از شما دوستان خوبم متشکرم که مشکل منو خوندید .
فکر کنم اینجا باید یه توضیحاتی رو اضافه کنم.
اون موقع که باردار شده بودم توی کارای خونه مشارکت داشت . کلا شرایط زندگیمون اون موقع خوب بود البته بازم زود عصبانی می شد ولی من شاید به خاطر محبت زیادی که بم می کرد شایدم به خاطر تغییرات هورمونی اصلا ناراحت نمی شدم و در واقع هیچ مشکلی نداشتیم . اما سال بعدش که بچه به دنیا اومد چون من دانشگاه می رفتم و شوهرم بیکار شده بود شرایط خیلی بحرانی شد من بچه رو پیشش می ذاشتم و دانشگا می رفتم وقتی برمی گشتم باید یه ساعت دعوا و داد وبیداد هاش و تحمل می کردم بعدم به خاطر نگهداشتن بچه دو قورت و نیمش باقی بود و عمرا دس به سیاه و سفید نمی زد و یه سره خرده فرمایش داشت .
خواهر اون با برادر من ازدواج کرده روش زندگی اونا دقیقا برعکس ماست . تا حالا نشده ببینم برادرم به زن داداشم بگه چیزی براش بیاره یا کاری بکنه . اونا تازه بچه دار شدن با وجودی که از ما بزرگترن . برادرم نصفه شبام با زن دادشم بیدار می شه و کلا همیشه کمک حاله . زندگی خواهر و شوهر خواهرمم مثل داداشم ایناس من وقتی اینا رو می بینم قاط می زنم . مامانمم خیلی گیر میده بم . می گه خیلی شوهرتو لوس کردی و ازش می ترسی . ولی خوب چه کار کنم به محض این که یه کاری نکنم دوباره قهر یا دعوا می شه . زن داداشم سر کار نمی ره درسم نمی خونه با این وحود داداشم همیشه استرس داره که طفلک با بچه اذیت می شه.
البته شوهرم تا وقتی همه چیز بر وفق مرادش باشه به من خیلی محبت می کنه ولی اگه از دست باباشم عصبانی باشه می آد منو دعوا می کنه (چون با باباش کار می کنه .)
به نظر شما همین جوری ادامه بدم و این روش زندگی رو به عنوان شرایطی که شخصیت شوهرم ایجاب می کنه ادامه بدم یا سعی کنم شرایط رو تغییر بدم خواهرم به من می گه همه تقصیرا از خودته . این چیزیه که اعصاب منو خرد می کنه .