سلام دوست عزیز
از نظر این که منم خواب و خوراکم توی این مدت سیاست بوده با هم مشترکیم. تجربه من البته از نوعی دیگر بوده است من دوستی را که می تونم بگم نزدیکترین دوستم در 11 سال گذشته بود و محرم راز و همراه یکدیگر بودیم را از دست دادم!
شاید من اگر جای تو بودم به راحتی قید این موضوع را می زدم نه به این خاطر که پدرش فکر می کنه من مقصر دستگیر شدنش بوده ام بلکه به این خاطر که مسلما مسائل سیاسی کشور تموم نشده و اختلاف ها هم حل نشده است واقعا تصور این که در آینده ی زندگی هر اتفاق سیاسی ای می تونه آرامش زندگی را به هم بزنه وحشتناکه! نیست؟
آیا جز اینه که هدف از ازدواج تشکیل کانونی گرم و پر از محبت است برای رسیدن به آرامش؟
اما اگر واقعا فکر می کنی همراه و همدلی یافته ای برای تشکیل یک زندگی خوب باید بگم شم باید یه پروژه طولانی مدت را اجرا کنی که البته سخت هم هست!
انسان بنده ی محبت است! محبت می تونه دشمن را تبدیل به دوست کنه و من این امر را امتحان کرده ام و کسانی را که توی روی من ایستاده اند و گفته اند از من بدشون میاد را تبدیل به دوستان خودم کرده ام! البته کار راحتی نیست اما شدنی است
برای این که دل استاد را نسبت به خودت نرم کنی باید بهش محبت کنی! این البته می تونه از یه سلام گرم در یک برخورد تصادفی شروع بشه تا حساب کردن پول تاکسی و ادامه پیدا بکنه در برخوردهای دیگر و حتی رفع مشکل در جایی که کارش گیر کرده
البته من فقط مثال می زنم
بعد از این که نفرت در دل ایشان کم رنگ شد باید نامه ای بنویسی و براشون توضیح بدی که واقعا توی اون مساله مقصر نبودی
و مرحله ی بعدی دیدار حضوری و صحبت در مورد همه چیز جز سیاسته
کم کم و پله پله می تونی این کارها را انجام بدی و باز هم رابطه استاد و شاگرد را برگردانی
اما قبلش به سوال من به خودت پاسخ بده:
اگر بنا باشه توی هر مهمونی ای که با خانمت می ری به فکرت توهین بشه و مجبور باشی بشنوی، اگر بنا باشه هر بار که خانه ی خانمت می ری خانمت دلهره داشته باشه نکنه بین شوهرش و پدرش دعوا بشه و اگر خیلی از این جور حالت ها باز هم به این ازدواج تمایل داری؟








علاقه مندی ها (Bookmarks)