سلام خانم گل
خیلی ازت ممنونم که اینقدر برام نوشتی عزیز دلم
فوق العاده نکات مثبت تو نوشته هات زیاد بود گرچه همه بوی غم می دادن اما این روزا هم می گذره, سعی کن قوی باشی, به قول یکی از دوستای گلم الان شاید یه کم خسته شدی اما دوباره اون انرژی قبل برمیگرده
دلم نمی خواست کسی تجربه من و یا بدترشو داشته باشه
دیروز پیش مشاورم بودم و می گفت آسیب هایی که بهت وارد شده انکار ناپذیره و تو هیچ جای دنیا کسی نمی تونه انکار کنه که آسیب دیدی اما در حال حاضر زندگی تو دست خودته و راهت رو خودت انتخاب می کنی و تا آخر عمرت نمی تونی بهشون فکر کنی و باید تو خودت حلشون کنی
بابت مادرتون خیلی خیلی متاسفم خدا بیامرزدشون
در مورد مسئله ازدواج خوشحالم که می رم اما عجله ندارم و دارم خیلی محتاطانه قدم بر می دارم و مشکلاتم اصلا باعث نشده بخوام با ازدواج فرار کنم و حتی بخاطر شرایط روحی خودم نمی ذاشتم خواستگاری رسمی بشه چون اطافم ازدواج های ناموفق فراوون دیده بودم نمونه بارزش پدر و مادر خودم واسه همین الانم که می خوام ازدواج کنم هم دارم رو خودم کار می کنم و خودم رو بهتر می شناسم و اخلاقهای منفی م رو درست می کنم (با کمک مطالعه و مشاور) و هم طرفم رو ارزیابی می کنم و اون هم پیش مشاوری می ره که من می رم و بقیه ش دست خداست چون من تمام تلاشم رو واسه یه انتخاب درست دارم انجام می دم
درسته که شما طلاق گرفتی اما به نظر من شاید این از خیلی چیزهای بدتر جلوگیری کرده پس به زندگیت امیدوار باش و از یه مشاور کمک بگیر تا احساساتت رو ترمیم کنی, منم دارم همین کار رو می کنم باور کن خیلی موثره اگه خواستی و اگه تهران هستی شماره مشاورم رو بهت می دم که بری پیشش خیلی مشاور خوبیه
در مورد دختر دایی م باید بگم عزیز دلم من اصلا جلوش حساسیت نشون نمی دم و جوابش رو می دم اون روزی که دیدمش کلی برام قیافه گرفت ولی باهاش ارتباط برقرار کردم و تیکه می نداخت درجا جوابش رو می دادم اما وقتی می بینم چطوری مامانم سنگشو به سینه می زنه و اعتماد به نفس منو میاره پائین ناراحت می شم و روم تاثیر داره
می گه اون خوشگله و .... اما به من می رسه شروع می کنه از ظاهر و باطن و.. ایراد گرفتن, این درحالیه که نه از نظر خودم اما از نظر خیلی ها ظاهر من از اون خیلی بهتره, در مورد موفق بودن هم خیلی از اون موفق ترم, من لیسانسه ام و شاگرد اول, تو هر کاری هم دستی دارم از برق بگیر تا هنر و آشپزی و ... اما اون دیپلم گرفت تو خونه نشست و الانم داره شوهر می کنه و همش می گه شوهرم ال شوهرم بل!
آره راست می گی متاسفانه اصلا سیاست ندارم, مامانم خودش می گه دختر دایی م موذییه اما چیکار کنم که نمی تونم؟ وقتی به کسی احساسات منفی دارم نمی تونم باهاش بخندم گرچه یه سری جاها کنترل می کنم اما اکثرا نمی تونم
کارم خوب نبود که به زبون اووردم اما اینقدر تو این سالها تو گلوم گیر کرده بود که خیلی ناراحت شدم و گفتم
من رو بدنیا اوورد با وجود اینکه اون زمان زندگی ش با پدرم یه شکست کامل بود و تو اوج بدبختی ش یکی دیگه رو هم بدنیا اوورد, می دونم چقدر سختی داره مادر شدن و بزرگ کردنش اما یه بچه فقط تو نوزادی ش نیاز به مراقبت نداره, بگذریم... حالا که دیگه بزرگ شدیم و باید فکر چیزهای مهمتری باشیم و دیگه دست خودمونه
مشاورم بهم پیشنهاد داد برم سر کار و سعی کنم خونه نباشم, من بخاطر تجاوز بچگی م خونه نشینم و یکم می ترسم برم بیرون و دوست ندارم با آدما ارتباط برقرار کنم, برام چرخه ی افسردگی رو توضیح داد:
دوستت ازت دعوت می کنه بری سینما>>>>>قبول نمی کنی چون حوصله نداری و باید وایستی حوصله ت بیاد سرجاش>>>>>حوصله نداری چون دلت گرفت>>>>می مونی خونه>>>>>دلت بیشتر می گیره>>>>دوستت هم از دست می دی و دیگه بهت زنگ نمی زنه>>>و دوباره تکرار و تکرار و انرژیت رو هر بار از دست می دی و به درجه افسردگی کامل می رسی
توضیحات اضافه هم داد:
گفت مثلا یکی معده درد داره و نمی تونه غذا بخوره, باید وایسته معدش خوب شه بعد غذا بخوره؟ خب اول شروع می کنه یه غذاهای سبک تری رو می خوره بعد که معدش قوی شد می تونه همه نوع غذایی رو بخوره, ذهن ما هم مثل همینه, تا تقویتش نکنی هر روز ضعیف و ضعیف تر می شه و آخرش هم افسردگی مزمن و مرگ و سکته ست
امیدوارم نوشته های منم یه کوچولو برات مفید بوده باشن تو هم مثل خودمی پس بهت می گم حتما پیش مشاور برو عزیزم
ببخشید زیادی طولانی شد












علاقه مندی ها (Bookmarks)