من مهر طلب هستم
علی- شمیسا

روزگاري من زني مهرباني بودم كه در تولدم، دختركي زيبا به دنيا آمدم، چشم‌هايم خمار بود و مژگانم سرگردان و دلم پرنده سرگرداني كه هرروز لب حوض خانمان مي‌نشست و حمام مي‌گرفت و امروز در پرسش از خود هستم، از سلسله‌ام. كه چرا من هر روز پاي ميز محاكمه‌ خود هستم.
روزي استادي رهگذر، از گذري، گذر مي‌كرد، چشمم به گِردي چشم‌هايش گره خورد و من سريعاً اسمم را در چشم‌هايش ثبت نام كردم، من به او خنديدم ، اوگفت: دخترم، تو بيماري و من لب باز كردم و با صداي كشيده گفتم: نه استاد، من هم عاشقم، هم معشوق‌ و او با وقار و ادب خاص خودگفت: نه تو در ترجمه اين واژه وامانده‌ايي، در حقيقت، تو در پس تأييد ديگران وامانده‌ايي تو به بيماري راضي‌كردن‌ ديگران گرفتار آمده‌ايي، او رفت و من تازه از خواب بيدار شدم و به آگاهي رسيدم و علت مخنث بودن احساساتم را دريافتم،. تازه فهميدم كه من وابسته به ادبياتي هستم كه به دنبال تأييد است.
شب است و خانه خلوت است و موسيقي در من مي‌ريزد و من درانديشه‌ام، كه پاسخ سؤالم را پيدا كنم كه چرا من در پس پرده تأييد و تصديق نگاه ديگران فرو افتاده‌ام. گويي لب‌هايم براي «نه‌گفتن» آفريده نشده است. يك گَله، گِله از انديشه‌هاي تائيد طلبانه‌ دارم. هميشه در برزخ بودن يا نبودنم، هفت بند تنم مي‌لرزد تا او را هميشه راضي نگه دارم. گرانيِ محبت است، من به تماشاي او مي‌نشينم تا مرا بنوازد، من ده‌ها بار او را تأييد مي‌كنم اما او همچنان فرهنگ و احساسات مرا ساديستيك‌وار تخريب مي‌كند.

من هميشه دوست دارم خودم را در نگاه هاي او تجربه كنم، به كلام‌هاي مادرم رجوع مي‌كنم كه معتقد به قرباني كردن خود بود و پدرم كه هر روز سينه چاك مي‌كرد براي هيچ. گرد و غبار است كه امروز بر چهره‌اش نشسته است. در اين جغرافيا، ادبيات تعريف و تمجيد حلقه‌وار است و همه ‌مگسان اين شيريني‌اند. نيم‌چهره‌ام مي‌خندد و نيم‌چهره‌‌ام خشم فرو خورده دارد. گويي در چهره‌ام ده‌ها حس متضاد نقش بسته است .

