نوشته اصلی توسط mahya tanha
سلام منم میخوام از همسرم خاطره بنویسم اما نمیدونم چجوری و کجا باید بنویسم لطفا راهنماییم کنید
سلام من از شوهرم خییییییییییییلی خاطره قشنگ دارم یعنی میتونم به جرات بگم تو این 6 ملهی که عقد کردیم بجز خاطره زیبا ازش چیزی ندارم واقعا عاشقانه دوسش دارم و دوستم داره همیشه فک میکردم ما عاشق ترین زوج دنیاییم اما با خوندن نوشته های شما فهمیدم که خیلی بیشتر از اونین که فکرشو میکردم.
یکی از قشنگ ترین خطره های من که اولش بیشتر از دلگیر کننده بود برام تا شیرین مربوط میشه به حدود یک ماهه پیش که من از محل کارم به عزیزم اسمس دادم که بیاد دنبالمو بریم خونه که البته جواب نداد مطمین بودم خوابه چون اونم تازه از سرکار اومده بود منم بلافاصله به بابام زنگیدم که بیاد دنبالم و دوباره به عزیزم اسمس زدم که نیاد. بابام که اومد گفت یه کاری تو خیابون دارم انجام بدیم بعد بریم خونه. چون ندیک عید بود عزیزم هنوز لباس عید نخریده دیدم مغازه ها هنوز بازه زنگیدم به عزیزم که بیاد لباس بخریم اما انقدر خسته و خواب آلود بود که جوابمو درست نمیداد راستش یکم دلگیر شدم چون اون روز اصلا ندیده بودمشو دلمم براش تنگ شده بود. آخرشم گفت که خستم ونمیتونم بیام بزاریم برای یه وقت دیگه و گفت نمیای خونمون منم گفتم نه کار دارم (البته بیشتر از ناراحتیم بود، اونم دیگه چیزی نگفت) ولی ناراحت بودم با اینکه تو دلم بهش حق میدادم. خلاصه کار بابام تموم شدو راهی خونه شدیم تو راه یکم با خودم فکر کردم بعد بهش اسمس دادم که برای شام میای؟ اونم که همچنان خواب آلود بود گفت کی بیام دنبالت!!!!!!!!!! رفتم خونه و بهش زنگیدم که معلومه چیمیگی؟؟؟!!! من دارم میگم پاشو برام شام بیا . منم خییلی گرسنم بود گفت من زیاد میلی به شام ندارم ولی میام بعد باهم بریم بیرون منم بهش فتم زود بیا چون خیلی گرسنمه. خلاصه یه غذا آماده کردمو تزیین کردمو نماز خوندم دیدم نه خیر از اومدن آقا خبری نیست دیگه واقعا نمیتونستم کوتاه بیام چون بهش گفته بودم که خیلی گرسنم خلاصه وقتی اومد کلی معذرت خواهی کردو گفت که خواهرم اومده بود یکم نشستم منم خیلی ناراحت شدم چون گفتم حتما براش اهمیت نداشته که من گرسنم خلاصه شام خوردیم اما با کلی دلخوری. عزیزم یه عادت داره وقتی من ازش ناراحت میشم انقدر شرمنده میشه که روش نمیشه بهم نگاه کنه یا باهام حرف بزنه و این بدترین کاره چون من نیاز داره که از بخواد ناراحتیم برطرف بشه البته خدایی حرف زد ولی من خیلی رنجیده بودم خلاصه گفت پاشو بریم خونمونو منم همش میگفتم نه تو خوابت بپمیاد بو خونتون بخواب من نمیام. ولی آخرش دیدم داره ناراحت میشه رفتم. تو راه خیلی حرف زدیم یکم دلخوریم برطرف شد اما نه کامل موقع خواب هم دستمو گذاشت زیر سرش منم موهاشو گرفتم اما باهم حرف نمیزدیم. من همش منتظر بودم منو بغل کنه و همه چیتموم بشه امام ازونجایی که خجالت میکشید هیچکاری نکرد. بعد گفت بخوابیم خوابت میاد! مثلا خوابیدم اما هیچکدوممون تا صبح خوابش نبرد. صبح که برای نماز بیدار شدم صداش کردم اما بر خلاف همیشه که با قربون صدقه بیدارش میکردم ایندفه فقط اسمشو صدا زدم خلاصه نماز خوندیم اما هرکاری کردم خوابم نبرد. بهشم نگاه نمیکردم که ببینم اونم خواب نیست. اون ساعت 30/7 باید بیدار میشد که بره سرکار همش خداد خدا میکردم تا قبل از رفتنش دستمو بگیره یا باهام حرف بزنه غافل از اینکه اون فکر میکرد من خوابم. همش غلط میزمدم که بدونه بیدارم اما مثل اینکه متوجه نشده بود!!