این قصه مال کتاب سال دوم من بود
یادش به خیر
زاغكي قالب پنيري ديد *** به دهن برگرفت و زود پريد
بر درختي نشست در راهي *** كه از آن مي گذشت روباهي
روبه پر فريب و حيلت ساز *** رفت پاي درخت و كرد آواز
گفت: به به چه قدر زيبايي! *** چه سري چه دمي عجب پايي!
پر و بالت سياه رنگ و قشنگ *** نيست بالاتر از سياهي، رنگ!
گر خوش آواز بودي و خوش خوان *** نَبُدي بهتر از تو در مرغان
زاغ مي خواست قارقار كند *** تا كه آوازش آشكار كند
طعمه افتاد چون دهان بگشود *** روبهك جست و طعمه را بربود









پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)