جناب SCi سلام
از صحبتهاتون ممنون، فکر کنم متوجه شدم ولی باید تمرین کنم چون وقتی به من بر میخوره زیاد راحت نمیتونم خودمو کنترل کنم، مخصوصا اگه طرف مقابلم هم آروم نباشه
ولی با راهنماییهای شما دیروز که رسیدم خونه، بهش زنگ زدم، و بهش گفتم اگه میشه زود بیاد چون هشتمین ماهگرد ازدواجمون بود، گفت نمیتونه و سرش شلوغه، منم اصرار نکردم
ولی بازم نسبت به روزهای عادی کمی زودتر اومد اما نه اونقدر که بشه جایی بریم، منم یه شام ساده آماده کرده بودم چون واقعا خسته بودم، از در که اومد دیدم یه دسته گل خریده، البته معمولا برای روی میز ناهار خوری گل میخریم ولی گل ارزون
اما گل دیشب متفاوت بود، کلی از گلها تعریف کردم، بهش لبخند زدم، یه کم سر به سرش گذاشتم، ولی میگفت خستم و تو خودش بود، برعکس دفعات قبل که هنوز مهارتها رو یاد نگرفته بودم ، اصلا تو هم نرفتم و سر خودمو به فیلم و کار و فعالیتهای شخصیم گرم کردم ولی بعضی وقتا ازش میپرسیدم چیزی لازم داره؟ حالش خوبه؟
خدا رو شکر آخر شب همه چیز روبه راه شده بود و اخلاقش تغییر کرد، تازه یه اتفاق دیگه هم این بود که راجع به ساختمون دوتا مطلبو برام توضیح داد، منم طبق دستورات شما دنبالشو نگرفتم
بازم ممنون
چشم حتما یه انتقاد سازنده میکنم و براتون مینویسم
مرسی








علاقه مندی ها (Bookmarks)