شعر زیبایی نوشتید.
این شعر هم زیباست:
همچو نی می نالم از سودای دل *** آتشی در سینه دارم جای دل
من که با هر داغ پیدا ساختم *** سوختم از داغ نا پیدای دل
همچو موجم یک نفس آرام نیست *** بسکه طوفان زا بود دریای دل
دل اگر از من گریزد وای من *** غم اگر از دل گریزد وای دل
ما ز رسوایی بلند آوازه ایم *** نامور شد هر که شد رسوای دل
خانه مور است و منزلگاه بوم *** آسمان با همت والای دل
گنج منعم خرمن سیم و زر است *** گنج عاشق گوهر یکتای دل
در میان اشک نومیدی رهی *** خندم از امیدواریهای دل
راهی سراغ دارید بشه از دستش خلاص شد؟
زدست دیده و دل هر دو فریاد *** که هر چه دیده بیند دل کند یاد
بسازم خنجری نیشش ز فولاد *** زنم بر دیده تا دل گردد آزاد
البته این راه همیچن مناسب به نظر نمی رسه! :)
حالا چرا می خواهی از دست دل خلاص بشی؟
نوشته اصلی توسط بالهای صداقت







پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)