farshad8800ممنونم اگر میتونید بیشتر بگید یعنی چی شما هم همش مریض بودید؟ شوهر من میگه من از دست تو مریضم. شوهرم اصلا با من همراه نیست و هیچ تلاشی نمیکنه و فکر میکنه همه مشکلات و مریضی هاش تقصیر منه. امروز خیلی برای جدایی مصمم شدم. چون دوباره رفتارهای زشتشو بهم نشون داد. این که نمیشه که من اصلا و اصلا هیچ چیز نخوام حرف نزنم. حتی به کارهای خودم هم نرسم چیزهایی که میخوام رو نخرم چون اون خوشش نمیاد ولی اون هر کاری دلش بخواد بکنه هرچی دلش بخواد بگه سر من داد بزنه و... . مثلا امروز رفتیم خرید کتاب یک کتاب خارجی میخواستم که پولش را هم پرداخت کردم و گفتم میشه برم تحویلش بگیرم. گفت به من چه من میخوام برم نماز گفتم خوب بزار بپرسم انبار کجاست گفت: نه! منم به حرفش گوش دادم و دنبالش راه افتادم کلی منو به این ور و انور برد و من هم با آرامش دنبالش رفتم بعد که پیدا نکرد داد زد که اصلا من نمیخوام انبارو پیدا کنم. گفتم باشه اشکالی نداره حالا از یک نفر میپرسیم. گفت نه خیر من دیگه نمیام. گفتم باشه (من خونسرد بودم و اون فقط حرص میخورد.) گفت من میرم نماز گفتم باشه. رفتیم نماز و برگشتیم بعد که اومدیم بیرون گفتم اجازه هست بپرسم گفت بپرس. رفتم و پرسیدم . برگشتم گفتم اینوری باید بریم. گفت نه اشتباهه. منم با خونسردی گفتم باشه پس خودت سوال کن. گفت نه! خلاصه دنبال من اومد تا رسیدم به انبار بعد خندید گفت اه راست میگفتی. ولی هی توی بقیه راه تا آخر مسیر هی گفت تو منو عصبی کردی مریض شدم. بعضی وقتها هم لبخند میزد میگفت ببخشید عصبانی شدم. خلاصه خودش هم نمیدونه ناراحتی یا متاسف. بعد اومد خونه ۴ تا فلفل تند خورد که میدونم چقدر برای اعصاب بده و خوب البته اگه من حرف بزنم میگه آهان حالا که عصبانی شدم ( بعد از خوردن فلفل ) تقصیر توست. داشت سیاه میشد از تندی فلفل ها بهش گفتم خیلی خری چرا ۴ تا با هم. همین خیلی خری کار خودشو کرد. بهم حمله کرد که حالا من دارم جلوت جون میدم بهم میگی خیلی خری. گفتم من منظورم به فلفل خوردن بود منظور بدی نداشتم. گفت نه تو منو داری میکشی. ( میدونم نباید بهش میگفتم خیلی خری ولی واقعا با این کارهاش از دستم در رفت ولی خیلی آروم و با شوخی بهش گفتم.) بعدش هم تو این بین نمیدونه از من معذرت خواهی کنه یا بگه همه مریضیهام تقصیر توست . یعنی دوگانگی رفتارش یه جوریه که آدم همینجور هاج و واج نگاهش میکنه. نمیدونم شاید من درست بشو نیستم. این وقتی هم که دادم دو هفته که حالا ۸ یا ۹ روزش مونده دقیقه نوده و دیگه تمدیدش نمیکنم. راستش من افسوس به گذشته زیاد میخورم این از اون موقعیتاست که اگه تسلیم بشم باختم. فقط همینو میتونم بگم. حالا شما منو راهنمایی کنید کسی که به حرف هیچ کس گوش نمیکنه چی کارش باید کرد. ممنونم از توجهتون








علاقه مندی ها (Bookmarks)