مرسی از اینکه راهنماییم می کنید.چند روز پیش داشتم با جاریم درد و دل می کردم گفتم خوب به هر حال اونم عروس این خونه است تنها کسیه که می تونه شرایطم رو درک کنه اصلا نفهمیدم کی برادر شوهرم تو خونه دستگاه شنود گذاشته بود فرداش هم که من خونه نبودم اومد و همه چی رو گذاشت کف دست شوهرم که زنت پشت سر ما چی میگه.قطعا این نقشه رو خواهر برادرها با همدیگه کشیده بودن.یا اینکه قبل از تولد بچه ام یه روز مامانم گفت بریم برات وسایل بچه بخریم رفتیم بازار وسایل رو خریدیم و امدیم .شب از من پرسید پول اونهایی که مامانت(با پول بابای خودم)خرید چقدر شد گفتم فلان قدر یه خورده قیمتش رو بالاتر گفتم.کلی ناراحت شد و بهم بد بیراه گفت که نه من خودم بعد از شما اومدم. مغازه به مغازه پرسیده تا فهمیده ما کجا رفته بودیم و چقدر خرید کرده بودیم.صد در صد مطمئنم اینهم به دستور یکی از خواهراش بوده
شوهرم منو مجبور میکنه زود به زود بریم خونه باباش خواهر برادر ها باهم صحبت می کنند شوهرم هم جیک و پوک زندگی مون رو به خانواده ش میگه و برای همه چی از اونها راهکار می خواد انگار نه انگار که من هم وجود دارم یا خواهر شوهرام با هم یواش یواش صحبت می کنند همینکه میام نزدیکشون صحبتاشون رو قطع می کنند یا از اونجا می رن.برای همین هم هست که من تصمیم گرفتم با جاریم همین کار رو بکنیم.این رو هم بگم که من در حق اونها خیلی خوبی کردم هرجا بخوان برن شوهرم مثل یک راننده آژانس منو میفرسته ببرمشون یا اگه کاری دیگه ای داشته باشن سریع به شوهرم(نه خودم)زنگ می زنند که به زنت بگو این کاررو انجام بده.در مورد هر مسئله ای اگه حتی خیلی با ملایمت بخوام باهاش صحبت کنم یا حرف دلم رو بهش بگم با داد و بیداد و حرفهای خیلی زشت بهم میگه من همینم که هستم ناراحتی از خونه من برو بیرون .طلاقت رو بگیر ببینم چیکار میتونی بکنی.برای همین هم اگه از پیزی ناراحت بشم نمی تونم به اون بگم
راستی این رو هم بگم که ازدواج من به اجبار پدرم بود









علاقه مندی ها (Bookmarks)