خارپشت عزیز چهارسال پیش چند شب مونده بود به عید فطر و دختری که مدت ها بود بهش علاقه داشتم بنا بود روز عید فطر ازش خواستگاری بشه توسط یکی از اقوامشون و موضوع هم جدی بود، اون شب منم اوضاعم مثل تو بود البته با این تفاوت که خانواده ام واقعا با ازدواجم در حالی که هنوز محصل بودم مخالف بودند و من به خاطر خانواده خودم بود که نمی تونستم قدم جلو بگذارم. اون شب وقتی دیگه واقعا کلافه شده بودم به دوست عزیزی که توی دانشگاه می شناختم نامه ای نوشتم و موضوع را براش تشریح کردم این دوستم عزیزم روحانی ای بود که در مسجد دانشگاه سخنرانی می کرد. اون شب خیلی با من صحبت کرد و فردای آن روز هم به دختر خانم زنگ زد و با ایشان صحبت کرد و ...
الان چهار سال از جواب منفی اون دختر خانم می گذره البته اون بنده خدا جواب منفی را فوری نداد و صحبت هایی شد و ...
حالا امشب شرایط تو من را یاد اون زمان می اندازه! مطمئن باش من با احساسی که تجربه می کنی کاملا آشنام و می فهمم هر چقدر هم من بهت بگم که فراموشش کن نمی خوای و نمی تونی
پس بگذار چند تا سوال ازت بپرسم :
بناست عاقلانه انتخاب کنی دیگه؟
خوب شما ایشان را فقط در حد ارتباطی رسمی و در چارچوب خاصی شناخته ای از ایشان حیائی دیده ای که واقعا به دلت نشسته، حجابی دیده ای که همون بوده که می خواستی
نوع نگاهی به زندگی دیده ای که می پسندی
درسته؟
اما واقعا تو معیارهات برای ازدواج به همین ها خلاصه می شه؟
اصلا تا الان تونستی معیارهات را بنویسی؟
آیا بنا نیست بری خواستگاری و سوالاتی بپرسی؟
اگر جوابش به سوالاتت دقیقا متضاد چیزی که می خوای بود چی می شه؟
خارپشت عزیز من اون راهنمائی که می تونم بهت بکنم می کنم اما ازت انتظار دارم به حرف های منم فکر کنی و یه مقدار فکرت را آزاد کنی.
یادت باشه بنا نیست هر خواستگاری ای منجر به ازدواج بشه اگر خواستگار دیگه ای بیاد یه خواستگاری عادیه و هیچ فرصتی از تو سلب نشده و یادت باشه ممکنه تو هم جواب مثبت نشنوی. خیلی اوقات دخترها خیلی عاقلانه تر از اون چه انتظارش را داری تصمیم می گیرند









علاقه مندی ها (Bookmarks)