جناب sci وساير دوستان سلام
در مورد تمرينات بايد بگم از اون روز هر روز به مدت نيم ساعت يا مدت زماني که دلم هواي موسيقي گوش دادن ميکنه موسيقي گوش دادم،از ادارمون برامون خيلي وقته سالن دوميدناي رزرو کردن که من چند جلسه اي رفتم ولي ديگه ولش کردم،پريروز به همسرم گفتم که ميخوام دوباره برم سالن.ازم پرسيد چطور ميخواي بري؟و من تو اون مدت چيکار کنم؟بهش گفتم:با ماشن ميرم فکر کنم خودم برم کمتر تو زحمت بيفتي،تو هم ميتوني اين يه ساعت رو استراحت کني يا مطالعه کني.بهم گفت:من استقبال ميکنم از اينکه تو تحرک داشته باشي و از اين کرختي در بياي.دارم سعي ميکنم فيلتر سازي نکنم و البته ايست رو به ذهن سطحي ام بدم.ولي خوب خيلي سخته بخصوص ذهن خواني.
ديروز خونه مادردشوهرم اينا ناهار دعوت بوديم.سعي کردم خوشرو باشم و گوشه گيري نکنم عصري هم رفتيم با هم بيرون.برادر شوهر کوچيکم تازگي ها با يکي آشنا شده و ميخواد باهاش ازدواج کنه البته هنوز خواستگاري نرفتن ولي مادرشوهرم اينا رفتن ديدنشون آخه تو اراک زندگي ميکنه.برادر شوهرم هم چون دختره تو شهر ما داره درس ميخونه هر از چندي با هم قرار ميذارن و ميرن بيرون،ديروز مادر شوهرم ميگفت که آره مهسا(منظورم همون دختره است که قراره جاري کوچيکم بشه) زنگ زده بود خونشون و در حالي که منو مادرجون صدا ميکرد و به پدرشوهرم پدر جون ميگفت زنگ زده بود عيد مبعث رو تبريک بگه.خواهر شوهرم برگشت گفت:به من هم ميگه آبجي جون.شب وقتي اومديم خونه شوهرم ميگفت:ببين چه جوري خودش رو تو دل خانوادم داره جا ميکنه،دختري که هنوز معلوم نيست عروس ما بشه به مامانم زنگ ميزنه و بهش ميگه مادر جون و به بابام ميگه پدر جون در صورتيکه تو تو اين دوسال هر وقت رفتيم خونشون اکثر موقع ها خجالت کشيدي و کز کردي.ديدم راست ميگه بنده خدا بهش گفتم:آره خوب حالا ببين با زبونش چطوري تو دل همه جا ميکنه،به داداشت يدونه عزيزم قربونت برم ميگه و اونوقت ببين داداشت چي ها که نکنه،گفت:آره باباي منم که زود با زبون چرب و قربون صدقه، نرم ميشه.ولي تو اصلا آدم اجتماعي نيستي،ميخواي ناز آدم رو هم بکشي مثل يه گربه ميپري رو آدم و اذيت ميکني.گفتم:آره راست ميگي،من بي چاره،هر وقت ناراحت ميشم سکوت ميکنم و سرم تو لاک خودم ميره و هيچي نميتونم بگم.گفت:ميدوني ماها آدم اجتماعي نيسيتيم،بلد نيستيم از زبونمون درست استفاده کنيم،گفت:باز تو بهتر از زري(جاري بزرگم) هستي،اون انگار منزوي و گوشه گيره،انگار افسرده است،اجتماعي بودن هم يه هنره.بهش گفتم:خوب تقصيري نداره،شوهرامون مگه ميذارن؟گفت:مگه چيکار ميکنيم؟گفتم:اونقدر مشغوليت ذهني ايجاد ميکنيد که؟گفت:مگه از همون ابتداي نامزديمون من مشغوليت و ناراحتي ايجاد کرده بودم که اونقدر خجالت ميکشيدي و اجتماعي نبودي؟گفت:خوب بله يا دت نيس؟از همون هفته اول نامزديمون که رفتيم دنبال لباس نامزدي و تو مخالف بودي از اينکه براي من لباس نامزدي بخري ؟هيچي نگفت و سکوت کرد و بعد من ادامه دادم:راست ميگي زبون چرب و نرم داشتن هم يه نعمته ،يکي از همکارام که اهل ... بود و با پسري که اهل ... بود ازدواج کرده بود همچين قربون صدقه همسرش پشت تلفن ميره که بيا و ببين حالا براي چي؟براي اينکه با شوهرش کار داره ،ولي به قول يکي ديگه از همکارام که وقتي اين صحنه ها رو ميديد ميگفت:ما که کارامون رو خودمون انجام ميديم و تازه باري از دوش همسرامون برميداريم زبونمون اونقدر تلخه که کارايي هم که ميکنيم ناديده گرفته ميشه و ميشيم بدهکار و انگار نه انگار پدرمون براي همسرامون دراومده.که شوهرم خنديد و گفت:بله ديگه بخاطر همينه که من خيلي وقتها باهات بد ميشم و اوني نميشم که تو ميخواي وقتي اونجوري اخمو و بدعنقي.بعدش باهاش شوخي کردمو و گفتم:حالا نبينم اين دختره بهت بگه داداش جون ها؟اگه موهاش بيرون باشه و يا بد بگرده ،بهش تذکر ميدي ها؟اصلا باهاش گرم نميگيري ها؟اصلا با زري خانم(جاري بزرگم)قرار ميذاريم اونو تو جمع امون راه نديم،خنديد و گفت:سعي کنيد باهاش دوست بشيد...
با خودم تنها که شدم به حرفامون فکر ميکردم و دقت که ميکردم ميديم شوهر منم خيلي از اخلاقهاي پدر شوهرمو داره و در مقابل محبت از پا در مياد و همينطور در مقابل کسي که با زبون چرب و نرمش قربون صدقه الکي بره،اون ميخواد من اجتماعي باشم و گوشه گيري نکنم،خجالتي نباشم،اعتماد به نفسم بالا باشه و بهش محبت بي منت داشته باشم،خوب اون قبول داره اخلاقش بده و حالا تو اين موقعيت کار من سخت تره.
اميدوارم شما دوستان هم بهم کمک کنيد چون هميشه خوب بودن در مقابل فردي با خصوصيتهاي بدي که گفتم داره سخته و فکر ميکنم حق داشته باشم کم بيارم....






.




علاقه مندی ها (Bookmarks)