عزیز دلم خیلی ناراحت شدم برای شرایطی که برات پیش آمده. اینطور که پیداست همسرت میدونه که شما پشتیبان خوبی نداری و داره سو استفاده می کنه. می تونم تصور کنم که نمی تونی بری و تنهایی زندگی کنی.
من اگه جای تو بودم سعی می کردم خودم رو سیب زمینی کنم و فقط به فکر خودم و دخترم باشم. تو چاره ای نداری جز اینکه با ایشون زندگی کنی چون کسی رو نداری که برگردی پیشش و بهتره که بار اضافی رو دوش مادرت نباشی. اما همونطور که دوستان گفتند سعی کن صبور باشی. من معتقدم که میشه خوش بین بود و به تغییر رفتار آدمها امید داشت. همونطور که گفتم سعی کن بهش محبت کنی و کاری کنی که در کنار تو و دخترت خوشحال باشه تا دوست داشته باشه وقتش رو با تو بگذرونه ولی خواهش می کنم ازت که از نظر مالی تا جاییکه می تونی برای خودت در بلند مدت پس انداز درست کنی. الان 27 ساله و جوون هستی و می تونی برای فردا روزیکه پیر میشی طوری کار کنی که اون موقع نیازمند مردایی مثل شوهر بیمارت نباشی. فقط کافیه یخوای اونوقت می تونی احساس رو کنار بذاری و خیلی منطقی بپذیری که شرایطی که توش هستی نیاز به درایت و مدیریت خوب خودت داره. نذار احساسات منفی ضعیفت کنند اینکه مردا به ما زنها خیانت می کنند دلیلش بد بودن ما ، نا زیبا بودن یا هر ضعف دیگه ای از جانب ما نیست، علتش اینه که بیمارند و هوسباز[b]. خودت رو نباز، تو می تونی بدون اینکه از طرف او حمایت عاطفی داشته باشی باش همخونه باشی و دخترت رو بزرگ کنی. سعی کن تا وقتیکه اونقدر قوی نشدی که یه خونه اجاره کنی و از پس مخارج اولیه زندگیت بربیای عاقلانه برای تغییرش امید داشته باشی و تلاش کنی اما یادت باشه که می تونی در بلند مدت روی پای خودت بایستی.








(شکل تصادفی برای اینکه جو تغییر کند)
علاقه مندی ها (Bookmarks)