دوستان خوبم سلام
کلی ناراحتم نمیدونم با این مشکل چیکار کنم
مشکلمون حاد شده مامان دیگه رابطش با بابا خوب نیست شنیده که اون از ترس زن اولش به همه گفته مامان رو طلاق داده مامان خیلی ناراحته بابام گفته که به خاطر اینکه اون زن بهش گیر نده و رو اعصابش نباشه رفته این حرف رو زده بابا دیر به دیر میاد بیادم شب نمیمونه و میره شهرستان نمیدونیم چیکار کنیم بریدیم مامانم کلی ناراحته سعی کرد با تهدید طلاق اونو به خودش بیاره ولی بابا از اون زن کلی میترسه
مامان از این زندگی 27 سال چیزی نمیخواد فقط میخواد ماهی 1 بار سر بزنه یه خریدی کنه همین این توقع زیادی تو این همه سال!!!
ولی بابا هین رو هم دریغ میکنه اون زن به زندگی ما حسودی میکنه نمیخواد بابا یه لحظه هم ما رو ببینه
خدایا نمیدونم چیکار کنم
[b]
مامان از ته دل به طلاق راضی نیست به خاطر من به خاطر زندگیم ولی اون زن بابام میخواد کلا بابا رو از ما جدا کنه
بابام باید یه تهدید اساسی بشه ولی نمیدونم چطوری
اون زن ، زندگی مامان رو به هم ریخت حالا نوبته منه
دوستان یه همفکری کنید خواهش میکنم

اگه این اتفاق بیوفته یه عمر پیش خونواده شوهرم شرمنده میمونم