خلاصه ساعت 30/7 شد و بلند شد ا اتاق رفت بیرون موبایلشم برد دیگه مطمین بودم اونم ازم ناراحته. داشتم دیونه میشدم .گوشیمو از رو سایلنت دراوردمو تک زدم به دوستام که گه جوابمو دادن صدای موبایلمو بشنوه و بفهمه که بیدارم اما فایده نداشت. صبحونشو خوردو از مامانش خداحافظی کرد
دیدم راستی راستی بدون خداحافظی داره میره داشتم دیوونه میشدم . کفشاشو پوشیدو رفت تو حیاط(من فقط صداهارو میشنیدم) یهو به فکرم رسید بهش تک بزنم (من انقدر عاشقشم که حاضر بودم غرورمو که پیش هیچ احدوناسی نشکسته بودم جلوی عزیز دلم بشکنم. به شمام توصیه میکنم اینکارو بکنین حتما جواب میده) خلاصه بهش تک زدم و قسمت قشنگ قضیه ازینجا شروع میشه که: بدو اومد تو اتقا و با خنده و با لحن کسی که انگار داره با یه بچه کوچولو حرف میزنه(خیلی عاشقانه) گفت تو بیداری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!! و درو بست و دوید اومدم محکم بغلم کرد. منم شروع کردم به گریه کردن. اونم گفت از دیشب له له میزنم بغلت کنم
اما ازم ناراحت بودی و روم نمیشد
کلی قربون صدقم رفت یه لحظه ولک نمی کردو مدادم میبوسیدم. حتی زنگ زد محل کارش و گفت دیرتر میام این اولین باری بود که یه ناراحتی اینجوری برام پیش میومد اما پایانش انقدر برام شیرین بود که یکی از بهترین خاطره های زندگیم. یه میبوسیدم، معذرت خواهی میکرد. از بغلش نمیزاشت جم بخورم . کلی قربون صدقم رفت و ازم خواست دیگه ازش ناراحت نشم. گفتم دیشب اصلا نتونستم بخوابم بعد از نمازم هم همش نگات مرکدم ولی خواب بودی(چشمام بسته بود همش).
خلاصه اینو نوشتم براتون که گاهی وقتا میشه یه کوچولو غرورمونو کم کنیم بخاطر اونی که دوستش داریم شاید اونم منتظره اینه که بهش اجازه بدیم به سمتمون بیاد. چیزی که برای عزیز دلم هم اینطور بود.
[color=#800080] بات خوندن مطالبتون اشک تو چشمام جمع شد خیلی خاطره ههاتون قشنگن. خیییلی
یه چیز دیگه هم بگم که دیروز که این سایتو دیدمو مطالبشو خوندم شب از عزیزم پرسیدم که تو بهتین خاطرت چیبود گفت روز عقمون گفتم اون آره اما یه خاره بگو که توش یه اتفاق افتاده باشه ولی جالب اینجا بود که اون بدترین خاطره رو گفت که مربوط میشه به روزی که رفته بودیم بیرون شهر گردش و من آب جوش ریختم رو دستم البته خیلی جوش جوش نبود ولی انقدر بود که ناخوداگاه اشک از چشمام میومد. من واقعا نمیخواستم گریه کنم اشکام خودشون میومد. عزیزم گفت خیلی زجر کشیدم که دستت سوخت و جالب اینجاس که من فقط نیم ساعت دستم تو اب یخ بود که خوب بشه اما اون میگفت 2-3 ساعت. (قربونش برم الهی)![]()







بازم خوشحالم که هنوز مردایی هستن که عاشق همسرشونند و ابرا علاقه رو بلدند



پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)