مرسی فرهنگ و دختره مهربون..
واقعا دارم سعی خودمو می کنم .. که از ذهنم بره بیرون .. شاید باورت نشه... تو رویاهام دارم یه شخصیت می سازم که جایگزینش کنم .. یه شخصیت کامل ... هر چند رویایی .. اما باز... تو رویاهام هم میشه نقش اول !
نمی دونم خودم میارمش یا خودش میاد ...
--
دکتر ؟
واااای .. نه .. من دیگه قرص مرصا رو هم نمی خورم .. نمی تونم به خدا .. باید مشمول زمان بشم .. هر چند طولانی ..!
--
خدا ؟
نه .. باهاش قهر نیستم ... اتفاقا باهاش حرف می زنم ...ولی ....
یه شب .. چند ماهه پیش ..( اون بوه بوهه ی جدایی ) دیگه خیلی داغون بودم .. با ماشین زدم بیرون .. رفتم کوه و کمر ساعت های 2 3 صبح بود ... هیچ کس نبود الا من و خدام ! داد زدم .. فریاد زدم .. خودمو تخلیه کردم .. گریه کردم ... گفتم خدا .. چرا می خوای ازم بگیریش ؟؟!
خدا نشونم بده هنوز دوسم داره .. خلاصه کلی با صدای بلند درد و دل کردم با خدام ... شاید باورتون نشه .. اس ام اس داد .. بعد 1ماه اسم ام اس داد !!
گفت می خوام پیشت باشم مانی .. یه امشبو .. دلم طاقت نداره ...
باورم نمیشد .. خدا هم نشونش رو داد بهم ..
اون شب 1ساعت حرف زدیم .. 2تا قول ازش گرفتم ... یکیش این که نزاره اون لمسش کنه و ببوستش ..
یکی دیگه هم 1سال دیگه توی یه روز مشخص همو ببینیم ... !!!
قول داد .. گفت .. مانی زندگیتو کن .. بگرد دنبال یکی که واقعا دوست داشته باشه ... قدرتو بدونه .. گفتم کاری به زندگیه من نداشته باش .. من کسی رو تو زندگیم راه نمیدم !!
---
این ماجرا گذشت ...
تا اینکه بازم بی محلی دیدم ازش .. باعث شد ازش بپرسم .. بوسیدیش ؟؟!
گفت : آره ...
دنیا رو سرم خراب شد !!! گفتم خداحافظ برای همیشه .. دیدارمون به قیامت !!
گفت : حداحافظ ولی بوسه ام ماله قبل قول تو بود !!!
دیگه جفتمون عصبانی بودیم .. هر چی التماس کردم .. گوشش بدهکار نبود .. جمله آخرش این بود :
آره .. بوسیدمش .. بازم میبوسم .. دوست دارم که ببوسمش !!
--------------------------
اینم ادامه ی داستان یه رابطه عاشقانه که از لب پرتگاه افتاد تو قعر دره ها !!!
![]()










علاقه مندی ها (Bookmarks)