مرسی دوستان خوبم
جناب m25teh
چشم دست نگه میدارم
innocent عزیز
صحبتهات به دلم میشینه، ولی یه نکته ای آخر حرفهات بود که آتیشم زد
گفتی خدا وجود داره؟
من از 14 سالگی با خدا قرار گذاشتم، هرکاری گفته بود بندش باید انجام بده انجام میدادم و هرچیم گفته بود انجام نده ازش پرهیز میکردم، حتی وقتی سنم به جایی رسید که باید از پسرها دوری میکردم، وقتی مثل بقیه دخترها برام کیس عشقی پیدا میشد و حتی در شرایطی که شاید از لحاظ روحی دلم میخواست یکی کنارم باشه تا قبل از ازدواجم به همه چیز نه گفتم، شاید به نظر خیلیها خنده دار بیاد ولی حتی یه تماس تلفنی دوستانه هم با هیچ پسری نداشتم
در حالیکه هم اخلاقم هم شغلم هم رفتار و ظاهرم نمیگم ایده آله ولی همیشه جذب کننده جنس مخالف بود
با خدا قرار گذاشتم، تنهایی، نیاز عاطفی و همه چیزو تحمل میکنم در مقابل ازش یه زندگی جمع و جور و آروم میخوام
میگن خدا دروغ نمیگه، خلف وعده نمیکنه،
هر کسی میومد خواستگاریم از خدا میخواستم اگه اونی که ازش خواستم نیست همه چیز به هم بخوره
ولی خدا به من دروغ گفت، بهم نارو زد
اگه جواب نصف نیکیهامم بخواد بده این زندگی حقم نیست
من از وقتی بحران زندگیم شروع شده دیگه نمیتونم نماز بخونم، احساس میکنم روبروی یه دروغگو یه بی معرفت قراره بایستم
خیلی ازش شاکیم
خودش میدونه چی میگم، میدونه چطوری باهاش قرار گذاشته بودم، میدونه چیا رو تحمل کرده بودم
حالا شکرش کنم؟
به خاطر چی؟ بخاطر اینکه زد زیر قول و قرارش؟ بخاطر اینکه بازیم داد؟
شاید بگین کفره شابد بگین بی چشم و رو هستم ولی نمیدونین، خیلی چیزا رو نمیدونین، خدا برام شده یه دروغ بزرگ تو دنیام
راستی میگی میتونست زندگیم بدتر از این باشه
ولی چیزی که من دنبالش بودم، چیزی که از خدا خواسته بودم و چیزی که شوهرم بهم قول داده بود این نیست که دارم
اگه از روی هوا انتخاب کرده بودم، اگه بدون ملاکهایی که خدا خواسته بود ازدواج میکردم
اگه چشم بسته رفته بودم جلو
شاید الآن به راحتی میتونستم بگم تقدیره و هر کسی مشکلاتی داره و ...
ولی نمیتونم
من با اتمام حجت رسیدم اینجایی که هستم
این سختش میکنه









علاقه مندی ها (Bookmarks)