RE: واسه سبکتکین
سلام سبکتکین عزیز
راستش من همیشه خیلی درگیرم هم ذهنی و هم جسمی .امشب اولین باری بود که نشستم و این تاپیک رو از اولش خوندم.خیلی دلم گرفت و واقعا احساس کردم بغض توی گلوم رو گرفته .من کلا خیلی احساساتی نیستم و معمولا منطقم زیادی به عقلم غالبه اما واقعا با تمام وجودم حال و روزت رو درک کردم و خودم هم تقریبا توی شرایط تو هستم البته با کلی اختلاف.
من هم در حال طلاق گرفتن هستم با این تفاوت که هیچ خاطره خوشی از بودن توی این 13 -14 سال زندگی با شوهرم ندارم و سالهاست که شوهرم توی دلم مرده بود شاید 8 سالی بود که دیگه احساس نمی کردم متاهلم و شوهری هم دارم.من بر خلاف تو از خدا می خوام زودتر تموم شه .خیلی نگران آینده پسرم هستم و شرایط مالی خوبی هم در حال حاضر ندارم و خدا می دونه که به چه مشکلاتی برخورد کنم اما خودم رو برای همه چیز سپردم به خدا و خوب می دونم که اون خودش منو کمک می کنه.اما در مورد تو عزیزم اینجا توی تالار زمانی که من تازه عضو شده بودم یه تاپیکی بود مربوط به یه دختری به اسم چکامه که دقیقا همین مشکل تو رو به نوعی شاید حاد تر داشت .اونم شوهرش رو به طرز وحشتناکی دوست داشت و به دلایلی شوهرش تصمیم گرفته بود ازش جدا شه .نوشته های اون دختر اون زمان تن منو می لرزوند البته اون زمان درک نمی کردم واقعا چنین وابستگی هایی هم وجود داشته باشن و برام خنده دار بود بیشتر اما الان خوب درک می کنم که چنین روابطی هم هنوز توی این دنیا وجود دارن .نمی دونم اون الان کجاست و چکار می کنه اما فکر کنم با شوهرش آشتی کرد تا جاییکه یادم میاد و برگشت به زندگیش و بعد از کلی زجر و التماس شوهرش راضی شد باش زندگی کنه ..اینو به این خاطر گفتم که اگه برات ممکنه بتونی پیداش کنی و از تجربه هاش استفاده کنی و ببینی چطور شد که شوهرش دست از لجبازی برداشت (البته شوهر اون از شوهر تو به مراتب لجباز تر و یکدنده تر بود) حتی یادمه که شوهرش پیشش بود ولی عملا روا بطش رو هم باش کات کرده بود .و ببینی اصلا الان از زندگیش راضی هست یا نه؟؟؟
گاهی ما آدم ها برای به دست آوردن چیزی زمین و زمان رو به هم می ریزیم و روح و روان و جسممون رو هم توی اون هدف خرج می کنیم و در نهایت بعد از یه مدتی که بش می رسیم احساس می کنیم کار منطقی رو انجام ندادیم و این هدف ارزش اونهمه مایه رو نداشت.. و یا اینکه این راه بدست آوردنش راه صحیحی نبود.
و حرف بعدی که دوست دارم بت بگم اینه که عزیزم همیشه صلاح ما در اون چیزی نیست که خودمون می خوایم .شاید صلاح ما در نرسیدن به اون باشه و اینو فقط گذشت زمانه که نشون می ده .. از خدا شوهرت رو نخواه .ازش بخواه که هر چی که خیر و صلاح تو توش هست رو برات مقدر کنه.
من درک می کنم این خاطره ها چقدر آزارت می دن اما اینکه همش می گی من ضعیفم اشتباهه .تو ضعیف نیستی عزیزم فقط هوش هیجانی بالایی نداری .یه کم در موردش تحقیق کن و خودت رو توی زمینه هوش هیجانیت تقویت کن..وقتی خودت رو تغییر بدی می بینی که دنیات هم چقدر تغییر می کنه..
به خودت هم برس و شاد باش .ورزش برو .حتی اگه شده زورکی مدام برو پیاده روی .برو ارایشگاه و مدل موهات و یا رنگشون رو عوض کن .بر و خرید و لباسهای جدید بخر حتی اگه شده زورکی و بپوش و سعی کن برای دوست و رفیق بازی یه کم بیشتر وقت بذاری البته دوستایی که شادت می کنن و یا جمعی که شادن نه کسی که بدترت می کنه.. دنیا فقط شوهرت نیست دنیای تویه که منحصر شده به شوهرت .
امیدوارم که هر چی خیر و صلاحته برات پیش بیاد.
[size=medium]بهترین راه برای پیش بینی آینده خلق آنست.[/size][size=large][/size]
علاقه مندی ها (Bookmarks)