ببنید در این جریان زندگی من هم بیش از حد اشتباه کردم نمیگم همش تقصیر اطرافیانم هست ولی شاید70درصد اونا مقصرند. من تو اول دبیرستان به واسطه یکی از دوستان با یک پسر دوست شدم ولی واقع دوست بودم یعنی بین اون و دوستای دخترم هیچ فرقی نمیدیدم ولی بعد یک سال احساس عشق و عاشقی کودکانه اومد سراغم ولی هیچ چیز باعث نمیشد از درسم بگذرم دیدار ما فقط تو راه مدرسه بود و شاید بعضی وقتا به واسطه خواهرش یک صحبت تلفی کوتاه ولی مادر این اقا ماجرا رو فهمید و به خانوادم اطلاع داد باهام برخورد کردن و احساس میکردم که دیگه اون جایگاهی که داشتم تو خونه ندارم ما محل زندگیمون عوض شد ملی باز ما باهم در ارتباط بودیم ولی کمتر و روز به روز کمتر نمیگم وابسته نشده بودم شده بودم احساس میکردم مد آرزوهم رو پیدا کردم و تمام سعی هم بر این بود که از دست ندم ولی فاصله مکانی که بینمون افتاد و حرفائی که به گوشم رسید بعد یه مدت یعنی بعد 3سال این رابطه تموم شد چون خیانت کرد ولی الانم که الانه اگر تو یه جائی ایشون رو ببینم باز همون احساست سراغم میاد احساس کمبود میکردم دوستامو از دست داده بودم چون خونمون عوض شده بود یه دوست صمیمی داشتم که اونم خانوادم ازش خوششون نمی اومد چون یه کم وضع مالی خوبی داشتن و میگفتن تو ازش یاد میگیری و اون چیزایی که اون داره از ما میخوای ولی واقع دوست خوبی برام بود من تو درسا بهش کمک میکردم از دوران راهنمائی میشه گفت معلمش بودم مادر پدرش خیلی به من علاقه داشتن ولی من همیشه تو خونه اونا غصم می خوردم وقتی میدیدم چطور با هم رفتار میکنن بین بچه ها فرق نمی گذارن پسر و دختر براشون فرق نداره مادر همیشه خونه غذا همیشه آماده ولی مادر من کارمند ما باید خودمون همه ی کارای خودمون رو میکردیم یادم میاد از همون راهنمائی غذا پختن رو یاد گرفتم دوستم همیشه تعجب میکرد میگفت اینهمه کار میکنی پس کی وقت میکینی درس بخونی خواهر برادرای من درسشون خوب نبود یعنی به کمک معلم خصوصی درس میخوندن خواهرم تو شهر دیگه دانشگاه میرفت اونم رفتارش مثل مادرم بود یعنی رابطه داشت یکی از این رابطه ها به کمک مادرم بود حتی منم می خواستن گرفتار رابطه های جنسی کنن چون می خواست زود از دست ما راحت بشه و ما ازدواج کنیم این کارا باعث شد خواهرم دانشگاه رو ول کنه ولی دلیل اصلیش این بود که پول درسشو ندادن یعنی کاری میکرد مادرم که خواهرم با چیزای دیگه درسشو بخونه واسه برادرام پول بود ولی واسه ما نه خواهرم پرستاری گذاشت کنار و آخر سر با یه نفر ازدواج کرد خلاصه مادرم مادری نکرد در مورد هیچ چیز به ما توضیح نمیداد خیلی چیزا رو دوستم یا مادرش از طریق دوستم به من میگفت. مادرم پرستار بود و همیشه اتفاقهای بد رو به ما دخترا می گفت مثلا کل صحبتش بکارت بود و اتفاقهای زشت دیگه.
باز توضیح میدم ولی یادرآوری این خاطرات دردآور هست برام از طولانی شدنش معذرت میخوام.








علاقه مندی ها (Bookmarks)