دوست عزیزم مشکل شما تقریبا شبیه مشکل من هستش اینکه همسران هر دوی ما میخواهند رئیس باشند و ما به دنبال یک زندگی مشترک هستیم از آنجایی که هنوز در آغاز راه هستیم و برای تغییر دادن اوضاع هنوز دیر نیست...
لطفا به هر نتیجه ای که رسیدی مرا هم در جریان بگذار ... ممنونم

نتیجی که من گرفتم این بوده:
با مادر شوهرم هرچه قدر هم ازش متنفرم صمیمی و دوست باشم چون کلید کوک شوهرم دست اونه(متاسفانه)
به هیچ عنوان در مورد خانواده اش حرف نزنم اینکه نمیام خونشون و چرا اینو گفتن و.... چون این نوع خانواده ها مدام در ترس هستند که عروس پسرشون رو ازشون جدا کنه و مدام توی گوش پسره هم اینو میخونند بذار بهت اعتماد کنند که همچین قصدی نداری.
من که بعد از یک عالمه کشمکش به این نتیجه رسیدم. شما هم به نظر من با روی خوش هر وقت میخواد بره خونه پدر و مادرش باهاش برو و بعد طوریکه نفهمه در طول زمان این رفت و امد رو کم کن...
و یادت باشه که هیچ چیز ارزش اینو نداره که شما خودتو به خاطرش مریض کنی و زندگی زناشویی ات را به خطر بندازی