[size=large]منم مثل شما هستم. همیشه اینجوری آبروی خودمو می برم. از اون بدتر که وقتی اشکام جاری می شه دیگه تا یه دل سیر گریه نکنم اشکام وای نمی سته. کافیه از همسرم دلخور شم، توی سینما یه فیلم ناراحت کننده ببینم، تصادف کنم، برم مراسم ختم یا.... همچین اشکام راه می افته
یه بار می خواستم جایی برم که اگه گریه می کردم خیلی بد می شد. یه سوزن با خودم بردم و تا می اومدم بغض کنم سوزنو می کردم تو دستم. شاید خیلی ها فکر کنن دیوونگیه ولی شما که حال منو دارید درک می کنید. راستش واسه همون روز جواب داد ولی خیلی درد داشت...
یه کار دیگه ای هم که برای من جواب می ده اینه که وقتی توی یه موقعیت بدی قرار می گیرم و می خوام گریه کنم، به این فکر می کنم که چه اتفاق دیگه ای می تونه بیافته که شرایط از این بدتر بشه. وقتی اینجوری فکر می کنم شرایط موجود رو بهتر می تونم بپذیرم.
مثلا وقتی نیم ساعت منتظر تاکسی شدم و تاکسی گیرم نیومده و می خوام گریه کنم به این فکر می کنم که اگه هوا بارونی بود چی؟ اون وقت از اینکه شرایط ام خوبه لبخند می زنم
یا مثلا وقتی تصادف کنم فکر می کنم اگه کامیون از روی ماشین ام رد می شد چی. اون وقت تصادف کوچیک خودم زیاد به چشمم نمیاد... [/size]









علاقه مندی ها (Bookmarks)