سلام به همه دوستای خوبم
منم فعلا به اون انجمن دسترسی ندارم واسه همینم اینجا می نویسم...
بگذریم از این حرفا که" یکی از بهترین اتفاقات 89 واسه من، آشنایی با این سایت بود و خیلی کمکم کرد و ... خلاصه وقتشو بیشتر کنید!"
...
عجیبه که آدم واسه کسایی که ندیده و نشناخته و هیچ وقت هم نمی بینه، نگران می شه ... با اندوهشون ناراحت میشه و با خنده شون خوشحال ...
عجیبه که من الان نگران سارام ... عجیبه که دلم می خواد سبکتکین بیاد یه جور دیگه بنویسه ... عجیبه که اینقدر دلم می خواد کامران و کیوان و دختر مهربون و فرانک و شیدا و گرین و فرهنگ و دیگر عذب اوقلی ها :D :P... زودتر بیان بنویسن دارن ازدواج می کنن و همه چی آرومه و ....
شمیلا بیاد بگه پیش دلبندشه و خبری از دوری و نامهربونی ها نیست ...
خیلی واسم عجیبه که واسه نگار ناراحت شدم که طلاق گرفت و واسه نگار و سیسیلی و ... دعا می کنم که دلشون آروم باشه ... یا دلم غنج می ره وقتی خانوم احمد واسش می نویسه" دلم برات تنگ میشه" ...
راستش هنوزم به درسا فکر می کنم و نگران دل بخشنده اش هستم... با اینکه از آذر تا حالا ازش خبری نیست ...
عجیبه که اون شب، این همه واسه روزن دلم گرفت و اشک ریختم، اونقدر که مهربان کارش ررو تعطیل کرد و چند ساعتی باهام حرف زد تا آروم شدم ...
عجیبه که اگه یه روز یاسا یا بی دل تو پستشون خبری از شوخی و شیطونی نباشه، یا یه روز بهشت ننویسه مخالف یاسا ست!، فکر می کنم اتفاقی افتاده حتما! ... عجیبه که دلم می خواد خبر قبولی تسوکه رو بشنوم ...
بی بی هم یا مشکلشو حل می کنه یا حل می کنه دیگه!
یا دریای آرامش آنی و بالهای صداقت و آقای مدیر و فرشته ...
بودن اینجا این حس رو بهم منتقل می کنه که می تونم در برابر هر مشکلی و هر قدر سخت بایستم ...
زنده باد همدردی








پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)