؟
بخدا تو زندگیم دخالت می کنن! شوهر من دهن بینه و حرف دیگران روش تاثیر داره!
اینو یه بار به یه مشاور گفتم، گفت بهش بگو بیاد من باهاش حرف بزنم. ولی شوهرم راضی نشد.








علاقه مندی ها (Bookmarks)