شاید باورتون نشه.اما من همه اینایی که میگید می کنم.من وقت سر خاروندن ندارم.کارای دانشگام که خیلی زیاده.حتی تو عیدم کلی کار دارم که بعد عید باید تحویل بدم.اصلا مثل گذشته خودم بهشون فکر نمی کنم.مگر به ندرت.خودشون به بهانه های مختلف بطور لحظه ای از جلو چشمام رد میشن.تو اون حالت سکوت یا وقتی رو تختم بهش فکر نمی کنم اما یه حالت خلصه به وجود میاد که فقط سکوت هست و سکوت.بدون اینکه به چیز خاصی فکر کنی.همین عید سال قبل بود که این بحران ها و دلهره ها بین من و اون شروع شد و هر دومون رو ناراحت کرده بود.این عید بدترین یادآور هست برای من.من خریدم رو کردم.چند روز دیگه سفره رو به بهترین و زیباترین شکل می چینم.مثل هر سال.طوری که همه تو زیباییش می مونن.من هنوز حوصله انجام کارایی که دوست دارم رو دارم.چند روز دیگه وقت آرایشگاه دارم و این یعنی برنامه هر ساله من داره اجرا میشه.کلیم تو عید آدم دورو ورم هستن.همه فامیل و آشنایان که همیشه وقتمون رو تو عید باهم میگذرونیم حتی تو مسافرت ها.اما همونطور که گفتم من تو جمع یه آدم شاد و بی دردم.می خندم.اما مثل این جمله هست:"خنده تلخ من از گریه غم انگیز تر است."پیوند ما تو عید جوش خورد تو عید از هم گسست.یعنی دیگران کاری کردن که اینجوری بشه.شاید قبلا اگه اینجا مینوشتم هم زمان اشک از چشمام میومد.اما الان فقط بغضه که نمیزارم بترکه.آره من قهوه تلخ میبینم.با اینترنت و فیس بوک و سایتم مشغولم.بیرون میرم.خرید می کنم.خودم رو واسه عید آماده می کنم.اما بی انگیزه.مثل یه برنامه از قبل تعیین شده مثل 1 کامپیوتر روال رو انجام میدم و ادامه میدم.من حتی نمیدونم اگه دوباره باهاش رو به رو شم چه برخوردی دارم.یجور برخورد می کنم که انگار ندیدمش یا اشک قطره قطره از چشمام میاد.حتی وقتی رو نمیزارم که ببینم قراره چه برخوردی کنم.چون واسم دیگه مهم نیست هیچی و هیچکس تو این دنیا.حرف هیچکی رو دیگه باور ندارم.هیچ دوستت دارمی رو نمی پذیرم.چون همش حرف مفته.تاپیکای این تالار رو می خونم از اینکه چه زندگی هایی که با عشق شروع شد و تهش چی شده.اینکه چه سختی هاای داره.خوشبخت بودن یا نبودن تو زندگی مشترک فقط 1 شانسه.چه راحت 1 مردی با یکی دوست میشه و به زنش میگه تفریح بوده.واقعا چه جامعه مزخرفی داریم ما که 90% زندگیا خوشبختی کامل رو ندارن.همش نگرانن و دچار بحران.آمار ازدواج و طلاق رو نگاه می کنی ازدواج سنش رفته بالا و کم شده و طلاق زیاد.افراد هرزه زیاد شدن و کم کم شکل طبیعی پیدا کرده که 1 مرد هم دوست دختر داشته باشه و هم 1 زن.جامعه ما اینه.شاید اصول غرب اشتباه باشه اما 1 حسن هاییم داره.حداقل فساد تو اونا پنهانی نیست اما اینجا هست.آدم نمیدونه به کی اعتماد کنه و به کی نکنه.کی راست میگه و کی دروغ.
من نمیگم اون دروغ می گفت به من نه.ثابت شده بود که بهم راست میگه.اما دیدم که زندگیش رو با دروغ شروع کرد و به بحران خورد.به زور از بحران در اومد و معلوم نیست چند بار دیگه به بهانه های مختلف برای فرار از خیلی چیزا چه دروغی گفته.اینکه اگه من اراده کنم برگردم یا فرصتی باشه که بازم با من باشه به همه حاضره دروغ بگه تا من رو داشته باشه.نمی تونم درک کنم که اینا یعنی چی؟اسمش چیه؟خیانت به زن.عشق به من.یا پست بودن.یعنی پتانسیلش رو داره.همه مردا دارن.حالا یکی بیشتر یکی کمتر.این اتفاق باعث شد من تو 1 بحران فراموش ناشدنی بیوفتم اما این رو حس کردم که دوروبرم چیه؟اینکه خیلی واقعیت ها رو باور نکنم.هیچ حرفیم از عزیزترین کسم به راحتی باور نکنم که شاید وفادار باشه به من اما دیدم که چه جور میتونست باشه.
بطور کلی اون قضیه واسه من حل شدست.اما زندگیم عادی شده.نگین مشغول کن که هستم شدید.نگین برو آماده عید باش.خرید کن و فلان.که کردم و این روال رو انجام میدم.بهم بگین من چیکار کنم که از این بی محتوایی در بیام.زندگیم هیجان داشته باشه.انگیزه داشته باشم.دیدگاهم راجع به آدم ها و حرف هاشون عوض شه.چطور درک کنم و بفهمم که عشق کی واقعیت هست.قبول کنین که نمیشه فهمید.این تالار این رو مشخص کرده.واسه چی من ازدواج کنم؟مگه قراره چی بشه؟غیر اینکه زندگی پر دردسر تر بشه.نگرانیت بیشتر شه؟من پول دارم.ماشین دارم.افرادی دارم که واسم دل میسوزونن و همین کارشون بوده مایه آزار من.واسه همه دوست داشتنیم.خانواده ای دارم که همه عزت احترام می کنن بهشون.من اینا رو دارم درحالی که شاید ترجیح میدادم 1 زندگی ساده تر رو.بدون هیچ کدوم از اینها.1 زندگی ساده ولی اونجوری که من راحتم.نه اینکه حتی مواظب برداشتن قدمهاتم باشی که درست برشون داری چون فلانی هستی.تحش هممون زیر خاکیم.از 1 جنس.1 شوهر چی می خواد به من بده؟من که قسم خوردم با خودم که در قلبم رو به روی هیچکس باز نکنم.هیچکی رو تو جایگاهی که اون بود قرار ندم؟من چطور ازدواج کنم وقتی همه باور دارن این قضایا فراموش ناشدنیه؟همه میدونن هیچ عشقی عشق اول نمیشه.چطور اعتماد کنم وقتی دیدم نتیجه اعتمادی که خیلیا کردن به همسرشون و الان اینجان که چی کنن؟
من نه الان انگیزه دارم و نه میتونم به کسی اعتماد کنم و نه کسی رو دوست داشته باشم.این مشکل منه(ببخشید که زیاد شد)من چطور زندگی کنم؟کاش میمردم .1 شب می خوابیدم دیگه هیچ وقت چشمام رو یاز نمی کردم.اینجوری به نفع خیلی ها بود.هم کسی که دوسش داشتم چون مردم و دیگه وجود ندارم که سمتم بیاد.خودم که راحت میشم از این حالت. و خانوادم .نمیدونم چه سودی واسشون داره.اما شاید خیالشون از آینده من راحت شه.![]()








علاقه مندی ها (Bookmarks)