ممونم بهشت عزیز من خودم هم اهل بچه بازی نیستم ومیدونم اشتباه کردم اما نمیخوام دوباره تکرار بشه و یه نفر با نهایت پر رویی به خانواده ام که خانواده داییش هم میشه بی احترامی کنه و بعد به روی خودش هم نیاره.به نظر شما درست هیچی نگم؟!؟خودم هم میدونم اگه ادامه بدم اوضاع بدتر میشه.اما از طرفی هم نمیخوام فکر کنند حرفی که زدند درست بوده.از شوهرم واقعا گله مند هستم بچه است میگم مشکلی نیست از این به بعد با هم میریم مثل بچه ها گفت من نمیام.تو زن زندگی نیستی و قطع کرد.نمیخوام برادرم بفهمه چون میدونم بدتر میشه اما میخوام پشیمونشون کنموم.میخوام همسرم یاد بگیره در قبال من مسولیت داره من خیلی سعی میکنم با صحبت حلش کنم ولی احساس میکنم دارن سو استفاده می کنندبهشت عزیز برای خودم واقعا تلخه.نخواستم با شوهرم جنگ کنم خواستم باهاش صحبت کنم اما قبول نکرد تا حالا خیلی مسائل بوده و من سعی کردم بگذرم اما این مساله توهین به خانواده ام هست.مطمئن هستم که اوضاع خراب تر میشه اما نمیدونم چطور این جریان پیش اومده رو مدیریت کنم.شوهرم هیچ حمایتی از من نمیکنه میتونست بگه اون گفته نگفتم ولی به هر حال من از تو و خانودت معذرت میخوام اما دقیقا حرفهای خواهرش رو تکرار کرد بارها پیش اومده و اون بی تفاوت رد شد.من از این وضع ناراضیم.اگه گفتم مطمئن نیستم هنوز به خاطر همین رفتار هاش هست که بارها تکرار شده.نرفتن به مهمونی بی احترامی به کس دیگست اما رفتن هم یعنی بی تفاوت بودن به رفتار اونها یعنی من اونها رو بخشیدم که واقعا تبدیل به کینه شده احساس تنفر میکنم.نمیخوام بقیه رو درگیر کنم اما خودم هم نمیخوام پیش قدم بشم که زنک بزنم چون مطمئنم طور دیگه برداشت میکنن.خواهش میکنم کمکم کنید واقعا هنگ هنگ هستم.








علاقه مندی ها (Bookmarks)