اره من خیلی دوست داشتم یه مدیر خوب باشم تو خونه خیلی اصلا من عاشق تمام زندگیم بودم عاشق کار کردن تو خونه خودم بودم همیشه دوست داشتم مدیریت خونه با من باشه ولی تو خونه من دستور از بالا می اومد(خانواده شوهرم با اینکه رفت و امد نبود) خب من تا الان فقط فکر میکردم که من مدیرم ههه خندم میگیره از این همه بی عرضگیم اگه واسم ارزش قائل بود میدونستم که باید واسه زندگیم بجنگم ولی من زندگی ندارم واسه کی یا چی باید بجنگم؟
خیلی دوست داشتم پول پس انداز کنم ..... دوست داشتم تو خونم لذت ببرم ..... فکر و دور اندیشی کنم.....ولی تو خونه من هیچ نقشی ندارم این چه شوهریه تا تقی به توقی میخوره بدو از خونه میره گوشیشم خاموش میکنه مگه چند ساله ازدواج کردم که منو تنها میزاره چقد تنها باشم دیونه شدم
به خدا توکل کردم میخام تصمیمی بگیرم که با منطق باشه با اینکه دلم میگه ولش نکن باهاش بمون با اینکه تا یادش می افتم گریم میگیره با اینکه زندگی رو فقط با اون میخاستم ولی وقتی میشینم فکر میکنم نمیتونم به این مرد تکیه کنم از یه طرفم دلم نمیزاره فکر کنم چقد بده که انسان سر شار از احساسه.......









علاقه مندی ها (Bookmarks)