sci عزيز سلام
من داستان زتدگي شمارو خوندم . واقعاً ناراحت شدم .
ديشب همسرم سرزده اومد خونمون خيلي با مهربوني رفتار كرد باهام شوخي ميكرد احساس كردم ميخواد نيازش رو برطرف كنه . درست حدس زده بودم . پيشنهاد داد كه بريم تو اتاق من تنها باشيم .
ولي من پيچوندمش .
گفتم بعد شام مامانم اينا ميرن مهموني تنها ميشيم . ولي بعد از شام اون مسابقه فوتبال داشت گفت نميشه نرم مسابقه .
گفتم ايراد نداره فردا شب كه دوشنبه است ( يعني امشب ، طبق معمول هر هفته شام خونه مادرش هستيم )
من شب واسه خواب ميمونم خونتون . فوري حرف رو عوض كرد .
ديدم اگه سفت بگيرم فردا منو با ماشينش ميبره بيرون تا تنها باشيم، در شان خودم نديدم .
به خواستش تن دادم .
ديشب يه جور ديگه بود حرف از بليط هواپيما و مشهد و اين چيزا ميزد .نميدونم چقدر حرفش صحت داشته باشه
ولي دوست من مطمئنم هيچوقت اين اتفاق نمي افته كه از خانوادش خجالت نكشه .
چون مطمئنم مادرش بهش رو نميده كه بخواد هر وقت دلش بخواد منو ببره خونشون .
از بس كه همه جا تا حرف مي افته ميگه ما رسم نداريم عروس و داماد رو واسه خواب خونمون نگه داريم .


من چندشم ميشه از اين حرفاش
علاقه مندی ها (Bookmarks)