دختر خوب اشک منو دراوردی!
عجب سرنوشتی!
نمی خواستم اینجا دیگه ازگذشته ام بگم،می خواستم همه منو باهمین زندگی آرومی که الان دارم بشناسنم.
ولی الان می خوام برات بنویسم.تا بدونی تنها تونیستی که طعم تلخ این روزها روچشیدی.
اما من مثل تو نوشتن بلد نیستم وخیلی ساده به زبان خودم برات می نویسم.
به زور یادم میاد، فکر کنم 4 ساله بودم صدای دعوای مامان وبابام ازتو خونه میومد.داشتم توحیاط با خواهرم بازی می کردم.یهویی دیدم مامانم دوید توی حیاط. ازدست بابام فرارکرده بود.بابام رودیدم که از درخونه آچار فرانسه رو پرت کرد طرف مامانم.خون سراسر صورت مامان روپوشوند!
یادم میاد روزی روکه بابام با مشت زد تو فک مامانم وچندتا از دندوناش شکست.اینم درحالی بود که بارداربود.وقتی بالگد زدتوشکمش دیگه امیدی به زنده بودن بچه نداشتیم!
خوب یادمه وقتی 10 ساله بودم سراینکه میل به خوردن شام نداشتم منواز اتاق بیرون کرد.مهمون داشتیم ،جلوی مهمونا اینکاروکرد.رفتم بیرون از اتاق.اجازه نداد چراغ روروشن کنم.توی تاریکی نشسته بودم که باسروصداهاشون فهمیدم شام تموم شده.همون موقع بود که احساس کردم یکی داره میاد طرفم.تاریک بود وچیزی نمیدم ولی خشم سیم کابلی رو روی بدنم به خوبی احساس می کردم.بابام منو زیر شلاق کبودم کرد.وقتی اومدن ،سیم روازدستش بگیرن ازموهام گرفت وروی زمین کشوندتا اتاقم.یک طرف موهام از ته دراومد وموند تودستاش.قدرتی داشت که بادراومدن موهام خودش عقب عقب خورد زمین.گناه من چی بود؟میل به خوردن شام نداشتم.تا چندوقت ازخجالت
شب وروز روسری سرم بودتامباداکسی کچلی یک سرفه سرموببینه!
اینم یادم میاد که وقتی 8 سالم بود وتوی دفتر مشقم سرکش گاف "ناگهان" رونذاشته بودم اونقدر سیلی ولگد بهم زد تاسروصورتم کبود شد.اونم فقط به خاطر غلط نوشتن تو دفتر مشق!
واخرین مثالم اینکه وقتی خواهرم 2 سالش بود وسرشیطنت بچگیش بابام کمربندش رو ازکمرش کشید وتابلند کرد بیاره طرف بچه ،من که خیلی ازاین کمرها نوش جان کرده بودم هلش دادم وکمر بند خورد به پای من.که همین الان هم بعد این همه سال جاش روی بالای پام معلومه.
الان من 25 سالمه وکلی ازاین دعواها وکتکها دیدم.هم کتکی که خودم خوردم وهم کتکهایی که مامانم خورده.اینا فقط گوشه ناچیزی بود که برات مثال زدم.حالا دیگه فقط حرف این دعواها رومی شنوم.می شنوم که با مامانم دعواش شده وباز کتک کاری.تنها کاری که ازدستم برمیاد اینه که خواهرم که حالا10 سالشه بیارم خونه خودم تا اونم مثل من شبا کابوس نبینه وتوروحیه اش تأثیر منفی نذاره.خودمم چون تاچندروز اعصابم خورده وچشم دیدن باباموندارم سعی می کنم چند روز نبینمش بعد دیگه فراموشم میشه.
tell meعزیز با اینهمه من بابامو دوست دارم وحاضر نیستم یه تارمو ازش کم بشه با اینکه هر بیماری
الان دارم(سردرد،دردهای مزمن قلب،دردهای مزمن معده، سرگیجه وکلی اختلالات عصبی)همش برمیگرده به اون زمون ها.
حالم ازیادآوری این صحنه ها بد شد!!!
سرت رو درآوردم فقط خواستم بدونی تنها تونیستی که شاهد همچین صحنه هایی توزندگیت بودی وهستی.خیلی ازدوستانی که اینجا باشور وشوق تمام میان وپست میذارن طعم این زندگی روچشیدند.
گلم من این احساساتت رودرک می کنم ومیدونم چه حس بدیه.کاری ازدستم برنمیاد جزاینکه باهات همدردی کنم.












علاقه مندی ها (Bookmarks)