سلام
ستاره بارون عزیز ممنون، innocent عزیز مرسی بابت نوشته هات
دیشب خونه بابام، برگشت ماجرای ازمایششو برای بابام تعریف کرد، هی گفت آره دیگه غذاهای ماهم چرب، هی شروع کرد متهم کردن من مستقیم و غیر مستقیم، بابامم ساده هی بهش میگفت نه دگیه باید همه چی رو بخارپز بخوری و اینطوری راهنماییش کرد، یه دفعه بابام بهم گفت سرخ کردنی نخورین، چرا سرخ میکنی؟
منم دیگه نشد تحمل کنم
گفتم اگه مرغ سرخ نشده باشه خود ایشون اعتراض میکرد
یا سیب سرخ کرده اگه نبود میگفت درست کن
خودم فهمیدم بازم زیاد نشد تحمل کنم، دیگه ادامه ندادم، خدا رو شکر اتفاق زیاد بدی نیفتاد
برگشتیم خونه
یه کم الکی باهاش حرف زدم ، بعد که اومد بخوابه بهش گفتم میدونی امشب چه شبیه؟ شب ارزوها، منتظر موندم بیای با هم ارزو کنیم
بعد ارزو کردم جواب ازمایشش خوب باشه و همیشه خونمون شاد و اروم باشه
یه کم عوض شد
بهم گفت به خدا دوستت دارم
دلم میخواست بهش بگم پس چرا یه کارایی میکنی که ازارم میده، ولی هیچی نگفتم و گفتم منم دوستش دارم
همه چی خوب بود
ولی از صبح که پاشدیم باز سرسنگینه
الآن کاملا قاطیم
ظاهرا بازم باید کنترل محبتو ادامه بدم
![]()










علاقه مندی ها (Bookmarks)