سلام دختر مهربون ..نوشته اصلی توسط دختر مهربون
می دونم منظورت از سوالت چیه ...
من پادگان میرم و سر کار و خونه ... زمانی که توی خونم بیشتر پا نت هستم ..
بیکاری ندارم اصلا .. ولی خب ..
هم توی بیکاری .. هم در حین کار میاد جلو چشم ...
بد بختی ام کارم طوریه که با دخترا سر و کار دارم .. هر کی میاد تو مغازه انگار اون اومده ..
وقتی قدم میزنم و ویترین مغازه ها رو نگاه می کنم همش دوست دارم براش چیزی بخرم .. با اینکه می دونم نیست ...
پای کامپیوتر .. فقط کافیه یه تشابه اسمی ببینم ... یه عکس منظره که یه بار مثلا با هم اونجا بودیم ... همه چیز میاد جلو چشمام .. مو به مو ..
باور کن الان خیلی وقته سراغ آلبوم عکساش نرفتم ..اما .. باز هم فراموش نمیشه !
میام ورزش کنم یادش میفتم .. دوست داشت ورزش کنم ..
میام آهنگ گوش بدم بد تر یادش میفتم ..
فکر های احمقانه به سرم میزنه ... با نوشتن خودمو آروم می کنم ..
می دونی از چی بیشتر زجر می کشم ؟؟
یانکه من شاد بودم .. همش می خندیدم .. اما الان .... الان فقط باید تظاهر کنم به شادی...
از خدا ناراحتم .. خیلی هم ناراحتم ..
قربونت برم دوست عزیزم .. ببخشید که تورو هم ناراحت کردم .. امیدوارم سرنوشتت مثه من نبوده باشه ...نوشته اصلی توسط 367
حرفاتو خوندم .. درسته .. انگار خجالت می کشید .. نمیزاشت منو کسی ببینه .. اولا فکر می کردم .. به خاطره برادرشه .. اما حالا دوست پسر جدیدش همه جا هست .. به همه نشونش میده .. حتی از منم دیگه خجالت نمیکشه ...
---
زندگیه من خراب شد !
الان دیگه جای من صبح ها کیو بیدار می کنی ؟؟
با کی جای من قدم میزنی ؟
جاهایی که با من رفتی با اونم میری ؟ اصلا منو اونجا میبینی ؟
...
با کی دردات رو تقسیم می کنی ؟؟
با کی خاطره میسازی ؟؟
با کی میشینی رو تخته سنگ ؟؟
دوستت دارم ها رو چی ؟ دوستت دارم های منو به کی میگی ؟؟
شب بخیر های منو چی ؟
فعل و فاعل تو زود عوض شد ..!
ولی من !
ولی من تا ابد از تو می نویسم و از تو میگم ...!
حتی اگر ثانیه ای از عمرت رو به من اختصاص ندی ...
من سرنوشت رو قبول دارم و جلوش زانو زدم !
سرنوشت من این بود !
بعد از مرگم روی سنگ قبرم بنویسید :
او در سن 22 سالگی مرد و در 60 سالگی به خاک سپرده شد ... و تنها دلخوشی اش فردا هایش بود ، که از 22 سالگی اش به بعد فردایی ندید !!
خدایا بزار ببارم !










علاقه مندی ها (Bookmarks)