.دوست عزیز من حرفای شما رو با دقت خوندم..من کلا خودم رو هیچوقت درگیر بحث با کسی نمی کنم.چون معتقدم ما در افکارمان آزادیم اما چند تا نکته رو دوست دارم یه کم در موردش بیشتر بدونم.
1- شما به من می گین من با خودم رو راست نیستم.چون هنوز نتونستم درک کنم تو چه ارتباطی بودم.دوست عزیز مسلما رابطه ای که من توش بودم یه رابطه صرفا جسمی نبود.هیچ ارتباط جسمی اینقدر طولانی مدت و با دوام نیست .کما اینکه این رابطه تو خیلی از زمینه ها باعث رشد و پیشرفت من شد.مخصوصا روحی و مخصوصا توی رفتار با بچم...من بعد از اون ارتباط بود که اعتماد به نفس پیدا کردم..نمی خوام در مورد اون رابطه صحبت کنم چون حتی توی ذهنم هم تکرارش برام آزار دهنده ست. اصلش درست نبود .ولی به عنوان یه رابطه از میان روابطی از این دست یک چیز متفاوتی بود.بابتش خوشحال نیستم و بهش افتخار هم نمی کنم...و اگه یه بار دیگه به اون زمان برگردم حاضر نیستم اصلا تجربه اش کنم... وقتی می گم نیاز منظورم نیاز از همه جنبه هاست...مشکل دید ماست که چطور به قضایا نگاه کنیم .در صورتیکه مسایل جسمی همیشه برای ما در درجه آخر اهمیت بود.....
2
2- من هیچوقت تصمیم به انتقام گیری از کسی نداشتم...من همسرم رو دوست دارم ولی جنبه های این دوست داشتن خیلی متفاوت بوده و هست.اون پدر بچه منه و من وظیفه ای جز کمک بهش نداشتم ... این وظیفه انسانی و اخلاقی من بوده .اگر کاری از من سر زده بدون برنامه ریزی قبلی بوده ...گفتم که فقط یه نیاز بوده .نیازی که مدتها سرکوب شده..
3-به من می گین کمک کنم شوهرم بتونه هوشیارانه تصمیم بگیره...خیلی دلم می خواد اینکار رو بکنم ولی واقعا نمی دونم چجوری!!!!!!!!!!خیلی دلم می خواد توی این شرایط بش کمک کنم ولی واقعا راهشو بلد نیستم.توی این مدت تنهاش نذاشتم و سعی کردم براش تنش بیشتر درست نکنم..ولی بیشتر واقعا بلد نیستم..ممنون می شم بگین....








علاقه مندی ها (Bookmarks)