دیشب چند ساعتی راه رفتیم. مجبور شدم خودم سر حرف رو باز کنم.
نتونستم خیلی مهربون و عادی باهاش حرف بزنم ولی اون جملاتی که آماده کرده بودم رو هم نگفتم.
تو حرفام به نکات فرشته مهربون هم اشاره کردم. اینرو هم گفتم که اینکه یک اشتباهی و خطایی اتفاق می افته یه بحثه و اینکه طرف چقدر تلاش می کنه تا از طرف مقابل دلجویی کنه یه بحثه دیگه ست. تو چرا هیچ تلاشی هم برای حفظ زندگی ات نمی کنی؟
گفت به حال خودت گذاشته بودمت تا به یه ثباتی برسی. می شناسمت که اگه یه مساله یا ذهنیتی برات پیش بیاد، حرف کسی رو قبول نمی کنی و باید خودت به نتیجه برسی!
گفتم که من حرفت رو قبول می کنم و باور می کنم که اون خانم زن قبلی برادرت بوده (خیلی دروغ بزرگی گفتم و واقعلا دلم می خواد بفهمم کی بوده)، خلاصه که خیلی حرف زدیم.
ولی کلا احساس می کنم که دلش می خواد ازم انتقام بگیره! اونم گذشته مشترکمون رو فراموش نکرده! مدام می گه غرورم رو شکستی! اما فکر نمی کنه که بابا منم آدمم و اونم غرور منو شکسته! یکمی از زندگی باهاش نگران شدم! کلا آدم کینه ای هست. یه بار بهم می گفت برات خوابی دیدم که نقش آخرش رو هم مامانت بازی می کنه!
در کل می شه گفت پیشش خودم رو به حماقت زدم ولی دلم همچنین ازش چرکینه!
و در عین حال خیلی نگران زندگی ام هستم.
احساس می کنم اصلا نمی شناسمش! نمی دونم چی تو ذهنشه! دلم می خواد بفهمم بهم وفاداره یا داره بازیم می ده!








علاقه مندی ها (Bookmarks)