خیلی خوشحالم که شما تونستید مشکلتون با همسرتون را حل کنید.
و هم اینکه امیدوارم حس و حال من رو درک کنید که به جایی رسیدم که فکر می کنم که زندگی با شوهرم بی فایده است. حتما این حالت رو درک می کنید.
منم دلم می خواد مشکلمون حل شه. کاش شوهرم همونی می شد که اومد خواستگاریم.
این سوال رو به یه نحوی شوهرم در جلسه خواستگاری پرسید و من عینا همون جواب رو اینجا بازگو می کنم:نوشته اصلی توسط بالهای صداقت
" من تا این لحظه زندگیم کار و تلاش کردم و تمام نیازهای مالی که یه مرد می تونست برام تهیه کنه رو برای خودم تهیه کردم تا ثابت کنم که برای داشتن مسکن و اتومبیل نیاز به یک مرد نیست و من خودم اینها را توانسته ام برای خودم تهیه کنم.
الان که به اینها رسیدم، می خواهم بقیه عمرم را خوش باشم و به مسافرت و تفریح بپردازم. و فکر کردم که چه خوب که یک دوست و همراه داشته باشم و بقیه راه را بجای تنهایی با یک دوست همسفر شوم. و چه بهتر که اون دوست همسرم باشد.
من به دنبال یک دوست برای ادامه راهم هستم."
خوب من با این تفکر ازدواج کردم و عینا آنرا به کسی که برای انتخابم پا پیش گذاشته بود، منتقل کردم. او در آن لحظه مختار بود که این تفکر را بپذیرد یا رد کند.
اما بعد از ازدواج حتی سایه ای از آن تفکر را در واقعیت زندگی ام نمی بینم! :-<







پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)