بهشت عزیز، داستان ما خیلی طولانیه. شوهرم اول غرور من رو شکست (اونم چندین بار). منو پیش خانواده ام و همه کس خرد کرد و بارها بارها به طرق مختلف ادامه می ده. بخدا اگه برات همشو تعریف کنم شاید بگی دیونه بودی که باهاش زندگی کردی! تا حالا چندین بار خواستم ازش جدا بشم! اگه در رو روش بستم یه وکیل بهم گفت.
گفتم که داستانش خیلی طولانیه و وقت گیره! ولی این کمال نامردیه که بعد از یه کدورت، مشاجره و یا حتی جنگ، یاعلی بگی به زبون و تو دلت دنبال یه فرصت باشی که تلافی کنی! این یعنی از پشت خنجر زدن!
من دقیقا دیشب بهش گفتم که اگه قرار باشه تو زندگی لجبازی کنیم و هرکی دنبال این باشه که طرف مقابل یکی بدی کرد با بدترش جواب بده، هردو مون ته دره میریم. گفتم جامعه ما برای بد شدن خیلی مهیاست.
IVI195 عزیز، ممنونم!
با خودم که خیلی رو راست می شم مهمترین انگیزه من برای حفظ زندگی ام، ترس از حرف مردمه. فکر کنم اونم به اندازه کافی این انگیزه رو داره!
m25teh گرامی،
تنها کاری که از دستم بر اومد نقش بازی کردن بود. انتظار معجزه که نداشتین؟ من شوهرم رو دوست ندارم، بهش اعتماد ندارم، ازش می ترسم، دلم از دستش شکسته، خوب ظرف یکی دو ساعت امکانش بود که یک دفعه عاشق دلباخته ش بشم؟!
از بابت مثالهایی که زدین ممنون ولی من اصلا منظورتون رو نفهمیدم!
فرشته جان،نوشته اصلی توسط فرشته مهربان
ممنون که برام وقت می ذاری!
دلم می خواد که به خودشناسی بپردازم و به خاطر خودم و نه بخاطر شوهرم یا هرکس دیگه ای، به اشتباهاتم پی ببرم و اصلاحشون کنم!
ممنون می شم که کمکم کنی تا بتونم خودم رو تحلیل کنم!









علاقه مندی ها (Bookmarks)