وحيد چيزي نگفت فقط سرش را پايين انداخت. علي ديگر ادامه نداد. احساس كرد حال دوستش وخيم تر از آنيست كه در جايگاه راهنما قرار گيرد. براي همين به خانه ي خودشان دعوتش كرد.
وحيد با خوشحالي پذيرفت و گفت: آره اتفاقا خيلي وقته مادرتو نديدم. حالش چه طوره؟
علي گفت: به مرحمت شما خوبه. فكر كنم خيلي از ديدنت خوشحال شه...
قدم زنان از كوچه هاي باريك محله به سمت خانه ي علي حركت كردند. سكوت سنگيني بر فضا حاكم بود. به خانه رسيدند و علي زنگ زد تا مادر متوجه مهمان شود و حجاب برگيرد و آنها داخل شوند ولي صدايي نيامد ناچارا با كليد درب را باز كرد و داخل شدند.
همينكه قدمي در داخل خانه گذاشتند تشويش عجيبي وجود علي را پر كرد.
فرياد زد : مامان ... كسي خونه نيست؟ ...
اما هيچ صدايي نيامد علي در حاليكه به طرز غير منتظره اي اضطراب پيداكرده بود وارد اتاقي شد و ...
خشكش زد ... نمي توانست صحنه اي كه در مقابلش قرار داشت را باور كند ...مادرش با چشماني نيمه باز روي زمين افتاده بود ... دست و پايش را گم كرد ... نمي دانست فرياد بزند يا گريه كند يا ...به سرعت برگشت تا وحيد را بيابد و مادرش را به بيمارستان منتقل كنند شايد هنوز اميدي بود. اما وحيد...







پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)