من احساس مي‌كنم به تمام هستي بدهكارم و بايد از همه كساني كه در طول و عرض زندگي من راه مي‌روند حمايت كنم.ملاحظه خودم را نمي‌كنم، خودم را به روش‌هاي گوناگون تحقير مي‌كنم ، دست به هركار مي زنم تا ديگران به من، آفرين بگويند، من احتياج مبرم به توجه ديگران دارم.كوركورانه به نام عشق كه تازه فهيمدم مهرطلبي بيمارگونه است، خود را به آب و آتش مي‌زنم. همين ديشب ده‌ها بار در smsهايم براي دوستم خود راحلق آويز كردم و هرچه مي‌دهم كسي را خيال پس دادن نيست. كودكي‌ام پر از تجربه‌هاي تلخ بود و نهايت اوج خوش خيالي من درخيالات بود كه من در انار مي‌تركيدم و گاهي سيبي معلق مي‌كشيدم و يا شناي يك ماهي را در آسمان تجربه مي‌كردم، اما احساس مي‌كنم زماني كه زاده شدم، گويي به مرورمُردم ؛ من در خانواده‌ايي زندگي ‌كردم كه نظم پادگاني در آن حاكم بود و پدرم قلبي در سينه نداشت و مادرم كَمَكي احساس داشت كه آن‌هم به تاراج رفته بود و براي من هيچ نمانده بود و من مجبور بودم خوب بودنم را اثبات كنم و از آن روز بود كه من در سايه ترس مرد و زن همسايه ‌خنديدم و ‌خواستم كه خنده‌ام را همه تأييد كنند. هميشه براي خوب بودن به بيست فكر مي‌كردم تا مادرم مرا آدم حساب كند،كم و زياد شدن اين عدد احساس ارزش مرا بالاو پائين مي‌برد. در اين فكرم كه اين جامعه، همه در پس تأييد هم موضع گرفته‌اند و كسي جرأت انتقاد ندارد همه براي باج دادن به هم، يكديگر را تأييد مي‌كنند. و امروز در جامعه‌ايي هستم كه فرديت همگاني و واقعي قيافه‌اي ندارد و همه احساس آسماني از خود دارند و كار زمين را به روياپردازي سپرده‌اند و مرگ‌انديشانه زندگي مي‌كنند. در تفكرم ده‌ها فكر تأييدطلبانه ريخته شده است، فكر مي‌كردم از بچگي ليلي يا مجنون بودم غافل از آنكه مهرطلبي بودم كه از سرحاجت و رفع دلشوره، خيال آويزان شدن داشتم، رنگ عشق من سياه و سفيد بود. هميشه ديگري را مقدم بر خود مي‌دانستم، با اين خيال دوپينگ مي‌كردم، نصف شب خودم را در خواب مي‌ديدم كه هزار بار براي او مي ميرم، اما غافل آنكه خيالم در پس اين بيماري خفته بود، گويي من براي له شدن آمده بودم. من جرات نداشتم به هيچ كار او نه بگويم، بايد به همه خواسته‌هاي او جواب مثبت مي‌دادم را شكلي از ترس در تمام شكلات‌هاي من آب شده بود و من هي احساساتم را قورت مي‌دادم و ياد گرفته بودم كه لبخند را روي لب‌هايم مونتاژ كنم و با طپش قلبي، پرنده‌اي نازك دل وجودم را به او هديه كنم و او فهميده بود كه چقدر حماقت من عمق دارد، سيلي بود گه‌گاهي چپ و راست مي‌خوردم و اصلاً به روي خود نمي‌آوردم، من ياد گرفته بودم كه هميشه شاد نشان بدهم و هرگز احساسات منفي‌ام را بروز ندهم. پَسِ اين مهرباني پدران و َرحْمِ مادران‌مان چه فجايعي كه اتفاق نيافتاد، مهرطلبي چه در قالب فردي و چه در قالب جمعي در اين جامعه بيداد مي‌كند، كافي است كسي از ما تعريف بكند، نشسته‌ و ايستاده از حال مي‌رويم و رفتار او را عاشقانه تعبير مي‌كنيم. نه، او مي‌دهد كه هزار بستاند، شقيقه‌ام سرگردان است؛ بين مهرطلبي و عشق ورزي سالم ده‌ها فرق است آن يكي مي‌دهد تا بيشتر بگيرد، اين يكي مي‌دهد كه از كاينات وهستي بگيرد و شايد هم نگيرد.

مهرطلبي، طاعوني زيباست، همه را به قربانگاه مي‌برد. ناله‌هايي در پشت لبخندهاست. فرد، اختيار، خود را واگذار مي‌كند و خود را دربست رعايت نمي‌كند. فرد تا كمر براي لبخندزدن به ديگران خم مي‌شود. او خود را مهم نمي‌داند. به خود رحم نمي‌كند. دائم قلب خود را به ديگران تعارف مي‌كند. او عادت دارد از خودش بگذرد تا جايزه بگيرد. انسان قطعه‌ايي از خداست، اما باورش نيست. او خود را تهديد مي‌كند. اهل تسليم است ، ظرفيت هيچ درگيري را ندارد. او همه چيز ديگران را به همه چيز خودش ترجيح مي‌دهد. آويزان هر نگاهي ايست و هر رهگذري را بزرگتر از خود مي‌داند. از همه تحسين و تمجيد مي‌طلبد او مضمون رفتار خود را عاشقانه تعبيرمي‌كند، او آزارگر خود است. ادبيات ما پر از شاعران و نويسندگان مهرطلبي است گويي‌كه مسابقه اشك و قلب‌هاي شكسته و بي‌تو هيچم گذاشته بودند.اكثرشان به دنبال نگار يار بودند و هستندكه دستي و نگاهي بر آنها بكشد. خيلي از روياهاي ما توسط همين شاعران و نويسندگان مهرطلب به غارت رفت. امروز جامعه ما درد مهرطلبي دارد او مي‌خواهد كه خوب فوق‌العاده باشد و در قلب همه مردم جهان جا بگيرد اما در بديهي‌‌ترين شكل ظلم ، عكس‌العمل نشان نمي‌دهد. جامعه و فرد مهرطلب حوصله هيچ‌گونه كشمكش و دعوا را ندارد. مردمان مهرطلب در سايه سياستمداران و مردان و زنان مستبد رشد مي‌كنند. يكي سركوب مي‌كند، آن يكي مي‌خواهد خوب بودن خود را اثبات برساند در حقيقت هر دو همديگر را تأييد مي‌كنند و به وجود مي‌آورند.

