یه اشتباه بزرگ کردم و به شوهرم گفتم یه پس انداز دارم و ازش سود می گیرم
و شوهرم می گفت پولت رو بده من ، من بهت سود می دهم
من این راه رو در پیش گرفتم
یه مدت بهش قدرت و اعتماد به نفس دادم
بعد یه موقع که توی لحظه های عاطفی بودیم
بهش گفتم
عزیزم یه نکته ای هست که مدتی هست ذهنم رو مشول کرده نمی دونم چی کار کنم
دیدم خیلی مهربون داره گوش میده و جو برای سخن گفتن مناسبه
بهش گفتم
من نمی خوام توی کارهای تو دخالت کنم خودت می دونی که کار آزاد بالا پایین زیاد داره البته کاملا ایمان دارم که تو روزی حلال میاری خونه
من خودم رو می شناسم که روحیه ام خیلی قوی نیست و نیاز به داشتن یه پس انداز بهم قوت قلب میده
البته با وجود تو و داشتن همسری مثل تو اصلا جای نگرانی نیست چون تو از پس همه مشکلات برمیایی ولی چی کار کنم که توی این زمینه من ضعیفم ولی دارم روی خودم کار می کنم
و دیگه ادامه ندادم
این قضیه گذشت
هر از گاهی شوهرم می گفت اون بیست میلیونت چی شد
و من می خندیدم و با شوخی می گفتم هست چه طور مگه؟
یه روز هم بهم زنگ زد و گفت چک دارم و داره برگشت می خوره یه خرده پول کم دارم
بهش گفتم الان سرم شلوغه 10 دقیقه دیگه بهت زنگ میزنم ( یه جوری می خواستم فکر کنم)
دیدم نمیشه کاری نکنم
به خاطر حفظ زندگی ام قید سپرده ام رو زدم و بهش زنگ زدم گفتم هر موقع تونستی بیا بریم که سپرده ام رو بردام و بریزیم توی حسابت تا چکت پاس بشه ولی حیف شد آخه
5/19 درصد سود می داد که من قسط ها رو باهاش م دادم ولی خوب چاره ای دیگه نیست
و واقعا با تمام وجودم قید اون پول رو زدم
ساعت 9 صبح بود که این گفتگو بین من و شوهرم رد و بدل شد
تا ظهر شوهرم زنگ نزد
من هم زنگ نزدم
تا ظهر که اومدم خونه
بعد از ناهار ( یه خرده صبر کردم اوضاع مساعد بشه ) بهش گفتم راستی چرا نیومدی؟ من منتظرت بودم
به من گفت هیچی از جای دیگه جورش کردم
من هم خندیدم و بغلش کردم و هیچی نگفتم
الان دیگه اصلا یادی از اون پول هم نمی کنه
علاقه مندی ها (Bookmarks)