[/quote]
سلام... چند بار به تاپيكت سر زدم و شايد ده ها بار نوشته بالا رو خوندم... چند تا نكته به نظرم رسيد كه كلي هست در رابطه با مشكل تو با همسرت... چند پيش شرط وجود داره:
شما بايد مطمئن باشي كه مشكلت حل خواهد شد، راهش رو با ممارست و اميد پيدا كني... و مشكل رو حل كني!!!
اولين نكته: اعتماد به نفس شما كاهش پيدا كرده! احساس خوبي نداريد و بسياري از مواردي كه فرياد و فغان سر مي دهي ناشي از اين عدم اعتماد به نفست هست... چرا مي خواهي او قهرمان شما باشه! خودت اسطوره و قهرمان زندگي خودت باش!!!
من مي دونم كجاي زندگي شوهرتي... خودت فكر مي كني بايد كجاش باشي؟ همه زندگيش؟؟؟ اشتباه مي كني!!! تو هرگز نمي توني همه زندگي او باشي... تو خيلي تلاش كني قسمتي از زندگي او باشي... اين در مورد همه زوجها مصداق دارد!
شوهر شما دوست داره شما وقت و زندگي خودت را داشته باشي و خودت رو وقف ايشون نكني... خب چرا كه نه!؟ كجاش محل اشكاله!! اگر مي خواي كاري كني بهش بگو براي تو اين كار رو نكردم عزيزم! دوست داشتم صبح زود بيدار شم و صبحونه درست كنم! نه با داد و بيداد... به آرومي!
شما متسفانه داري عملا رفتارهاي شوهرت رو ناخودآگاه فيلتر مي كني به ضرر خودت و منفي هاش رو مي بيني ... خب بيا اين دفعه يه پست بذار و خوبيهاي شوهرت رو بنويس!
خوبه كه مي خواد تاپ ترين باشه... بهش كمك كنيد! شما در كنار هم هستيد نه در مقابل هم! بهش بگيد كه تاپه... خوش تيپه! ازش تو جمع تعريف كنيد! اون موقع شما وارد زندگي ايشون شده ايد! و اوضاع تحت كنترل شماست... (قبلا هم گفتم... )
اصلا نگو بريم خريد... بگو بريم براي تو چيزي بخريم! مثلا يه ديالوگ: عزيزم اگر يه پيراهن جديد ... بخريم خيلي شيك تر به نظر مي آي!!!! مي توني يه شلوار مشكي از اين جديدها هم بگيري...
ياد مي گيره بايد با شما بياد خريد!!! خيلي راههاي ديگه داره... ايجاد انگيزه... در نظر گرفتن برنامه
متوجه باشيد كه در مقابل اين فرد نبايد فرد بي برنامه اي جلوه كنيد! سعي كنيد بفهمانيد كه شما هم كاراهات بر اساس برنامه هست... ديدار با دوستان... و غيره! حتي گاهي لازمه بگيد نه عزيزم! من اون زمان رو وقت ندارم با هم حرف بزنيم! من دارم كتابي رو خلاصه نويسي مي كنم!!!! ( به همين راحتي!)
اعتماد به نفس اصل قصه شماست... در خودت تقويتش کن
...................
سلام ممنون از حرفای خوبتون
این چندروز خیلی به تابیک های بچه ها سر زدم و پست هارو خوندم و فکر کردم
گفتی از خوبیهای شوهرت بگو
خوب اول اینکه خیلی ازادم میذاره میگه برای پیشرفتت هرکاری لازم انجام بده.دست و دلبازه.خیلی ابراز احساس می کنه.خیلی مراقب سلامت جسمانی من.سعی میکنه تو انجام یه سری کارا همکاری کنه.تو روابطش بهش اظمینان دارم. توی روابط شخصی خیلی منطقی و رضایت من براش فوق العاده مهم. بهم اعتماد داره.همه روزش برام تعریف می کنه.تو خسته ترین حالت اگه حس کنه حالم خوب نیست سریع بیدار میشه.اگه هوس چیزی کنم میره سریع فراهم میکنه .تو شرایطی که همه خانوادم با فامیل داشتن واسه 2 هفته میرفتن مسافرت سریع بدون اینکه من بخوام یا فکر کنم رفت برام ویزا گرفت بلیط گرفت منم فرستاد و .....
ادم بی انصافی نیستم محبتش میبینم ولی با همه محبتش یهو یه حرفی میزنه عملی انجام میده که ایناش برام کمرنگ میشه
راستش نمی فهمم چرا اون به نیازهای خیلی روشن من که خیلیم پیچیده نیست بی توجه..!!!