تاريخ من پر از تخته سنگ‌هايي است كه به دنبال اسطوره محبت و مهر بود و نيافتم تا آنكه به مرور ياد گرفتم سرنوشت خود را در زمين و واقعيت موجود رديابي نكنم، به فانتزي و توهم پناه آوردم و مي‌بينم امروز مردماني شده‌ايم كه گدايي محبت مي‌كنيم و همين است كه غريبه‌ها مي‌گويند ما مردماني خوب و مهرباني هستيم و تأييد مي‌طلبيم و تازگي‌ها، همه مي‌خواهيم خوب بودنمان را اجباراً به جهانيان ثابت كنيم و سياستمداران چون مي‌دانند ما مردماني اينچنينيم در هدايت ما مشكلي ندارند و به راحتي هندسه روان جمعي، را مي‌رانند، ما مردماني مهرطلبيم كه در زندگي روزمره معمولاً بازنده‌ايم. و چشم‌هايمان از كابوس پف كرد و تمام موهايمان سپيد شد و امروز من و تو نان راحت بر سفره‌هايمان نداريم، همسايه آبي‌چشم هميشه خوش باشد بچه‌هايمان آدم نيستند. بيلان ريخت و پاش محبت خودمان را در تاريخ ببينيم. چه ناز و قميش‌هايي كه براي خارجيان نكرديم و خارجيان چه راحت بر ما آمدند، ماندند و راندند و باز ماندند زندگي من و تو يعني كباب فروشي جگر زليخا و گوسفندهايي سر به راه. مي‌دانيد بچه‌ها! گويا قرار نيست ما خيري ببينيم گويي قرار است محبت ما در سايه ترس زندگي كند.

روي زمين‌هاي اجدادي راه مي‌روم و ما از اين كه هميشه ديگران را سير مي‌كنيم ذوق زده‌ايم. دلم از دست خود جمعي‌ام رضايت ندارد. حتي فلسفه سرزمينم به من انفعال تزريق مي‌كند.بيشتر شاعران واژه‌هايشان را با كاسه ماست ميل مي‌نمايند و بعد غزل زلف و چشم يار مي‌گويند و چون گربه‌هاي ليم، گيسوي آن مي‌كشند و همچنان باور ندارند ساعتي پيش دزدان خانه‌ي او را زدند و بردند و او به دنبال اين فرضيه است كه حتماً نياز داشته است كه برده است، و يا برده است كه برده است، انفعال وقتي در ادبيات درسي كودكانمان مي‌آيد، آنها هم از كودكي، كاسه‌گدايي در دست مي‌گيرند تا خوب بودن تاريخي خودشان را اثبات كنند. ما همه براي خشنودي كسي زندگي مي‌كنيم. روزي براي اينكه مادر مرا دوست بدارد. روز ديگري بايد با معلم مخالفت نكنم تا بچه خوبي باشم، و امروز بايد آدم سربراه و خوبي باشم تا از ما بهتران مرا امتياز بدهند و همچنان مرغ پركنده‌ايم. در عزا و عروسي. تمام ما پر از زخم‌هاي خوش‌قلبي هستيم. مابه دنبال توجه هستيم.

هميشه مي خواهيم خوب فوق‌العاده باشيم خوش نشين‌هاي ناشاد در سرزمين خود كه هميشه بادبادك‌هايي به هوا مي‌فرستند كه پر از تمسخراند. و مهرطلبي خود را به غلط به نام عشق ترجمه مي‌كنيم و حقيقت ماجرا همين واقعيت مهرطلبي ماست كه هميشه تعهد داريم كه دوست داشتني به نظر برسيم و در ادبياتمان به طغيان رودخانه‌ها اعتقاد نداريم.

http://www.shamisapsy.com/psy_sarmaghe20.html