من این حرف رو که در جایگاه واقعی خود نبودم رو قبول ندارم.
من تکیه گاه شوهرم نبودم....اون کار و فعالیت خودش رو داشت و منم به درس و کار خودم میپرداختم....قبول دارم که نقش زیادی در بهبود وضعیت مالی زندگیمون داشتم اما تکیه گاه نبودم....خوب وابستگی عاطفی شوهرم به من خیلی بیشتر از وابستگی عاطفی اون به منه که اینم تقصیر من نیست....اون نتونست منو به خودش نزدیک کنه
کاش پدر و مادرای ما کمی بیشتر به ما درس زندگی میدادن....کاش هر مادری به پسر و دخترش می آموخت که عزیزم با همسرت اینگونه رفتار کن....ولی افسوس و صد افسوس که در فرهنگ ما به زن به عنوان نیم من نگاه میکنن و مرد باید یه من باشد....
به خدا من منتی به شوهرم نذاشتم....چون اگه زحمتی کشیدم اما به اندازه کافی لذتشم بردم....من الان مشکلم اینه که دیگه دوستش ندارم...مهرش از دلم رفته بیرون....با اینکه اونالان خیلی خوب شده...یه مرد آروم و مطیع شده....اما من نمیتونم دوستش داشته باشم....کوچکترین اشتباهش که شاید بقیه از روش ساده بگذرن منو یاد گذشته میاندازه و باعث میشه برخورد تندی داشته باشم...دلم براش میسوزه...اونم حق داشتن یه زندگی خوب و پر از عشق رو داره....من دیگه براش همسر خوبی نیستم....شروع دوباره هم نمیتونم بکنم....چون قدرتشو ندارم....خسته ام و دلشکسته....هر ثانیه دارم فکر میکنم که چطور میتونم دوباره به زندگیم برگردم....اما باز هم کفه ترازو به سمت جدایی سنگینی میکنه....برام دعا کنید که بتونم تصمیم درست بگیرم.