سلام
خواهش ميكنمجات خالی بود توی تالار.
ممنونم که برام نوشتی.
مشغله نمي زاره زياد بيام
ميتونه بدتر و خيلي بدتر از اينا هم باشهبا این حرفت رفتم تو فکر. یعنی بدتر از این؟!!
میدونی چیه این قضیه برام آزار دهنده هست؟
اینکه خودم توش هیچ دخالتی ندارم. یعنی نقشم کمرنگه. و اینکه نمیتونم کاری کنم که اوضاع درست شه.
بخاطر همین شرایط رو خیلی بد میبینم. اگه مثلاً یکی از طرفین دعوا خودم بودم میتونستم برای بهتر شدن شرایط یه کاری کنم. اما اینجوری باید دور از ماجرا بشینم و فقط غصه بخورم
شب باروني خوب گفت، خدا ظريفت تو رو بهتر از خودت ميدونه چون به تو نزديكتر از خودته
ببين يه داستاني ميگم كه خيلي بي ربطه ولي شايد بتونم ربطش رو بگم
فيلمي در تلويزيون گذاشت
شخصي گويا داستان زندگيش و اتكا به خداوند رو نوشت و اينكه خداوند دوست همه انسانهاست
خودش هم نمي دونست چطوري اين كتاب رو نوشته و چه جوري اين كلمات رو تونسته بگه
كتاب پر فروش شد
توي جايي كه داشت سخنراني مي كرد
وسط سخنراني مادري گفت: من كتابت رو خوندم ولي نمي تونم باور كنم، در ادامه گفت:
ما(من و شوهرم) بچه دار نمي شديم، بچه اي رو به سر پرستي گرفتيم، اين حقيقت رو بهش نگفتيم تا 14 سالش شد و ما تشخيص داديم كه مي تونيم اين موضوع رو بهش بگيم و بهش گفتيم. بچمون به هم ريخت و ديگه اعتمادي به ما نداشت و مادرش رو مي خواست و به دنبال مادرش رفت. ما بهش گفتيم كه الان نمي تونيم دنبال مادرش بگرديم ولي قول مي ديم هروقت 18 سالش شد مادرش رو براش پيدا كنيم و اون رو به مادرش برسونيم
اين مسئله گذشت اما بچمون هيچ وقت اون بچه شاد قديمي نبود. 18 سالش شد و يكي از روزها اون تصادف كرد و مرد.
چرا؟ چرا خدا بايد اون رو از ما مي گرفت؟ چرا خدا با ما اينجوري رفتار كرد؟
نويسنده سكوت كرد و دقايقي اين سكوت طول كشيد
بعد بلند شد و پيش اون زن رفت و بهش با آرامش گفت: خوب، شما بهش قول داديد كه اون رو توي 18 سالگيش به مادرش برسونيد، احتمالا مادر او مرده
مادر كه اين رو شنيد با تعجب فراواني كه داشت احساس آرامش كرد
گذشته از جنبه منفي فيلم كه داشت يه جورايي وحي و پيامبري رو زير سوال مي برد، اين نكته مثبت بود كه ما واقعا خيلي كارها رو مي كنيم كه نمي دونيم بعدا چي ميشه و چه اثري مي زاره
خيلي از كارهاي الان ما هم نتيجه اي از كارهاي قبليه
و خيلي از مسائل هست كه ما فكر مي كنم بد هستن اما نكات مثبتي در درونش نهفته است
اما در مورد حرف من
ببينيد شما از ديد منفي نگاه كردي قضيه رو كه البته ممكنه هم همين اتفاق بيفته، كسي چه ميدونه، همه چيز به شما بستگي داره
( حالا نري يه تاپيك ايجاد كني كه " آيا من بد بينم" اصلا اين طور نيست)
اما من با نسبت خوبي به يه چيزي معتقدم
توي اين دار مجازات عموما يا اول بايد سختي بكشي بعد راحتي يا برعكس
شايد الان بايد سختي بكشي تا پخته بشي و آماده بشي و تجربه كسب كني و بعدا با اين پختگي و كسب تجارب دنياي بهتري رو براي خودت رقم بزني
ربط اون داستان به حرف من اينه كه هميشه ميشه همه جور ديد و اين با شماست كه چه جوري دنيا رو ببيني
مثل من عينك فوتوكرميك بزني و طبيعت رو هميشه پشت يه پرده اي از سياهي ببيني يا اينكه عينك معمولي بزني و هميشه رنگ ها رو واقعي ببيني دي:
ممنونایشالا که مشکلاتت زودتر حل بشن.
التماس خمپاره بيشتر دي:
ببخشيد دختر مهربون
راستي من خيلي جاها نمي تونم تاپيك ايجاد كنم و پست بدم و نمي دونم كجا برم اين رو بگم كه باز باشه
امتحان كردن خيلي جاها بوده كه كسايي پست دادن كه شارژ نداشتن اما من نمي تونستم
چرا واسه من اينجوريه؟








علاقه مندی ها (Bookmarks)