سلام،منم تا حدودی مثل شمام،با افکار مشابهی همیشه خودمو سرزنش کردم،و نگذاشتم که از زندگیم لذت ببرم،شما حتی اگه تو بهترین دانشگاه هم درس میخوندین باز هم برای خودتون دلایلی می اوردین که خودتونو ملامت کنین،خودم براتون مثال میزنم، خیلی از اطرافیان من بودن که از من از نظرهای مختلف (تحصیلات،کارهای جانبی و...)عقبتر بودن،اما اونا احساس رضایت از خودشون و زندگیشون داشتن ولی من نه، این مربوط به درون شماست، الان که 24 سالمه،بعد از این همه سختی که خودم با این طرز تفکرم باعثش بودم،وقتی به گذشته نگاه میکنم میبینم میتونستم از خیلی چیزا لذت ببرم اما از خودم دریغ کردم،ادم میتونه حتی از اون چایی که با دوستاش توی دانشگاه میخوره لذت ببره،به شرطی افکارشو باز کنه،چرا ناراحتی؟
چرا ناراحتی؟سالم نیستی؟ادمی هستی که نمیتونی دوست داشته باشی؟درس نمیخونی؟نمیتونی حرف بزنی؟نمیتونی راه بری؟سواد نداری کتاب بخونی؟یا چشمات نمیبینه که بخونی؟ببینید شما از تمام اینها میتونید لذت ببرید اگر بخواهید که لذت ببرید.
شما درستون خوب نیس نه اینکه هوش پایینی داشته باشین بلکه چون با افکار منفیتون جلوی درس خوندنتون میگیرید.
من قدم اول برداشتم،من تصمیم گرفتم اینقد به خودم سخت نگیرم،تصمیم گرفتم از حتی اب خوردنم لذت ببرم،تصمیم گرفتم اینقد به همه چی لبخند بزنم تا لبخندم تبدیل شه به 1 خنده عمیق،اما قدم بعدی چیه درست نمیدونم،اما با این شروع کردم که تصمیمای بالا عملی کنم،مثلا دیگه خودم سرزنش نمیکنم،اگه از هر چیز خودم ناراضیم زانوی غم بغل نمیکنم که چه کنم چه کار کنم من اینجوریم سعی میکنم بدیم اصلاح کنم.
راستی شما کتابای نویسنده خاصی میخونید؟
شما خیلی کمال طلبین؟








علاقه مندی ها (Bookmarks)