گفتید اعتماد به نفسم از دست دادم کاملا" درسته چون تو یه مرحله ای امکانش نبود هردومون پیشرفت کنیم من شرایط فراهم کردم اون پیشرفت کرد من همش تنها بودم
یه روز بعد ها جای تشکر گفت من پیشرفت کردم ولی تو این 3 سال چی شدی
گفت من مقایسه نمی کنم ولی اگر پای مقایسه بیاد رشه من تاپ تره خودتم میدونی
من فلانقد زبانای مختلف بلدم و هی گفت و گفت فقط اون نفهمید اصل پیشرفتش بعد ازدواج با تشویق های من بود تا اون روز منم یه دختری بودم که هم رشتم خوب بود هم درامدم خوب م استقلال داشتم با یه عالمه هدف ... نمیدونید چه حالی شدم همه وجودم کینه شد با همه کینم سعی کردم پیشرفت کنم روش کم کنم ولی دیگه نمیدونم چرا هر بیشتر سعی کردم کمتر نتیجه گرفتم انگار درجا میزنم نمی دونم چمه انقدر می خوابم که روز تموم شه اینقدر تو ذهنم دارم میجنگم باهاش که نمیفهمم چی شد ظاهر خودم خونه همه چی مرتب شاید چون خیلی فرزم سریع انجام میدم ولی خودم میدونم حالم بده کنارش شاد نیستم گاهی نگاهش که میکنم دارم میخندم ولی انگار همه وجودم نفرت دلم می خواد گاهی واقعا" سرش داد بزنم حتی بزنمش حتی دیگه نمی تونم حوصله ندارم دردام بهش بدم تو خواب گاهی اینقدرسعی میکنم بتونم داد بزنم سرش صدام بالا نمیاد که از درد از خواب می پرم دیگه ازون خنده ها شیطنت هام خبری نیست اون مرتب می خواد مثل بچه ها باشم ولی نمیشه همش میگه تو مثل پسرایی دختر شو ولی نمیشه می خوام چند روزم خوب میشم ولی دوباره بی حوصله میشم همش
گفتید یه قهرمان می خوام نه فقط یه تکیه گاه امن می خواستم که گفتن مسایلم پرهزینه نباشه حداقل بتونم ناراحتیم با گریه تخلیه کنم ولی گریه من = شکسته شدن هرچیزی جلوی دستش
نمیخواستم کل زندگیش باشم ولی می خواستم حرف اولش باشم نه اینکه بگرد دنبال نقطه ضعفام مثل 2 دقیقه قبل یه مهمونی که میدونه قول دادیم خودش قبول کرده یهو بگه نمیام اون مهمونی به خدا واسم مهم نیست ابرومون مهم بی توجهی به احساسم مهمه
نمیخوام برام پول خرج کنه می خوام برام وقت بذاره فکر نکنه مهمونی رفتن احمقانس پارک رفتن بی هودس اون حتی وقت خرید واسه خودش نمیذاره من براش لباس می خرم ...
راستش خیلی وقتا فکر می کنم دوست داره حتما" کاری که می خوام درست شه که نباشم که وقتی هستم خسته باشم که اون مجبور نشه برام وقت بذاره
واقعا" معنی بهترین بودن اینه ؟؟؟؟والا منم خانواده دارم که تکتکشون تحصیلکردن پیشرفتم میکن ولی وضع اونا اینجوری نیست!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
نمیخوام بره فضا واسه خانوادم می خواستم بفهمه من تنها دخترشونم بفهمه اونا دامادشون دوست دارن و میخوان کنار من اونم ببینن می خواستم درک کنه این همه احترامی که خانوادم بهش می ذاشتن .نه اینکه بگه واسه همیشه قید اونارو زدم اونایی که حتی تو بهش نگفتن
شایدم من با خودم مشکل پیدا کردم اینا همش بهانس
راجع به برنامه داشتنم بله دقیقا" درسته اون عاشق اینکه مشغول باشم
نمی خوام تو یه سیکل بیهوده گیر کنم و داستان مقصر کیه رو شروع کنم می خوام بتونم یکی یکی مشکلات حل کنم ولی واقعا" نمی دونم چیکار کنم
می خوام بتونم مصاحبه هارو پس کنم شاد باشم با اون باشم دوستش داشته باشم مطمین شم براش مهمم و.... ولی واقعا" بلد نیستم راهش
ببخشید خیلی دلم گرفته بود پستم طولانی شد









ولی خوب وقت داره سر کار هزارتا خلاقیت به خرج بده ولی واسه من نه



علاقه مندی ها (Bookmarks)